ماجرای یوسف و یعقوب از منظر قانون عمل و عکس العمل

همه از داستان زندگی حضرت یوسف و همچنین پدر او یعقوب کم و بیش می دانیم که به چه کیفیتی است و چگونه است اما امام سجاد این ماجرا را در منظر قانون کارما و عمل و عکس العمل طور دیگری بیان می کنند که خلاصه ای از آنرا اینجا می اورم.

ابتدا یادآوری ها :

۱ – حضرت یعقوب به فرزندان خود بسیار اهمیت می داد اما دو فرزند آخر باتوجه به اینکه از مادری دیگر بودند و مادرشان فوت کرده و همچنین سنشان از همه کمتر بود نیاز به توجه بیشتری داشتند لذا این قضیه شاید می توانست باعث برانگیختن حس حسادت برادران دیگر شود .

۲ – حضرت یعقوب متمکن بود و همچنین بزرگ دیار لذا ایشان تقریبا هر شب یک گوسفند (قوچ) سور می داد و همه مردم دعوت بودند.

۳ – معمولا وقتی ما یک میهمانی بزرگ داشته باشیم آخر شب خسته و مانده هستیم و پس از اتمام میهمانی دیگر نای تکان خوردن هم شاید نداشته باشیم (درست است؟).

و اما داستان از منظر روانشناسی و قانون کارمای طبیعت (عمل و عکس العمل) :

یک شب از همان شبهایی که یعقوب نبی اطعام می داد – پس از پایان میهمانی – خسته از پذیرایی ها آماده استراحت شد که ناگهان یکی از پسرها به نزد پدر آمد و گفت ” پدر یک نفر (گدا) از شما تقاضای کمک کرده و می گوید دستم خالیست ” (با توجه به اینکه این گدا همه جا را رفته بود و به خدای خود گفته بود که اینجا دیگر جوابم را می دهند) . پدر به پسر گفت “خودت بطریقی که ناراحت نشود ردش کن بگو فردا بیاید اول وقت جوابش را می دهم.” پسر عمل کرد و گدا را رد کرد. گدا هم به خدای خود گفت “این هم از پیامبرت که ما را رد کرد”.

همان شب به حضرت یعقوب ندا رسید که “یعقوب بنده ما را راندی، منتظر عقوبت باش” (زیرا پیامبران باید اهم و مهم را رعایت کنند) و در همان شب خوابی عجیب دید که در آن ۱۱ گرگ گرسنه یوسف را می درند که یوسف نیز در همان شب خواب دید که ۱۱ ستاره و ماه و خورشید…

فردای آنروز یوسف داستان را برای پدرش تعریف کرد، پدرش هم گفت که برای کسی تعریف نکند. خب پدر میدانست که شاید باعث برانگیختن حسادت برادران شود همچنین منتظر عقوبت الهی بود.یوسف هم که پسری نوجوان سرشار از غرور و حس نمایان کردن داشته های خود به دیگران، نتوانست جلوی خود را بگیرد و بالاخره داستان را برای برادران خود نقل کرد :

” داداشا، من دیشب خواب دیدم که ۱۱ تا ستاره و ماه و خورشید دارن به من، من یوسف، سجده می کنن”

در اینجا یوسف خواست بزرگی خود را به رخ برادران بکشد.یعنی خواست مخالف قانونمندی طبیعت عمل کند. یعقوب که دل بنده ای را شکسته بود، قریب به ۳۰ سال فرزندش را ندید و آن گرفتاریهایی که بهتر میدانید طبق قانون کارما و عمل و عکس العمل برایش پیش آمد. یوسف هم که من وجودی خودش را بزرگتر جلوه داده بود قریب به ۱۵ سال به زندان افتاد یعنی با یک من گفتن و تکبر کردن به زیر زمین رفت و در زندان افتاد ولی پس از توبه، به برترین مقام مصر نائل گشت.

نتیجه گیری :

هر عملی را عکس العملی است با همان نتیجه ولی شاید به شکلی دیگر.

تکبر انسان را به قعر زمین فرو می برد (افتادگی اموز اگر طالب فیضی – هرگز نخورد آب زمینی که بلند است)

توبه و بازگشت می تواند انسان را به بلندترین مراتب برساند.

(برداشتی آزاد از بحارالانوار – استاد حورایی)

پیامهایی آموزنده که در سریال یوسف می‏توان یافت

بی‏تردید اکثر هموطنان سریال یوسف نبی را از ابتدا دنبال کرده و یا اینکه حداقل چند قسمتی از آن را دیده‏اند. با توجه به این مطلب و همچنین با توجه به اینکه روزهای شنبه به هرکجا که می‏رفتم صحبت از آن بود، تصمیم گرفتم پستی را با این محتوا تقدیم خوانندگان محترم نمایم. از خوانندگان محترم تقاضا دارم در صورتیکه برداشتهایی مخالف و یا موافق دارند در آخر مطرح نمایند.

داستان سریال یوسف نبی با توجه به اینکه با دقت تمام بررسی و نوشته شده و مورد تایید بسیاری از افراد متخصص در زمینه داستان‏های قرآنی قرارگرفته، بهتر است فقط به دید یک سریال معمولی آنرا نبینیم. البته ناگفته نماند که این سریال نقاط ضعفی را نیز با خود به همراه دارد.

در مورد دلیل مصائبی که بر سر یوسف و یعقوب آمده در پستی با نام “ماجرای یوسف و یعقوب از منظر قانون عمل و عکس العمل” توضیح داده ‏ام؛ اما در این پست نکات آموزنده‏ای که می توان از این سریال استخراج نمود را تقدیمتان می‏نمایم.

۱ – هر انسانی ممکن‏الخطاست : یعقوب نبی با ترک اولی (در این پست توضیح داده شده)  فرزندش را سی و اندی سال از خود دور کرده و همچنین یوسف نبی نیز به قعر چاه افتاد.

۲ – خلوت نمودن مرد و زن، با هر درجه از اطمینان و خودنگهداری، اشتباه است : همانطور که دیدید یک زن، نه زنی مانند زنهای دیگر – آبرودار و از خانواده‏ای متمکن – بازهم اسیر میل نفس شد و زندگی و آبروی خود را تباه نمود.

۳ – حسادت، انسان عامی و فرزند نبی نمی‏شناسد : حسادت زندگی هر انسانی را به آتش کشیده و آبرو و اعتبار فرد را از بین می‏برد، همانطور که برادران یوسف با اینکه فرزندان پیامبر خدا بودند، از روی حسادت آبرو و اعتبار خود را از دست دادند.

۴ – امیدواری به رحمت خدا، حتی در قعر چاه و بدون هیچ ابزاری، منجر به موفقیت و خلاصی از مهلکه‏های مسیر زندگی است.

۵ – افراد تاثیرگذار همیشه و همه‏جا باعث رونق می‏شوند : همانطور که یوسف مخوفترین زندان آن زمان مصر را تبدیل به استراحتگاهی سرسبز کرده بود، همیشه افراد تاثیرگذار در صورتی که تاثیرگذاریشان مثبت باشد، مفید واقع می‏شوند. چرا ما تاثیرگذار نباشیم؟

۶ – ادب، پاکیزگی، تلاش و پشتکار، جوانی چوپان را تبدیل به فرد اول مملکت می‏کند : همانطور که یوسف با رعایت این سه مورد به این درجات عالی رسید و عزیز مردم شد. بعضی از افراد می‏گویند ما کجا و آن کجا؟ که این برداشت غلط است.

۷ – فروتنی و تواضع انسان را در میان مردم عزیز می‏کند، همانگونه که تکبر و خودبزرگ‏بینی انسان را خرد و حقیر می‏نماید: نمونۀ آن را نیز به شهود دیدیم و مانند آهنربا، یوسف مردم را به دور خود جمع می‏نمود.

۸ – نظام زورگویی هرگز پایدار نیست : دست اندرکاران معبد را که می‏شناسید؛ با این همه تدابیر و برنامه‏های ویژه باز هم از بین رفتند.

۹ – عشق حقیقی به این صورت بود : در مورد زلیخا و عشق او حتما مواردی دستگیرتان گردید و در بسیاری از موارد در صورتی که عشقی به صورت خالص و ناب مطرح گردد سرانجام به مراتب عالی می‏انجامد.

۱۰ – راهکار را به دشمن نیاموزیم : یعقوب با توجه به این قضیه که کاملا آگاه بود که بیابان های اطراف مملو از گرگ است، باز هم به برادران یوسف گفت می‏ترسم گرفتار گرگ شوید و یوسف را گرگ بدرد، لذا برادران هم از همین موقعیت سوء استفاده نموده و از همین راه نقشۀ خود را عملی ساختند.

۱۱ – احترام به بزرگتر: با اینکه برادران یوسف همیشه به وی بی‏احترامی نموده و او را مورد آزار و اذیت قرار می‏دادند، باز هم او با برادران در اوج احترام رفتار می‏نمود.

۱۲ – وقتی خدا بخواهد یک نفر را عزیز کند، اگر همه کائنات نخواهند، او باز هم عزت خواهد یافت : همانگونه که دیدیم یوسف همین ماجرا را تجربه نمود.

۱۳ – آنکه به ما ظلم نموده را علنا رسوا نکنیم : همانطور که یوسف پس از بیرون آمدن از زندان در جواب سوالاتی که از او درباره علت به زندان افتادنش پرسیدند گفت از زنان مصر بپرسید آنها بهتر می‏دانند، نباید آبروی مردم را برد هر چند با آبروی ما بازی کرده باشد.

۱۴ – اجازه گرفتن از والدین : در جریان بردن بنیامین به مصر، برادران یوسف با آنکه هر کدام دارای خانواده‏ای بوده و ریشی سفید کرده بودند باز هم از پدر جهت بردن بنیامین به مصر اجازه گرفتند.

۱۵ – همنشینی با انسانهای مثبت منجر به موفقیت و عاقبت بخیری می‏شود: اگر دقت کرده باشید همه کسانی که در زندان با یوسف دمخور بودند، عاقبت بخیر شدند حتی آن دو نفری که یکی اعدام شد و دیگری به کارش بازگشت.

۱۶ – انسان هرقدر هم که منفور باشد، با صبر و پشیمانی از اعمال گذشته محبوب می‏شود : در مورد زلیخا این امر مشهود بود.

۱۷ – عامل موفقیت هر جامعه، تعادل طبقاتی است: همانطور که یوسف چندین بار در سخنرانیهایش اعلام کرد که من روزی را می‏بینم که فقرا غنی شده و اغنیا تعدیل شده‏اند.

۱۸ – دلبستگی به غیر معبود، عامل استرس و نگرانی: اگر دقت کرده باشید، این قضیه بسیار مشهود بود. یوسف و یعقوب چندین بار توکل به خدا را فراموش کردند، مثلا یعقوب مجددا دلبستۀ بنیامین شد و توکل به خدا را فراموش نمود که یوسف برای اینکه این رفتار پدر را از بین ببرد بنیامین را نزد خود نگاه داشت.

۱۹ – انسان با امید زنده است: یعقوب اگر امید به یافتن یوسف نداشت، در همان سالهای ابتدای فراغ از بین می‏رفت اما اینطور نبود و همیشه منتظر بود.

۲۰ – انسان توانایی تغییردادن دنیا را دارد، چه رسد به خود و اطرافیان خود : همانطور که یوسف تاثیرگذارترین فرد در مصر بود که بر فرد اول مملکت بزرگ مصر تاثیرگذاشته و کاری کرده بود که همه مطیع وی باشند. تاثیرگذاری کاری آسان است اما راه دارد.