پدیده ای به نام انعام

(باز هم…) از آنجایی که علی رغم شعار این وبلاگ که تفکر مثبت است، به دغدغه ها و مسائل منفی نیز می پردازم، اکنون نیز درباره مساله ای که توجه بسیاری از مردم را به خود جلب می کند می نویسم.

این روزها که چه عرض کنم، خیلی از روزها، به اماکن مختلف که به نوعی کارمان به آنجا وابسته است و یا بعدا ممکن است وابسته باشد می رویم، نهایتا در مراحل آخر خروج، یک نفر هست که می گوید “انعام ما فراموش نشه!” این جمله حتما برای شما آشنا و با بعضی ها اجین است. یکی از مصداق هایش که جزء جدانشدنی آن حرفه محسوب می گردد، کارواش است. پس از شستشوی اتومبیل، فرد آخری که دستمال را می کشد، با پررویی می گوید “انعام ما حاجی…” و شما دست می کنید که ۵۰۰ تومان به او بدهید اما او خوشش نمی آید. گاهی اوقات هم که خود مسئول کارواش این Special Offer را می دهد و شما را به خیر عظیمی دعوت می کند.

پول چایی یادت نره!

حال کارواش که زیاد مهم نیست. (برخی از) نمایندگی های خودرو یکی دیگر از مکان هایی است که شما بعدها نیز با آنها سروکار دارید. مثلا برای سرویس اولیه یا سایر موارد. جالب اینجاست که این انعام الزامی است و شما را برای دفعات بعد بیمه می کند. همچنین متاسفانه در برخی ادارات و شرکتهای بزرگ نیز این مورد گهگاهی به چشم می خورد.

به همین صورت است که طرف با اینکه دستش به دهانش می رسد، باز هم چشم انتظار دست دیگران است. این است دام گداپروری که متاسفانه افراد، بی توجه به آن گرفتار می شوند. عادت می کنند که همیشه چشمشان به دست دیگران باشد که شاید چیزی از آن بریزد. همیشه به دنبال این هستند که برای شخصی خاص (که کمی بیشتر دارد) کاری را بهتر انجام دهند تا در نتیجۀ آن علاوه بر حقوقی که می گیرند، مبلغی یا چیزی به عنوان انعام دریافت دارند؛ به عنوان “مازاد بر درآمد”. این چیست؟ گدایی؟ چشم به دست دیگران بودن؟ نامش مهم نیست. عملش جالب و دوست داشتنی است!

متاسفانه این طور است که یک خانواده و یک نسل به این بلا دچار می شوند. زیرا این یکی از آن چیزهایی است که نسل اندر نسل منتقل می شود و اگر پدری انعام بگیر باشد، به صورت کاملا طبیعی، فرزندش هم همینطور خواهد شد. زیرا یکی از راههای درآمد بیشتر را اینطور باور می کنند.

اما آیا این درست است؟ برخی این قضیه را اینطور توجیه می کنند که در ازای کار بیشتر و بهتر، مبلغی را بیشتر دریافت می دارند که این مبلغ را حق خود می دانند. اما مگر فرد نباید همیشه بهترین دستمایه اش را نثار مشتری کند؟ مگر غیر از این است؟ گداصفتی متاسفانه یکی از صفات فوق العاده ناپسند است که متاسفانه در برخی مشاغل بسیار به چشم می خورد و اصلا گاهی اینطور تصور می شود که انگار برخی مشاغل برای همین کار ساخته شده اند. ولی اینطور نیست.

البته نکته ای که قابل توجه است، این است که گاهی خود فرد دلش می خواهد مبلغی را به عنوان هدیه بپردازد که این جای خود دارد و بسیار خوب است و موجب تشویق می شود. اما اینکه بگویند “انعام ما…” کار را خراب می کند.

حال دو کلام خطاب به شما که انعام می دهید: چرا انعام می دهید؟ چرا انعام بگیران را پررو می کنید؟ چرا گداصفتی را پرورش می دهید؟ چرا فرهنگ چشم به دست دیگران دوختن را پرورش می دهید؟ مگر آنها خود حقوق ندارند؟ درآمد ندارند؟ اگر می گویند بده، شما ندهید. نکنید.

فقر مالی… چرا؟ ریشه اصلی کجاست؟

همه روزه شاهد صحنه‏هایی هستیم که گاه آنچنان تاثیر ژرفی بر روی ما می‏گذارد که تا مدتی در فکر فرو می‏رویم. مادری با فرزندش بر روی زمین آلوده با کاسه‏ای در مقابل. کودکی ۴ ساله که یک تکه نان خشک می‏خورد و …

poverty

اما باید دید که جدا از مسائل اقتصادی، چرا بعضی از افراد همیشه فقیرند؟ مگر یک کودک که از شکم مادر خود متولد می‏شود فقیر به دنیا می‏آید؟ مگر خدا کسی را فقیر آفریده؟ یا اینکه آیا نداشتن یک دست یا یک پا باید عاملی برای نشستن و منتظر کمک دیگران بودن شود؟ آیا درست است که با یک بار سیل به خانه زدن و زندگی را ویران کردن و یا ورشکست شدن همه جیز را ببازیم؟

humanbody1ابتدا بیایید یک مسئله را مورد توجه قرار دهیم و آن هم اینکه همۀ ما (منهای تعداد انگشت شمار) دارای موارد زیر هستیم :

۱ – سلامت جسم
۲ – صورت و قیافۀ قابل تحمل
۳ – توانایی فکر کردن و سنجیدن امور

پس فردی که فقر مالی دارد از لحاظ فیزیکی با دیگران تفاوتی ندارد.

حال ببینیم که منشاء فقر چیست؟

به نظر من چیزی به نام فقر وجود ندارد و اینکه کسی خود را فقیر (از لحاظ مالی)  می‏نامد ناشی از طرز فکر وی در جایگاهی است که در آن قرار دارد. هیچ کس فقیر نیست و این خود افراد هستند که عوامل فقر خود را فراهم می‏سازند. وقتی شخصی خود را ناتوان در نظر بگیرد و مثلا با در نظر گرفتن وضع صورت خود بگوید چون من زشتم، دیگر کسی به من کار نخواهد داد و یا اینکه چون من تحصیلات ندارم کار پیدا نخواهم کرد و … . اما در واقع این طرز فکر خود اوست که او را متوقف می‏سازد. اگر او با هر اندازه ناتوانی با خود بگوید :

“من در نوع خود از بسیاری از افراد بالاترم و توانایی هایی دارم که دیگران ندارند یا کمتر دارند” (مثلا توانایی جارو کردن، توانایی آجر بالا انداختن، توانایی مودبانه صحبت کردن و …)

آنگاه دیگر هیچ مانعی برای دست به زانو گرفتن و شروع به کار کردن (کاری هرچند سخت و معمولی) باقی نخواهد ماند.

گدایی چیست؟

negative-thoughts1در واقع گدایی از فقر سرچشمه نمی‏گیرد و از منش شخص متکدی سرچشمه می‏گیرد. یک فرد فقیر که از لحاظ مالی در فقر است و به نظر عوام واقعا فقیر است، می‏تواند با هزار تلاش و مشقت هر روز به نوعی خود را مشغول کاری کرده و چندرغازی درآمد کسب می‏نماید که حداقل بتواند تا آخر شب خود را به سر کند (که البته در این میان خیلی‏ها هم حتی نان شب خود را ندارند) اما در مقابل می‏توان افرادی را یافت که به نشستن کنار خانه اکتفا کرده و به هر نوعی که شده دست نیاز به سوی این و آن بلند می‏نمایند. هر دوی اینها از لحاظ مالی تا حدی گیرشان می‏آید اما با تفاوتی بسیار.

بسیاری از افراد بوده‏اند که در خانواده‏هایی فوق العاده فقیر و ضعیف بدنیا آمده و تا سنین نوجوانی را نیز در همان خانواده به سر کرده‏اند اما آنچنان خود را از گرداب فقر بیرون کشیده‏اند که گویا پدران آنها میراثی گرانبها را برای آنان به یادگار گذاشته‏اند. اما چگونه؟

داستان زندگی آنتونی رابینز، جرارد روزنامه نویس (چیزی شبیه به داستان فیلم ندای درون) و همچنین داستان زندگی مهدی مجرد زاده کرمانی (مترجم مجموعه کتابهای بسوی کامیابی نوشتۀ انتونی رابینز) را اگر نخوانده و نمی‏دانید چیزی شبیه به آنرا به اختصار نقل می‏کنم.

فلانی در خانواده‏ای بسیار ضعیف و فقیر به دنیا آمده بود و هیچ روزنۀ امیدی برای زندگی مرفه وجود نداشت. وضع زندگی بدی داشت.او به لحاظ فن ترجمه‏ای که به هزار سختی آموخته بود می‏توانست انگلیسی را به فارسی ترجمه کند. شخصی به تصادف کتابی از مجموعه کتابهای آنتونی رابینز را برایش هدیه آورد و او آنرا ترجمه نمود و پس از اتمام ترجمه به اولین ناشر که رفت وی را با طرز ناامیدانه ای رد کردند. سپس دومی و سومی و … و دلیل هم این بود که نه کسی آنتونی رابینز را می‏شناخت و نه او را. ولی او نا امید نشد. می‏توانست تا ۱۰ جا که رفت دیگر پی آنرا نگیرد و ناامید شود اما اینطور نبود. او به بیش از ۲۰۰ ناشر مراجعه نمود که در آخر یک ناشر پیدا شد که با هزینه‏ای بسیار ناچیز کتاب او را چاپ کند و امروز او این چنین شد.

از این داستانهای زندگی واقعی افراد زیاد سراغ دارم. داستان زندگی جالب پدرم بهترین است که قابل بعرض نیست.

پس نمی‏توان گفت که نشد، دست طبیعت بود، قهر زندگی ما را دچار کرد، ما نتوانستیم، شانس نداشتیم، بخت ما گره خورده و…

ما هر کاری می‏توانیم انجام دهیم. هیچ وقت برای شروع هیچ کاری دیر نیست. چیزی به نام خوشبختی و بدبختی وجود ندارد. همۀ انسانها به یک اندازه از مواهب الهی برخوردارند اما برنده آنهایی هستند که راه استفاده از آنها را یاد داشته باشند و راه آن چیزی نیست جز این جمله که : من هر آنچه را که بخواهم بدست خواهم آورد.

success-key

اگر ما به دنبال کار می‏گردیم و به سه جا سر می‏زنیم آیا باید نا امید شویم؟ آیا باید با خود بگوییم که دیگر برای من کاری وجود ندارد؟ آیا ما به ۱۰۰ جا سر زده‏ایم؟ آیا در یک روز به ۲۰ جا رفته‏ایم؟ به تمام بقالی ها و سوپر مارکت ها برای کار سپرده‏ایم؟ آیا دم نانوایی ها اعلامیه زده‏ایم ؟ (!)

یک مثال : یک مامور جمع آوری زباله اگر واقعا ایمان داشته باشد که روزی مسئول امور شهر خواهد شد، با تلاش و پشتکار کار می‏کند؛ هر شب علاوه بر کوچۀ سهم خود جلوی در منازل را نیز جارو خواهد کرد. مطمئنا این امر پوشیده نخواهد ماند و شهردار وی را تشویق مالی خواهد کرد. از تشویق شهردار او به کلاسهای علمی متفاوت رفته و سطح علمی خود را ارتقا می‏بخشد. پس از چند سال که این امور را پشت سر گذاشت به دلیل مدرک تحصیلی بالاتر مسئول سایر همکاران خود می‏شود و بهمین ترتیب تا اینکه موقعیتش با پشتکار و تلاش از این رو به آن رو می‏گردد. (!)

اما در مورد دیگران نقش ما چیست؟

راهنمایی بهترین کاری است که از دست ما بر می‏آید. اینکه راه را به فقیر بیکار نشان دهیم و او را به کار واداریم. کار هر چند سخت خواهد بود اما از دست نیاز به سمت دیگران بلند کردن بهتر است.

کار مهم و در واقع وظیفۀ دیگری که بر گردن ماست این است که فرزندان خود را آنطور تربیت کنیم که این باور برایشان ملکه شود که : من هر آنچه را که بخواهم بدست خواهم آورد و در واقع “من جذب می‏کنم هر انچه را که اراده کنم” (اما با صبر و تلاش).

kids-and-money

این خیلی مهم است که این مساله در ذهن کودک جا باز نماید. کودکان و نوجوانانی که به دلیل توجه و کمک بیش از حد پدر و مادر  از لحاظ عملکرد شدیدا وابستۀ آنها می‏شوند، همانهایی هستند که در آینده به ندرت می‏توانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. این مساله ایست که کاملا ثابت شده است.

امیدوارم توانسته باشم منظور خود را به خوبی بیان کنم. شما هم می‏توانید این مبحث را کامل نمایید.