بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘موفقیت و کامیابی’

باورها – دو

۱۷ بهمن ۱۳۸۸ م.پورعلی ۱ دیدگاه

در دو پست قبل در مورد باورها و تاثیرات آنها در رفتار و کنشها مطلبی را منتشر نمودم. در این پست قصد دارم کمی در مورد چگونگی تاثیر باورها در موفقیت در زندگی بنویسم.

گاهی اوقات باورهای ما نسبت به مسائل شکلی منفی به خود می گیرد و شاید هم واقعیت باشد اما باعث ایجاد نگرش منفی ما نسبت به مسائل روزمرۀ زندگی می شود. برای مثال اگر ما باورمان این است که فقط پول است که آرامش می آورد، این باور تبدیل به تفکر منفی و نگرشی کاملا اشتباه نسبت به زندگی می شود. تفکر منفی هم خود باعث بروز مسائلی دیگر می شود.

مطلب مهم اینجاست که باورها رابطه ای مستقیم با قانون جذب و پروسۀ جذب دارند. به یاد دارید که قانون جذب چه می گوید؟ قانون جذب می گوید : هر فکر و نیتی که ما در ذهن و دلمان می‏گذرانیم دارای انرژی است پس ما با فکر کردن و نیت کردن در ذهن و دل، یک پرتو انرژی به کائنات ساتع می‏نماییم که آن انرژی به صورت تجسم یافته به ما بازخواهد گشت و ما در واقع شکل تجسم یافته و مادی آن انرژی (فکر و نیت) را جذب می‏کنیم.

اما در مورد باورها مصداق تعریف قانون جذب بسیار پررنگ تر است. زیرا دیگر ما فکری را از ذهن خود نمی گذرانیم. بلکه شبانه روز با همان فکر (باور) زندگی می کنیم و هر روز به آن بیشتر بال و پرداده و چاقترش می کنیم. باورها در واقع فکرهایی بسیار قوی و محکم و ریشه دار در اعماق مغز ما هستند که به سختی تغییر می کنند. پس ما با همین افکار شبانه روز مسائل و اتفاقاتی را جذب می کنیم که شکل عینیت یافتۀ باورهای ما هستند.

به طور یقین در مورد باورها فکر نمی کنیم. زیرا آنها در ژرفای وجود ما شکل گرفته و محکم شده اند و ناخودآکاه آنها را مبنای تصمیم گیری های خود قرار می دهیم. حال زمانی را تصور کنید که با اینکه باورهایی منفی داریم، آگاهانه فکری مثبت از ذهن ما ساطع شده و بر اساس قانون جذب، پس از مدتی کوتاه یا بلند نتیجه ای مثبت میگیریم؛ دلیل این نتیجۀ مثبت در واقع چیره شدن فکر ان لحظۀ ما بر باورمان بوده است.

اما آیا باخود فکر نمی کنید که همین فکر مثبت اگر تبدیل به باور شود چه می شود؟ تبدیل به جذب روزانۀ مسائل مثبت و خوب می شود. در اینجاست که بحث تفکر مثبت به میان می آید. تفکر مثبت باید تبدیل به باور مثبت شود.

چگونه باورهایی مثبت داشته باشیم؟

ابتدا باید باورهای خود را پیدا کنیم و در واقع آنها را کشف کنیم. سپس ببینیم کدام ها غلط و منفی و کدام ها مثبت و صحیح هستند. سپس باید باورهای اشتباه و منفی خود را تبدیل به باورهای مثبت کنیم. برای مثال اگر باور ما این است که راستگویی باعث ضرر کردن فرد می شود، این را با تمرین و ممارست تبدیل به یک باور صحیح و درست کنیم و یا اینکه اگر در مورد کمک به همنوع باورمان این است که “اگر دیدی کسی داره مییفته تو چاه، کمکش نباید بکنی که هیچ، یه لگد هم برنی تا بیفته تو چاه”، باید این باور کاملا منفی و اشتباه را با نوع صحیح آن جایگزین کنیم. و اما در مورد مسائلی مهمتر، مثلا اگر باور ما این است که “خر ما از کرگی دم نداشت… من اصلا شانس ندارم” باید ابتدا به موقعیت های بسیار خوبی که در زندگی داشتیم یه نیم نگاهی بکنیم و با تمرین این باور غلط را از ذهنمان دور کنیم. ما باید باور کنیم که همیشه بهترین موقعیت ها نصیب من می شود. و یا اگر باور ما این است که “به ما پولدار شدن نیومده” آنرا با تفکر و باوری کاملا مثبت و برعکس جایگزین کنیم.

خرافات، باورهایی غلط و منفی

خرافات در واقع باور به این است که چیزهایی که اصلا به هم هیچ ربطی ندارند بر همدیگر تاثیر میگذارند. در واقع این باور و اعتقاد ماست که این دو را به یکدیگر ربط می دهد و از لحاظ علمی و منطقی هیچ ربطی به هم ندارند. خرافات باوری بسیار عمیق است که متاسفانه خیلی جالب و راحت از یک نسل به نسل دیگر منتقل می شود. کار مهمی که باید در این رابطه انجام دهیم این است که تا قبل از اینکه دلیل منطقی و درستی در مورد خرافات پیدا نکرده ایم اصلا به انها توجه نکنیم و فقط بشنویم.

نتیجه گیری

زندگی با باورهای منفی غیر از پسرفت و عقب ماندگی هیچ نتیجه دیگری نخواهد داشت. باورهای غلط در مورد همه چیز، از خرافات گرفته تا مسائل زندگی باعث دید منفی و اشتباه نسبت به زندگی شده و در نتیجه زندگی ما را در یک مکعب کوچک محدود خواهد نمود. باید باورهای خود را شناخته، مثبت و صحیح آنها را پرورش داده و باورهای غلط و منفی را پاک کنیم.

چه کنیم تا نگرانی و استرس روزمره رخت بربندد؟

۲۳ دی ۱۳۸۸ م.پورعلی ۷ دیدگاه

برنامه ریزی یکی از هنرهایی است که چنانچه کسی آنرا در زندگی خود پیاده نماید، شاید تبدیل به موفق‏ترین فرد در زمینه کاری، تحصیلی، زندگی خانوادگی و … شود. حال این هنر بسیار آسیب پذیر بوده و نیاز به مراقبت، ممارست و نگهداری دارد. به این صورت که برنامه‏ریزی باید تبدیل به یک عادت روزانه شده که حتی برای کوچکترین امور هم به کار آید. مثلا خرید روزانه، نظافت منزل، دریافت وام و … .

حال در اثنای این امور نکته‏ای بسیار قابل توجه در مورد کارهای روزمره وجود دارد که شاید در برنامه‏ریزی‏ها مورد کم توجهی قرارگرفته و یا اینکه اصلا به نظر نیاید.

همه کارهای روزانه و امور زندگی به ۴ نوع تقسیم می‏گردندکه از لحاط این نوع تقسیم بندی، از این ۴ حالت خارج نیستند :

۱ – کارهای ضروری و مهم
۲ – کارهای غیر ضروری و مهم
۳ – کارهای ضروری و غیر مهم
۴ – کارهای غیر ضروری و غیر مهم

کارهای ضروری و مهم : کارهایی هستند که به صورت اورژانسی پیش آمده و بدون پیش بینی قبلی خود را نمایان می‏کنند. از جمله : آتش گرفتن منزل، برنده شدن در جایزه بانک، امتحان گرفتن استاد بدون اطلاع قبلی و … .

این دسته از امور آن چنان سریع بوجود می‏آیند که فقط یک انتخاب را برای ما مقدور می‎‏سازند و در واقع ما ناگزیر به انجام همان یک راه هستیم وگرنه تسلیم امور و دغدغه‏های روزانه زندگی شده‏ایم و در صورت تعلل، چیزهای باارزشی را از دست خواهیم داد.

کارهای غیر ضروری و مهم : این دسته از کارها همان اموری هستند که نقش کلیدی در زندگی هر شخص ایفا می‏نمایند. اموری که در نگاه اول فعلا مهم نبوده و نیاز به انجام آنها نیست ولی در عین حال بسیار مهم هستند و در صورت انجام ندادن آنها، تبدیل به کارهای ضروری و مهم شده و دیگر اختیار تصمیم گیری را از ما سلب می‏نمایند.

از جمله : دریافت المثنی برای شناسنامۀ گم شده، درس خواندن در اوقاتی که اجباری نیست، پس انداز پول در ایام ثروتمندی، پنچرگیری لاستیک زاپاس ماشین در حالیکه فعلا هیچ نیازی به آن نیست، خرید کپسول آتش خاموش کن برای احتیاط و …

این امور در نگاه اول اصلا ضروری نبوده و شاید به همین دلیل به وقتی دیگر موکول شده و کم کم فراموش شوند. در حالیکه همین نوع کارها هستند که تبدیل به کارهای ضروری و مهم شده و دیگر اختیار را از دست ما خارج می‏نمایند. مثلا با خود تصور کنید که شما شناسنامه خود را گم کرده‏اید. خب شاید الآن نیازی به آن نداشته و با کارت ملی امور خود را انجام دهید و حتی شاید با خود بگویید “در فرصتی مناسب المثنی آن را میگیرم”. روزها می‏گذرند و شما به دنبال شناسنامۀ المثنی خود نمی‏روید آنگاه یک روز بانک سما اعلام می‏کند که شما برنده یک دستگاه اتومبیل شده‏اید و فقط با در دست داشتن شناسنامه آنرا به شما تحویل می دهیم. آنگاه شما دستپاچه شده (استرس) و صبح زود شال و کلاه کرده و راه می‏افتید. ابتدا به ادارۀ ثبت احوال می‏روید و می‏بینید که مسئول مشغول خوردن صبحانه است. شما شاکی می‏شوید و می گویید “آقا بیا کارمردم را راه بینداز ما عجله داریم” (استرس) سپس شما به عکاسی رفته و عکسی می‏گیرید ناگهان دوربین عکاس خراب می‏شود (استرس) سپس در راه به ترافیکی سنگین بر‏می‏خورید (استرس) و به همین ترتیب شما شانس دریافت جایزه را از دست می‏دهید.

همچنین در مورد تعویض لاستیک زاپاس : دقیقا همان روزی که چک دارید، ماشین شما پنچر شده و در راه می‏مانید(استرس) آنگاه ناگهان به فکر می‏افتید که لاستیک زاپاس هم پنچر است (استرس) سپس لاستیک به دست در خیابان ها راه افتاده و به تاکسی‏هایی که حتی به شما محل نمی‏گذارند ناسزا می‏گویید (استرس) و…

این دو داستان در صورتی با شیرینی به اتمام می‏رسید که شما قبلا با برنامه‏ریزی امور غیر ضوری و مهم خود را انجام داده و آنها را پشت گوش نینداخته بودید.

کارهای ضروری و غیر مهم : از جمله اجبار به شرکت در جلسۀ اداره که شاید در ان جلسه موضوعات مهمی مورد بحث واقع نشود ولی در عین حال ضروری است و هیچ راه فراری ندارد. ( و این امور در زندگی افرادیکه توانایی تصمیم‏گیری دارند کم پیش می‏آید.)

کارهای غیر ضروری و غیر مهم : این دسته از کارها را می‏توان اولین مانع موفقیت در زندگی دانست. مثلا تماشای تلویزیون، خواب بیش از اندازه، خواندن و فرستادن پیامک‏های بی موضوع، خیابان‏گردی و …

در صورتیکه این دسته از امور به طور کامل از زندگی حذف گردند می‏توان گفت که زندگی خود را تبدیل به یک مدینۀ فاضله کرده‏اید. زیرا با حذف این امور و جایگزینی آنها با امور غیر ضروری و مهم کامی بلند در جهت ایجاد آرامش در زندگی برداشته‏اید. اموری که نتیجۀ قابل توجهی نداشته و همچنین خستگی ناشی از آنها می‏تواند توانایی انجام امور دستۀ ۲ را از ما سلب نماید. مثلا آن نتیجه‏ای که از یک فیلم ۳۴ قسمتی می توان گرفت را در یک کتاب ۴۰ صفحه‏ای می‏توان یافت و یا اینکه خیابان‏گردی ۳ ساعته را می‏توان در یک ساعت با مراجعه به بهترین پارک انجام داد.

پس بیایید تا جاییکه میتوانیم با برنامه ریزی قبلی، به کارهای دستۀ ۲ یعنی امور غیر ضروری و مهم بپردازیم.

موفقیت چیست؟

۱۱ دی ۱۳۸۸ م.پورعلی ۱۴ دیدگاه

چرا برخی می پندارند که یک مامور شهرداری نمی تواند موفق باشد؟ چرا یک شاگرد تنبل نمی تواند موفق باشد؟ آیا فکر می کنید که آن کسی که ورشکست کرده دیگر نمی تواند طعم موفقیت را بچشد؟ به نظر شما کفاشی سر کوچه موفق نیست؟

هر کسی تعبیری از موفقیت در ذهن خود دارد که زندگی وی بر اساس همان تعبیر شکل میگیرد. بسیاری از افراد میپندارند که موفقیت فقط به معنی رسیدن به اوج و نوک قله، در هر رشته ای که هستند است. مثلا در رشتۀ کفاشی کسی موفق است که یک کارخانۀ بزرگ تولید کفش در کشور داشته باشد و یا در رشتۀ سوپرمارکت، کسی موفق است که بزرگترین سوپرمارکت محله را داشته و بصورت شبانه روزی کار کند.

مثالهایی که در بالا اشاره نمودم، نوعی طرز فکر است که متاسفانه در بعضی افراد باعث کاهش سرعت رشد و گاهی باعث یاس و ناامیدی می شود.

در کل از موفقیت تعابیر متفاوتی ارائه شده است و نیز هر کسی تعریفی از این واژه در ذهن خود دارد. اما تعریفی که من خدمتتان معرفی می کنم بدین شرح است : “زندگی نردبانی است بی پایان که هر پلۀ این نردبان نوعی از موفقیت است و هر کدام امتیاز مخصوص خود را دارند.”

شاید گاهی امتیاز پلۀ سوم از امتیاز پلۀ هفتم بیشتر باشد و نیز برعکس. هر رویدادی که در زندگی ما باعث پیشروی و جلو رفتن، حتی به اندازۀ یک قدم نیز شود، نوعی موفقیت است. هر حادثه ای که باعث تحول ما، حتی به اندازۀ یک دست شستن شود، موفقیت است. موفقیت چیزی نیست که بتوان برای آن معیار تعیین کرد. مامور شهرداری اگر بتواند پس از مدتی مسئول مامورین شهرداری محل خود شود، به موفقیت دست پیدا کرده است. کفاشی سرکوچه اگر بتواند یک مغازۀ کمی بزرگتر برای خود دست و پا کند، به موفقیت دست پیدا کرده است و بهمین ترتیب.

نکته : در صورتیکه فکر می کنید این مطلب و سایر مطالب پورعلی.نت برایتان مفید واقع شده، می توانید با عضویت در خوراک (فید) مطالب را در فیدخوان خود دنبال کنید و همچنین می تواند با عضویت در اشتراک ایمیلی، مطالب جدید را در ایمیل خود داشته باشید.

این موفقیت ها اگر به صورت زنجیروار به یکدیگر متصل شوند، موفقیتی بزرگ را رقم می زنند. اصلا بگذارید واضح بگویم: از قدیم می گفتند “پول، پول می آورد” اما بهتر است که امروز به جای این عبارت بگوییم “موفقیت، موفقیت می زاید”. زیرا وقتی شما پیشرفت خود را، هرچند کوچک، به عنوان یک موفقیت قلمداد کنید، آنگاه از عملکرد خود راضی شده و بنابر اصول فکری، این موفقیت نوعی تجربۀ مفید را برای شما رقم می زند. این تجربۀ مفید خود بخود باعث می شود که شما بخواهید این تجربه را دوباره تکرار کنید و این چنین زنجیرۀ موفقیت ها رقم می خورد.

این کفاش منظور ماست!

تصور کنید وقتی آن کفاش سرکوچه، از اینکه مغازه ای کمی بزرگتر اجاره کرده و کمی کار خود را گسترش داده است، احساس موفقیت کند، سپس از اینکه یک شاگرد برای خود گرفته، احساس موفقیت کند، پس از دو سال که مشتریان او زیاد شدند و مجبور شد مغازه ای بزرگتر تر بگیرد باز هم احساس موفقیت کند، در آخر این کفاش، یک کفاشی بزرگ در حاشیۀ خیابان ولیعصر خواهد زد!

این کفاش هرگز با خود نگفت که ” ای بابا… این کفاشی هم شد شغل؟ من تا آخر عمرم باید کفشهای بوناک مردم رو بدوزم…” و همچنین هرگز با خود اینطور فکر نکرد “من هرگز به محمد آقا کفاش نمی رسم… اون ارث باباش بهش رسید، برای همین پولدار شد…”.

این کفاش همیشه با خود می گفت که “من بالاخره یک روزی بزرگترین کفاشی شهر را خواهم داشت؛ با ۵ نفر کارگر و ۱ نفر آبدارچی، با یک مغازۀ ۵۰ متری که تازه در کنار کفاشی، کیف و کمربند هم تعمیر خواهم کرد (اگر هم سفارش روکش ماشین برایم آمد، قبول می کنم!). نخندید. این همان نقشۀ موفقیت است که در ذهن افراد شکل گرفته و به آنها هرآنچه را که بخواهند می دهد. کسی که نقشۀ موفقیتش فقط در راه رسیدن ارث پدر و پدرزن رقم شکل گرفته و یا کسی که نقشۀ موفقیتش فقط با برنده شدن در قرعه کشی بانک شکل میگیرد، هرگز موفق نخواهد شد.

هر کسی می تواند موفق باشد. حتی گدای سر گوچه. من خودم گدایی را می شناختم که پس از چندین سال مسئول گداهای یک منطقه از شهر شده بود و آنها را سروسامان می داد.پله های موفقیت

شما خودتان حتما این را تجربه کرده اید. فقط پلۀ اول نیاز به کمی تلاش دارد و مابقی پله ها خودبخود طی می شوند. فقط کافیست که قلق موفقیت به دستتان بیاید. همین که نقشۀ موفقیت را در سرتان داشته باشید و فقط متکی به خودتان باشید. به کمک هیچ کس حساب نکنید و مطمئن مطمئن مطمئن باشید که روزی (دیر یا زود) به همان نقطه ای که می خواهید، می رسید. فقط مطلب مهم این است که رسیدن به آن نقطۀ مورد نظر نیاز به رسیدن به چند ایستگاه دارد. پس آن ایستگاهها را با صبر و حوصله طی کنید. هیچ کس یک شبه به آن هدف مورد نظرش نرسیده است.

موفقیت نسبی است. این شما هستید که موفقیت را معنا میکنید.

انتخاب هدف و هدف گزینی موثر

۱۲ آذر ۱۳۸۸ م.پورعلی ۱ دیدگاه

اهداف هر شخص نمایانگر شخصیت درونی او هستند. شخصیتی که حالات بیرونی او را شکل می‏دهند. دستیابی به اهداف هر چند کوچک، باعث ایجاد تفکری مثبت نسبت به خود و در نتیجه بالا بردن ضریب اعتماد بنفس و در نهایت آسان جلوه نمودن همۀ امور می‏شود. اما بی مقدمه، چگونه هدفی هدفی دست یافتنی است ؟ یا به زبانی دیگر اهداف چگونه باید انتخاب شوند تا سریعتر به آنها نائل شده و نتیجۀ بهتری بگیریم ؟

این بحث که چگونه هدف خود را برگزینیم رابطۀ مستقیم با دستیابی به آن دارد. هدفی که از اعتبار کمی برخوردار باشد به زودی کمرنگ شده و در میان راه رسیدن به آن متوقف می‏شویم. بعضی اوقات ما هدفهایمان را با ارزشهایمان اشتباه گرفته و به دنبال ارزشهایمان روز و شب می‏دویم ولی ابتدا باید بدانیم که تعاریف هدف و ارزش هر کدام بطور جداگانه چیست.

ارزش : همان چیزی است که ما برای رسیدن نهایی به آنها تلاش کرده و هدفهایمان را در مسیر کامل شدن ارزشهایمان انتخاب می‏کنیم. ما هم اکنون بسیاری از ارزشهایمان را می‏دانیم مثلا : کمال، رشد، خوشبختی، سعادت و …

هدف : خواسته‏ای دقیق، ملموس، دست یافتنی، دارای اندازه و مختصات دقیق، کاملا روشن و مشخص است.
مثلا هدف در زمینۀ مالی -> می‏خواهید ۱۰ میلیون تومان پول به صورت نقد داشته باشید.
هدف در زمینۀ شغلی -> می‏خواهید یک فروشگاه لوازم خانگی در میدان … شهر با وسایل … داشته باشید.
هدف در زمینۀ اخلاقی -> می‏خواهید دروغ نگویید.

معیار تعیین اهداف چیست ؟

ابتدا باید هدفی را که می‏خواهیم انتخاب کنیم ببینیم آیا ارزش رسیدن دارد یا نه. منظور اینکه ببینیم آیا این هدفی که من انتخاب می‏کنم مرا به ارزشهایم خواهد رساند یا خیر. گزینش این هدف ضرورت دارد؟ آیا من به رسیدن به این هدف نیاز دارم؟ آیا این هدف واقعا ارزشمند است؟ روشنتر عرض کنم، محاسبه کنیم که انتخاب این هدف آب در هاون کوبیدن است یا کار نیکو کردن است که پرش کنیم (کار نیکو کردن از پر کردن است) به این معنا که شدیدا در راه رسیدن به هدفمان تلاش کنیم.

در روانشناسی هدف، کلمۀ انگلیسی SMART  (به معنی باهوش) پایۀ انتخاب اهداف است به این صورت که هر حرف این کلمۀ ابتدای کلیدواژه های انتخاب هدف است :

measure۱ – Specific : هدف باید مشخص و معین باشد. (یک عدد اتومبیل پژو)

۲ – Measurable :  قابل اندازه گیری باشد. یعنی حتی مختصات آنرا هم بتوان از همین حالا تعیین کرد. (اتومبیل پژو سفید مدل ۸۷) – در خیال و توهم نگنجد و مربوط به زمان آینده و قدیم نیز نباشد.

۳ – Attainable : هدف قابل دسترسی و در دسترس باشد. (یک عدد اتومبیل فورد مدل ۲۰۰۹ تقریبا در ایران در دسترس نیست پس پژو سفید انتخابی بهتر است) – خیلی زیاد من هدفم را دوست دارمبزرگ و عجیب نباشد -> رسیدن به اهداف بسیار بزرگ نیازمند کسب موفقیت‏های پی در پی کوچک و در نهایت آمادگی برای رسیدن به اهداف بزرگ و در نتیجه کسب موفقیت‏های بزرگ است.

۴ – Relevant : هدف مطابق با علاقه و خواست ما باشد. (من به اتومبیل سفید بیشتر علاقه دارم، از نوع پژو) – البته علاقه به موارد بیهوده زیاد است مثلا تزیین بیخودی اتومبیل و یا علاقه به داشتن یک عتیقۀ گرانقیمت و بی مصرف. در نقطۀ مقابل، در مواردی که علاقه نداریم اما می‏دانیم هدفی موثر و مفید است، باید با کسب اطلاعات ایجاد علاقه کنیم.

timebound۵ – Time-Bounded : در بازۀ زمانی مشخصی تعیین شود و دستیابی به آن محدود به زمان باشد. (می خواهم یک اتومبیل پژو مدل ۸۷ تا ۳ ماه دیگر داشته باشم) – در بازۀ زمانی یک ماه تا حداکثر یک یا دو سال باشد و همچنین کمتر یا بیشتر نباشد. مثلا ترک سیگار که شاید به یک روز بتوان این کار را انجام داد اما سه روز دیگر دوباره تکرار می‏شود ولی اگر در بازۀ زمانی یک ماهه باشد با کم کردن روزی یک نخ، می‏توان تا حدودی این هدف را عملی کرد.

که نتیجۀ این نوع انتخاب همان انتخاب هوشمندانه است.

چه کنیم تا بهتر و مثمر ثمر هدف انتخاب کنیم ؟

  • بدانیم چه کسی هستیم و چه خصوصیاتی داریم مثلا نقاط قوتی داریم که در رسیدن به این هدف به ما کمک می‏کند پس با قوای بیشتری هدف را دنبال می‏کنیم و یا اینکه نقاط ضعفی داریم که شاید در رسیدن به این هدف ما را خسته کند، پس باید در رفع آنها کوشید. مثلا تنبلی یکی از نقاط ضعف بسیاری از انسانهاست و همچنین ناامیدی.
  • افرادی را برای خود نمونه و الگو قرار دهیم. نه اینکه مثلا آقای … که صاحب کارخانه … است و یا استاد … که صاحب سبک است. همین عباس آقای سرکوچه هم که به هدفی مانند هدف ما رسیده می‏تواند نمونه باشد.
  • با اعتماد بنفس و اطمینان به رسیدن به هدف شروع کنیم و بدانیم که وقتی شروع کردیم، هیچ چیز جلودار ما نیست و هیچ مانعی وجود ندارد که بتواند جلوی ما را بگیرد.
  • قبل از انتخاب هدف در مورد آن تحقیق کرده و سختی‏ها و چالش‏های آنرا بدانیم تا عزم خود را بیشتر جزم کرده و با امید بیشتری شروع بکار کنیم.
  • وسایل لازم برای مسیر را وصلۀ خود کنیم مانند امیدواری، پشتکار، کوشش، تفکر مثبت، جذب.
  • هدف را دستیافته ببینیم و حال بررسی کنیم که این راه به رفتنش می‏ارزد یا خیر.
  • اهداف مهمتر و لازمتر در اولویت دستیابی قرار دارند.

goal-achieving

چند نکته :

-ضرب المثل هندی : هر کاری و خواسته‏ای نیازمند ۱۰۰۰ روز فعالیت است.
-یکی از علتهای دست نیافتن به اهداف، از این شاخه به آن شاخه و از این هدف به آن هدف پریدن است.
-یکی از موانع رسیدن به اهداف عدم مشورت کردن و دیگری عدم کسب اطلاعات کافی برای مسیر رسیدن به هدف است.

(طبق قانون جذب) ما چه کسانی را جذب می‏کنیم؟

۲۰ آبان ۱۳۸۸ م.پورعلی ۱۷ دیدگاه

بر اساس قانون جذب ما چه کسانی را جذب می‏کنیم و یا چه کسانی جذب ما می‏شوند؟

هر فردی در زندگی یک سری دوستان خاصی دارد که تقریبا همه آن دوستان، از خصوصیاتی نسبتا شبیه به هم برخوردارند و با به عبارتی دیگرمعمولا طیف دوستان و همنشینان هر شخص، افراد خاصی هستند که خصوصیات اخلاقی نسبتا شبیه هم دارند.

قانون جذب فقط منحصر به اشیا و خواسته‏های مادی و معنوی نیست بلکه در مورد افراد نیز صادق است. یعنی ما تا اندازه‏ای می‏توانیم تعیین کنیم که چه کسی را جذب خواهیم نمود.

طبق یافته‏های دانشمندان، هر کسی دربردارندۀ هاله‏ای از انرژی در اطراف خود است که این هالۀ انرژی به تفکرات فرد بستگی دارد؛  تفکرات مثبت هاله‏های انرژی مثبت و تفکرات منفی هاله‏های انرژی منفی را تولید می‏کنند. پس با توجه به اینکه هاله‏های انرژی در اطراف هر شخصی وجود دارد، مجاورت با افراد مثبت‏اندیش یا منفی‏نگر باعث تاثیر در رفتار ما می‏شود. برای مثال با خود تصور کنید که چرا یک کودک در بغل مادر خود احساسی بسیار خوب دارد؟ یقینا به این دلیل است که مادر با عشق خالص و ناب خود به کودک، انرژی خود را به او منتقل نموده و با بغل کردن کودک، وی را در فضای انرژی مثبت خود قرار می‏دهد. همینطور در مورد هاله‏های انرژی افراد خوب، مثبت نگر و … . و نیز هاله‏های انرژی افراد منفی نیز همینطور است. حتما تابحال همنشینی با افرادی که تفکرات منفی دارند همنشین شده‏اید. قطعا تا چند دقیقه یا ساعت دچار نوعی کاهش انرژی شده و حالت شادابی خود را از دست داده‏اید.

قانون جذب می‏گوید :
هر انرژی تمایل به جذب انرژی همانند خود را (در شکل کاملتر) دارد.

به همین دلیل است که قانون جذب به ما می‏گوید شما بخواهید (به خواستۀ خود فکر کنید) سپس ما با تصور کردن و تلقین به نفس و در واقع با تابش انرژی به هستی، آن چیزی که به آن فکر می‏کرده‏ایم را به شکل پرتراکم خود (یعنی جسم و تجسم یافته) به دست می‏آوریم. این اساس قانون جذب است. همچنین یک قانون در علوم پایه وجود دارد که می‏گوید :

همیشه شکل کم تراکم هر انرژی تمایل به جذب شکل پرتراکم و انبوه خود دارد.

در مورد جذب انسانها و اینکه ما چه کسانی را جذب می‏کنیم، نمی‏توان افرادی را که حضورشان در زندگی ما به دست خودمان نبوده و ناچارا در زندگی ما وارد شده‏اند را به حساب آورد، مانند پدر، مادر، برادر، معلم، همسایه و … . اما جذب دوستان و همسر مسئله‏ای است که تا اندازه‏ای می‏توان در آن به صورت اختیاری عمل نمود.

ما همیشه افرادی را جذب می‏کنیم که مانند ما اندیشیده و نیز رفتاری مانند خودمان دارند اما نه تنها دقیقا شبیه خودمان، بلکه بسیار بیشتر و شدیدتر از خودمان در آن رفتار و تفکرات زندگی خود را سپری می‏کنند. برای مثال اگر ما روزی ۵ بار غیبت کرده و دروغ می‏گوییم، فردی را جذب خواهیم کرد که روزی ۵۰ بار دروغ گفته و غیبت می‏کند. همچنین مثلا اگر ما تا اندازۀ ۲۰ نمره امیدوار به رحمت خدا هستیم، فردی را جذب می‏کنیم که به اندازۀ ۲۰۰ نمره به رحمت خدا اطمینان و یقین دارد.

پس در واقع افرادی را که ما ناخودآگاه جذب می‏کنیم، دقیقا همان بازگشت رفتار خودمان است که به صورت یک انسان در حضورمان ظاهر شده است. همان طور که بزرگان و مشاهیر جهان از قدیم گفته‏اند، انسانها و دوستان در واقع آینۀ رفتار ما هستند و دوستان می‏آیند تا ما خود را بشناسیم و جملاتی از این قبیل.

از طرفی طبق ضرب المثل “موش داخل کاسۀ آدم وسواسی میرود”، همیشه حساسیت بیش از حد به یک مسئله یا امری مهم و یا حتی غیرمهم باعث کشاندن و جذب کردن آن مسئله به سمت خودمان است (به دلیل ترس از به وجود آمدن مسئله). برای مثال ما از مریضی می‏ترسیم و همیشه اولین کسی که مریضی خاصی را می‏گیرد، خودمان هستیم و در مورد جذب انسانها، مثلا ما از افراد دروغگو خیلی بدمان می‏آید و همیشه به خود می‏گوییم “من از آدمهای دروغگو حالم بهم می‏خورد” و بالاخره دوستی می‏یابیم که الهۀ دروغگویی است و یا همیشه با خود می‏گوییم “من از انسانهای خسیس بدمان می‏آید” و در واقع این بد آمدن ناشی از ترسِ گرفتار شدن در دام آنهاست و نتیجتا یک انسان که اصلا شلوارش جیب ندارد (!) نصیب ما می‏شود. پس در قدم اول ما با تفکر منفی و ترس از گرفتارِ انسانهایی با اخلاق ناپسند شدن، در واقع به آنها فکر کرده و با قراردادن آن تفکرات در هالۀ انرژی خودمان، آنها را جذب می‏نماییم.

همچنین یکی دیگر از عواملی که بعضی افراد بد (یا به اصطلاح مریض روحی) جذب ما می‏شوند، سرزنش‏های قبلی است که به دیگران کرده‏ایم (طبق قانون کارما). برای مثال دوست ما همسری دارد که بسیار بداخلاق و خشن است. او را سرزنش کرده و مثلا به او می‏گوییم “توباید در انتخاب همسر بیشتر دقت می‏کردی، این چه همسری است که انتخاب کرده‏ای” و با این کار بومرنگ خود را به سمتی پرتاب می‏کنیم که باعث ناراحتی و دلخوری فرد می‏شود و باید منتظر بازگشت بومرنگ خود باشیم (زندگی بازی بومرنگهاست). چه بسا افرادی که در امر انتخاب دوست و یا همسر بسیار بیشتر از ما دقت کرده‏اند اما باز هم گرفتار نوع مشکل‏دار آن شده‏اند (در راستای امتحان الهی).

البته هیچ کس گناهکار و مسئله‏دار به دنیا نیامده است و آن دوستان و اطرافیان ناجور بوده‏اند که وی را به راه خطا کشانده‏اند، پس طبق گفتۀ لوییزهی، بهتر است فرد گناهکار را مریض بنامیم و بدانیم که یک مریض نیازمند درمان جسمی و روحی است.

چه کنیم تا آدمهای خوبتر را جذب کنیم؟

خیلی راحت است؛ خودمان خوب باشیم، همه را دوست داشته باشیم، به بدیهای افراد فکر نکنیم و اصلا از این نترسیم که نکند فردی با این اخلاق ناپسند نصیب ما شود و یا نکند دوستی با این مشخصات در زندگی ما قدم بگذارد. (همیشه بدانیم که ما آنقدر خوب هستیم که افرادی که شاید مریض باشند از همنشینی با ما درمان شوند. پس اصلا به همنشینی با افراد مریض فکر هم نکنیم) البته ناگفته نماند که خالق طبیعت به وسیله‏های گوناگون گاهی افراد را امتحان می‏کند که این از دست ما خارج است.

منبع : سخنان استاد حورایی، برداشتهای شخصی من