بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘مهارتهای زندگی’

ریشه‏‏‎‏‏کن نکنی، ریشه‏‏‏‏‏‎ات را می‎کند

مشکل، چیزی که به تعبیر من اصلا وجود ندارد، و صحیح این است که بگوییم معما، گاهی آنچنان در زندگی جا باز می کند که تمام فکرمان را مشغول می سازد. معماهای کاری، معماهای مشترک زن و شوهر و …

گاهی اوقات هم به راحتی حل نشده باقی مانده و به ظاهر به ورطۀ فراموشی سپرده می شود. اما این طور نیست. این معماها در صورتیکه روی هم تل انبار شوند، کوهی از معما را بوجود می آورند که دیگر نمی توان انرا از سر راه برداشت و دیگر نمی توان آنها را با دست و فکر حل نمود. معماهای زیادی وجود دارد و مهمترین انها اختلاف بین زن و شوهر است. امروزه بسیار مشاهده می شود که معماهای زیادی در روابط زن و شوهرهای جوان بوجود می آید که فقط باعث چند ساعتی بحث شده و سپس به فراموشی سپرده می شود اما پس از اندی مجددا باز می گردد و این بار چه بازگشت شکوهمندانه ای. یک شبانه روز و یا شاید بیشتر را به خود اختصاص می دهد تا جاییکه شاید زوج با یکدیگر صحبت هم نکنند ؛(چه بسا به روی هم نگاه هم نکنند.)

اینجا چه باید کرد؟ مسئله روشن است. باید معما را حل که کردیم بماند، ریشه کن کنیم. یعنی به گونه ای حل کنیم که دیگر جرات بازگشت نداشته باشد. البته معماها در زندگی زیاد است اما اگر همانجا حل شد که شده است وگرنه فضای زیادی از ذهن افراد را به خود اختصاص می دهند.

پانوشت

قابل توجه آنهایی که دائما در حال بحث و مشاجره اند با هم و دلیلش را نمی دانند. در حالیکه شاید دلیل این بحث و مشاجره فقط یک معما (همان مشکل حل نشده) باشد که اینک به اینجا کشیده شده است. گاهی شاید نتوان مسئله را به تنهایی حل نمود لذا کمک گرفتن و مشاوره با دیگران می تواند راهکار خوبی باشد.

دسته بندی شده در: مهارتهای زندگی برچسب‏های این نوشته: , , ,

راه را شروع کنید و تا انتهای مسیر پیش روید

یکی از چیزهایی که همه ما به دنبال آن هستیم، موفقیت است. بشر رو به سوی موفقیت دارد و مشتاقانه تلاش می کند تا آن را از آن خود کند. اما چرا؟ دلیل روشن این است که وقتی چیزی را بدست می آوریم، به خود افتخار کرده، حس خوبی به ما دست می دهد و به مرحله بالاتری از مهارت، احترام و فرصت ها گام می گذاریم. داشتن بعضی چیزها در زندگی ضروری است زیرا ما بشر هستیم و همیشه نیازمند و خواستار پیشرفت و تعالی.

با اینکه انسان ها برای رسیدن به علائق شان مشتاقانه تلاش می کنند، اما گاهی به آنچه که نیاز دارند و می خواهند، نمی رسند. تا به حال با چنین افرادی مواجه شده اید؟ مثلا من کسی را می شناختم که شدیدا به یادگیری موسیقی علاقه مند بود، به همین دلیل در سن ۱۴ سالگی ویولونی خرید و شروع به یادگیری کرد. اما ۸ سال بعد، نه تنها بهتر نمی نواخت بلکه نسبت به ابتدای کار، بدتر هم شده بود. در ابتدای کار، بسیار علاقه مند بود اما اکنون، ویولون در کمد خانه اش خاک می خورد.

عده بسیاری از مردم با شور و شوق فراوان شروع به کار می کنند اما چند روز، هفته و یا ماه بعد، دلسرد می شوند و کم کم از آن کار دست می کشند. مثلا وقتی تصمیم به خواندن کتابی علمی و یا حتی ادبی می کنند، با اشتیاق و شور آنرا خریداری می کنند اما چند سال بعد وقتی به قفسه کتاب های خود نگاه می کنند، درمی یابند بسیاری از آنها را هرگز نخوانده اند.

انتهای مسیر، آن بالای بالاست

همانطور که می بینید هیچ مشکل و قدم اشتباهی در شروع کار وجود ندارد. هیجان زدگی و اشتیاق، از لوازم مهم برای رسیدن به اهداف است. اما مشکل اینجاست که هیجان و اشتیاق به راحتی ازبین رفته و کم کم ناپدید می شوند، در نتیجه احساس می کنیم که ادامه دادن راه، بی اهمیت و بی ارزش است و سپس در میانه راه دست از کار می کشیم.

تمام کردن کاری که شروع کرده ایم، آسان نیست و نیازمند رغبت و نظم و ترتیب است. گاهی اوقات واقعا مجبوریم بیشتر از حد معمول تلاش کنیم و اگر بر روی هدفمان تمرکز کنیم، به پایان راه می رسیم. گاهی هم بخاطر طولانی بودن راه، افسرده و خسته می شویم و می خواهیم دست از ادامه کار برداریم. اما اگر هدفمان را مرور کنیم و بر آن متمرکز شویم و گام به گام جلو برویم، در نهایت به نتیجه مطلوب می رسیم.

در کل تا کاری به اتمام نرسد و نتیجه آن عملی نشده و مورد استفاده قرار نگیرد، انرژی صرف شده روی آن به ما بازنمی گردد و در نتیجه احساس خستگی و درماندگی در انتهای کار چیزی مشهود است.

همچنین در مسیر دستیابی به هدف خود، ممکن است با موانع بزرگ و زیادی رو به رو شویم، اما نباید به آنها توجه کنیم. گاهی هم مجبوریم زمانی بیش از حد انتظار صرف کنیم، اما دیر یا زود به انتهای مسیر می رسیم.

اگر با شکیبایی مراحل را تا انتهای مسیر طی کنیم، در نهایت به ارزش موفقیت خود پی می بریم و انرژی صرف شده روی کار، کاملا به ما باز می گردد.

چگونگی عملکرد یک مدیر مدبر

این روزها عشق مدیریت و ریاست بسیار فراگیر شده و همه دوست دارند که بعنوان مدیر در سمت های مختلفی نقش آفرینی کنند اما باید به نکاتی هرچند معمولی و تکراری توجه شود.

وقتی دبیر، رییس یا مدیر گروهی مثل  گروههای دانشجویی، ورزشی، فکری، کاری و … هستید و با عده ای از همکاران، فعالیت خاصی را مدیریت می کنید، باید بتوانید بار مسئولیت را بر دوش خود حمل کنید زیرا گاهی انتظارات افراد فراتر از توان شماست.

مدیر یا رییس بودن چیزی نیست که بتوان آن را با آموزش فرا گرفت و یا بخواهید با پیروی از الگوهای خاصی از عهده آن برآیید. بلکه باید انتظارات گروه یا سازمانتان را برآورده کرده و راهی برای رسیدن به اهداف موردنظر بیابید. باید بعنوان یک مدیر یا راهبر بتوانید راهنمای افراد باشید و قواعد بازی را به آنها بیاموزید.

مدیریت

چه چیزهایی باعث می شود که مدیر خوبی باشیم؟ مدیر بودن مستلزم چه ویژگی هایی است؟

اول از همه مدیر یا رییس باید در زمینه ی مدیریت استعداد داشته باشد تا بتواند معقولانه دیدگاهها و نظرات اشخاص را نظم بخشد، در لحظه عمل گروه را هدایت کند، اجازه ندهد افراد از مسیر اصلی که رسیدن به اهداف است منحرف شوند، موانع و مشکلات را شناسایی کند و آنها را از سر راه بردارد. باید  با استدلال و دلایل و تحلیل های منطقی قادر باشد در مواقع حساس با در نظر گرفتن همه عوامل، تصمیمات درستی را اتخاذ کند. مهمترین مساله اینست که بهبود و پیشرفت را حتی در موقعیت های بحرانی ایجاد کند و اعتماد به نفس خود را از دست ندهد.

با این حال همه توقع دارند که مدیران و رؤسا از هر لحاظ کامل باشند، ولی نباید انتظار داشت که آنها همیشه در تصمیم گیری درست عمل کنند زیرا بخاطر موقعیت کاری، تحت فشار زیادی هستند و و در هر لحظه مجبورند با اتفاقات و مسائل متفاوتی سر و کله بزنند، پس بی عیب بودن در چنین شرایطی غیر ممکن است.

بطور کلی رییس یک گروه و مدیر خوب کسی است که با توانایی های خود ، مسئولیت ها را در راستای رسیدن به اهداف، بطور صحیح نظم بخشد و وظایف دیگران را بطور کامل مدیریت کند و در تمام لحظات، جهت مسیر را بازنگری کرده تا گروه را به سمت مقصد هدایت کند.

همه بر این باورند که رییس یک گروه یا مدیر یک سازمان، در تصمیم گیری توانایی قابلی دارد. همچنین از وی انتظار دارند که مانند یک مربی، صبورانه شنوای نظرات همه اعضای گروه باشد و برای تفکرات آنها ارزش قائل شود. و در نهایت با روشنفکری، نظر نهایی را اعلام کند و آنچه را که برای سازمان یا گروه بهترین است، برگزیند. اندیشیدن بطور مستقل و هدایت افکار دیگران، باعث می شود که هر شخصی مدیر و مدبر خوبی باشد.

مدیریت یک گروه همیشه مستلزم فرمان دادن و تصمیم گیری درباره همه چیز نیست بلکه گاهی نظرات دیگران نیز مقدم بر نظر اوست. چنین شخصی باید با در نظر گرفتن همه ی نظرات و عقاید اعضای گروه، تصمیم نهایی را که درست ترین و معقول ترین است، انتخاب کند.

همیشه این رییس یا مدیر یک سازمان است که خوب و بد را برای گروه تشخیص می دهد و تصمیم می گیرد که سازمان در چه جهتی پیش رود. اما فراموش نکنیم که ما در هر موقعیت و سمتی، مدیری هستیم برای افراد زیر نظرمان. بکوشیم تا مدیری مدبر باشیم تا به سمت جامعه ای ایده آل حرکت کنیم.



کودکان چگونه می آموزند؟

طبق بررسی های انجام شده، کودکان از راههای بسیار زیادی، آنچه را که باید بدانند را می آموزند. به هر نحوی و هر وسیله ای، در هر زمان و هر مکانی اما در این میان سه دسته بندی اصلی وجود دارد که کلیۀ آموزشهای کودکان در این سه دسته قرار می گیرد: تجربه (طبیعت)، فرهنگ و جامعه، اجبار (زور).

۱ – طبیعت

کودک خود می آموزد

کودک خود می آموزد

اولین و مهمترین عامل دخیل در آموزش کودکان تجربه است. به این معنا که وقتی کودک کاری را اشتباه انجام دهد و یا از مسیری که می بایست، آنرا انجام ندهد، در نهایت به نتیجه نخواهد رسید و به طور کاملا طبیعی متوجه می شود که این کار از این مسیر و با این ابزار اشتباه است و باید از طریقی دیگر آنرا آموخت.

این عامل آموزشی، در واقع رابطه مستقیم با واقعیت و آنچه که هست دارد. برای مثال وقتی کودک مشغول ساختن یک سازه با لگو می باشد، در صورتیکه قطعات لگو را از سمت صاف بر روی هم قرار دهد، پس از دو یا سه ردیف، همۀ آنچه که ساخته است خراب خواهد شد. در اینجاست که کودک راه صحیح کار با لگو را می آموزد. در کل هر کاری معمولا به صورت اشتباه انجام می پذیرد اما پس از پیمودن را خطا، راه صحیح را طی دو یا سه مرحله خواهد آموخت.

این عامل یادگیری به این دلیل مهم است که کودک در حین انجام دادن کاری آنرا می آموزد و از آنجا که مغز تجربه های درست را ضبط کرده و بعدا از آنها استفاده می نماید، بهترین عامل یادگیری است.

مطلب مهم دیگر در مورد عامل تجربه یا طبیعت این است که نتیجۀ عمل دقیقا قبل یا حین اتمام کار حاصل میگردد و کودک نیازی ندارد که منتظر نتیجۀ عمل بماند. پس در صورت خطا، سریعا می تواند راه جایگزین را انتخاب نماید. همچنین در این عامل، فرد انجام دهنده هیچ انتخاب دیگری و یا راه بهتر کردن موضوع را ندارد. به این معنا که وقتی راهی اشتباه است، یعنی اشتباه است و در مقابلش راه صحیح وجود داشته که باید انتخاب شود. پس راه سومی وجود نخواهد داشت در نتیجه هیچ جای ناراحتی و درگیری با اشیاء نخواهد بود چرا که کاملا طبیعی بوده و شخص خاصی در این شیوۀ یادگیری دخیل نیست مگر طبیعت اجسام و حالات.

۲ – جامعه (فرهنگ)  و خانواده

کودک از جامعه می آموزد

کودک از جامعه می آموزد

عامل دوم یادگیری، جامعه و مردم و آنچه انجام می دهند است. کودکان آنچه را که می بینند، ضبط کرده و قوانین و اصول موجود در آنرا استخراج می نمایند. وقتی عملی از شخصی سر می زند، کودک تک تک حالات موجود در این عمل را بررسی کرده و آنها را فیلمبرداری می کند. سپس در موقعیتی که چنین حالتی پیش می آید، کودک خود این عمل را با همان کیفیت انجام می دهد. کودکان آنچه را که می بینند، می فهمند و درک می کنند اما کاربرد آنرا نمی دانند و از آنجا که می خواهند همیشه کار درست را انجام دهند و با جامعه هم آهنگ باشند، کارهایی را که مشاهده کرده اند و دیده اند را، چه درست و چه غلط، در موقعیتهای مشابه انجام می دهند.

برای مثال آیا تا کنون با خود اندیشیده اید که چرا کودک در خیابان یا پارک اینقدر شادی می کند اما وقتی به یک مجلس میهمانی رسمی می آید، همانند پدر و مادر و سایرین نشسته و کمتر جنب و جوش می کند؟ یکی از دلایل همان مسئلۀ فیلمبرداری است که در ابتدای این مورد ذکر شد.

پس حال می توان دریافت که چرا کودکانی که در خانواده های با شخصیت رشد می کنند تا قبل از ورود به جامعه و مدرسه، به همان صورت می مانند اما تا قدم به محیط بیرون می گذارند، تحت تاثیر آنها قرار گرفته و در صورتیکه محیط بیرون از منزل خشن و یا نامودبانه باشد، آنها نیز کمابیش تحت تاثیر آن قرار خواهند گرفت. پس گاهی اوقات تربیت عملی، بسیار تاثیرگذارتر از تربیت کلامی است. مثلا وقتی کودک ببیند که پدرش با سلام و احوالپرسی وارد منزل می شود، او نیز آنرا آموخته و عمل می کند و در مقابل وقتی ببیند که پدر پس از ورود به منزل جورابهای خود را به گوشه ای پرتاب می کند، او نیز خواهد آموخت.

این مسئله که در خانه و در جلو کودکان چظور رفتار کنیم و چطور با یکدیگر صحبت کنیم، حتی چطور بنشینیم و چطور بخوریم و … در اینجا نمود می یابد.

۳ – اجبار (زور)

تنبیه به خاطر هیچ

تنبیه به خاطر هیچ

عامل سوم در تربیت کودکان که متاسفانه در جامعۀ سنتی ما بیشتر به آن توجه می شود، عامل اجبار یا زور است. عامل “آنچه که من می گویم انجام بده”. از یک طرف همۀ تربیت زور و اجبار و تنبیه نیست و از طرفی دیگر، کودک نمی تواند هر کاری را که خواست انجام دهد.

زندگی که کودک به آن پا می گذارد سرشار از صدمات و خطراتی است که کودک را تهدید می کنند و در اینجا دیگر نمی توان اجازه داد که کودک آنرا تجربه کرده و یا از طریق محیط بیاموزد چرا که این تجربه شاید بسیار تلخ تمام شود و همچنین شاید بسیار دیرتر از وقت خود، آنچه را که باید بیاموزد، کسب کند. پس این عامل در جایی که خطری کودک را تهدید کرده و یا ممکن است آسیبی به او وارد آید بسیار کاربردی است.  برای مثال کودکی را تصور کنید که می خواهد در خیابان شلوغ فوتبال بازی کند و یا در حالتی دیگر می خواهد دستش را به بخاری روشن بزند. در این جاست که دستور و اجبار پا به عرصه گذاشته و به سرعت و همچنین به راحتی مانع کودک می شود و با یک جملۀ “دست به بخاری نزن وگرنه تنبیهت می کنم” کودک را بازمی داریم.

کودک نمی تواند درک کند که اگر در خیابان شلوغ بازی کرده و با اتومبیل برخورد کند چه خواهد شد و یا اینکه نمی تواند احساس کند که اگر دستش بسوزد چه می شود اما طعم کتک یا جریمه و یا هر نوع تنبیهی را قبلا چشیده و می داند که اگر آنچه را که به او گفته می شود انجام ندهد، با این موارد مواجه خواهد شد.

اما مسئلۀ مهم اینجاست که این عامل تربیتی فقط باید در جای خود و هر موقع که نیاز به آن شد استفاده شود زیرا استفادۀ بیش از حد از این عامل باعث از بین رفتن تاثیر آن شده و در نتیجه خطرات جدی کودک را تهدید خواهد کرد. کودک فقط از ترس تنبیه یا محرومیت و … از انجام عمل خودداری می کند اما وقتی این ترس از بین رفته و بفهمد که کمی تنبیه یا محرومیت به انجام عملی که دلش می خواهد می ارزد، باید فکری دیگر برداشت.

کودکی که زندگی اش سرشار از ترس و تنبیه و محرومیت شود، در همان دوران طفولیت قفل خواهد شد و بالاتر نخواهد آمد. همانطور که هم اکنون در جامعه افراد بزرگسالی را مشاهده می کنیم که همیشه می خواهند عملی را که قانون آنها را منع کرده انجام دهند. مثالها در این زمینه بارز است و نیازی به توضیح نیست.

نتیجه گیری:

  • تنبیه کودک به هر نحو و طریقی مگر در شرایط اضطرار اشتباه است.
  • محرومیت بهتر از تنبیه می باشد.
  • رفتار والدین در منزل مانند دیرة المعارف تربیتی برای کودک است. مراقب رفتارمان باشیم.
  • تاثیرگذارترین سوژه های تربیتی، در آنجا که کودک را می بریم یا می فرستیم وجود دارند.
  • در انجام امور روزمره، بگذاریم کودک خودش تجربه کرده و بیاموزد و به زور چیزی را به او نیاموزیم.
  • یادگیری، نتیجه آموزش نیست بلکه نتیجۀ عمل فرد آموزنده می باشد.

منبع: برگرفته از مقالات John Holt

کودکان، دیگر چه می خواهند؟

شاید بعضی کارها از نظر ما بسیار بی اهمیت و کوچک باشد اما اثری نتیجه بخش بر کودک خواهند گذاشت. بسیاری از کودکان، با اینکه والدین آنها به شدت به انها می رسند و اصطلاحا انها را پرواری بار می آورند، باز هم مشکلات و کمبودهایی دارند که گاهی در کنار دیگران آنها را رفع می کنند. رفتار با کودک

در اینجا چند مورد از همان نکته های در نظر کوچک و در واقع بزرگ که کودکان واقعا به آنها نیاز دارند را عنوان می نمایم :

  • خوابیدن در رختخواب و خواندن یک قصه و یا شعر کوچک و یا روایت یک خاطره از دوران کودکی
  • بغل کردن و بوسیدن کودک و صحبت کردن پس از آن به طور شخصی و بدون حضور شخص سومی
  • گذراندن وقت فقط به صورت ویژه برای کودک، نه با کودکان دیگر و حتی با همسر
  • صحبت کردن در حین ناهار در مورد مسائلی که در روز گذشته
  • بیان عواطف و احساسات به زبان بزرگترها و نه زبان بچه گانه
  • کودک را به بیرون از منزل بردن جهت بازی و موشکافی طبیعت پیرامونش
  • رفتن دسته جمعی زیر پتو و تماشای یک فیلم حتی کوتاه اما در کنار کودک و با لمس دستان او
  • احترام گذاشتن به کودک؛ هرچند که کوچک است اما شعور دارد
  • گاهی تماسی و گاهی پیغامی

کودکان علاوه بر موارد جزئی فوق به هزاران چیز دیگر  نیاز دارند اما این موارد ناگهان به سرم زد و تصمیم گرفتم با خوانندگان عزیز این بلاگ به اشتراک بگذارم.