تا جاییکه می توانید بخواهید!

بخواهید. در مقابل جذب میکنید.

این چیزی است که تجربه کرده ایم و قریب به ۹۹٫۹% افرادی را که به جایی رسیده اند می شناسم که همگی متفق القول بیان کردند “ما خواستیم، اینطور شد”. آری، خواستن می توان گفت که ۱۰۰% کسب کردن است. این همان intention یا عزم است. عزمی که می تواند کوهها را از سر راه بردارد، می تواند از سنگ آب بسازد و میتواند چنان کند که گویی خداست. خواستن همان توانستن است.

خواستن توانستن است

کاری به این نداشته باشید که چقدر خواسته شما بزرگ است (البته با رعایت هدف گذاری smart). این شما هستید که مسیر موفقیت خود را می سازید. کافی است “نیت راسخ” داشته باشید. یعنی بخواهید. بسیار پیش آمده که تصمیم به انجام کاری گرفته ایم ۲۰% هم پیشرفت کرده ایم اما در میانه راه با کوچکترین مشکل (مثلا پیدا نکردن چیزی یا مسائل اداری) کار را کنار گذاشته و به کاری دیگر روی آورده ایم. بعدها دیده ایم که شخص یا اشخاص دیگری به دنبال هدف ما رفته و آنرا کاملا انجام داده اند و موفقیت های بزرگی کسب کرده اند. تفاوت در اینجا بوده که آنها عزم راسخ داشته اند و ما نداشتیم.

آیا تصور می کنید که یک نمکی (نان خشکی!) نمی تواند برای خود زندگی و سامانی راه اندازد؟ می توانید یقینا، فقط باید بخواهد. مگر نبوده اند کفاشانی که کفش من و شما را واکس می زدند و اکنون صاحب بزرگترین کمپانی های کفش دنیا هستند؟ مگر نبودند مولفان و مترجمانی که هیچ انتشاراتی کتاب ها و نوشته های آنان را نمی خرید و اکنون نامشان سردر دفتر بزرگترین روزنامه های جهان حک شده است؟ و از این قبیل.

می توانید. فقط اگر بخواهید.

راه را شروع کنید و تا انتهای مسیر پیش روید

یکی از چیزهایی که همه ما به دنبال آن هستیم، موفقیت است. بشر رو به سوی موفقیت دارد و مشتاقانه تلاش می کند تا آن را از آن خود کند. اما چرا؟ دلیل روشن این است که وقتی چیزی را بدست می آوریم، به خود افتخار کرده، حس خوبی به ما دست می دهد و به مرحله بالاتری از مهارت، احترام و فرصت ها گام می گذاریم. داشتن بعضی چیزها در زندگی ضروری است زیرا ما بشر هستیم و همیشه نیازمند و خواستار پیشرفت و تعالی.

با اینکه انسان ها برای رسیدن به علائق شان مشتاقانه تلاش می کنند، اما گاهی به آنچه که نیاز دارند و می خواهند، نمی رسند. تا به حال با چنین افرادی مواجه شده اید؟ مثلا من کسی را می شناختم که شدیدا به یادگیری موسیقی علاقه مند بود، به همین دلیل در سن ۱۴ سالگی ویولونی خرید و شروع به یادگیری کرد. اما ۸ سال بعد، نه تنها بهتر نمی نواخت بلکه نسبت به ابتدای کار، بدتر هم شده بود. در ابتدای کار، بسیار علاقه مند بود اما اکنون، ویولون در کمد خانه اش خاک می خورد.

عده بسیاری از مردم با شور و شوق فراوان شروع به کار می کنند اما چند روز، هفته و یا ماه بعد، دلسرد می شوند و کم کم از آن کار دست می کشند. مثلا وقتی تصمیم به خواندن کتابی علمی و یا حتی ادبی می کنند، با اشتیاق و شور آنرا خریداری می کنند اما چند سال بعد وقتی به قفسه کتاب های خود نگاه می کنند، درمی یابند بسیاری از آنها را هرگز نخوانده اند.

انتهای مسیر، آن بالای بالاست

همانطور که می بینید هیچ مشکل و قدم اشتباهی در شروع کار وجود ندارد. هیجان زدگی و اشتیاق، از لوازم مهم برای رسیدن به اهداف است. اما مشکل اینجاست که هیجان و اشتیاق به راحتی ازبین رفته و کم کم ناپدید می شوند، در نتیجه احساس می کنیم که ادامه دادن راه، بی اهمیت و بی ارزش است و سپس در میانه راه دست از کار می کشیم.

تمام کردن کاری که شروع کرده ایم، آسان نیست و نیازمند رغبت و نظم و ترتیب است. گاهی اوقات واقعا مجبوریم بیشتر از حد معمول تلاش کنیم و اگر بر روی هدفمان تمرکز کنیم، به پایان راه می رسیم. گاهی هم بخاطر طولانی بودن راه، افسرده و خسته می شویم و می خواهیم دست از ادامه کار برداریم. اما اگر هدفمان را مرور کنیم و بر آن متمرکز شویم و گام به گام جلو برویم، در نهایت به نتیجه مطلوب می رسیم.

در کل تا کاری به اتمام نرسد و نتیجه آن عملی نشده و مورد استفاده قرار نگیرد، انرژی صرف شده روی آن به ما بازنمی گردد و در نتیجه احساس خستگی و درماندگی در انتهای کار چیزی مشهود است.

همچنین در مسیر دستیابی به هدف خود، ممکن است با موانع بزرگ و زیادی رو به رو شویم، اما نباید به آنها توجه کنیم. گاهی هم مجبوریم زمانی بیش از حد انتظار صرف کنیم، اما دیر یا زود به انتهای مسیر می رسیم.

اگر با شکیبایی مراحل را تا انتهای مسیر طی کنیم، در نهایت به ارزش موفقیت خود پی می بریم و انرژی صرف شده روی کار، کاملا به ما باز می گردد.

ما شانس داریم؟

“میگن بنده خدا خیلی خوش شانسه. اینقدر کارش گرفته که نگو…”، “ما که اصلا شانس نداریم! خر ما از کره گی دم نداشت…” ، “راستی تو چقدر خوش شانسی که منو پیدا کردی! “

جملات کوتاه بالا معمولا در مکالمات روزمره شنیده و گفته می شود. اما آیا واقعا چیزی به نام شانس وجود دارد؟ آیا اینکه ما بعضی اوقات می گوییم ما شانس داریم یا مثلا بدشانسیم، درست گفته ایم؟

این سوالات همیشه در ذهن بسیاری از افراد وجود دارد. اما عده قلیلی از افراد به این نتیجه رسیده اند که هرگز شانس وجود ندارد و در واقع همه چیز حاصل چیزی دیگر است و هر چیزی دارای سرمنشایی است که در واقع دلیلی دارد. در کل طبق قانون علت و معلول هر چیزی دلیلی دارد و هیچ چیز بدون دلیل و از هوا نمی آید.

سالهاست که بسیاری از افرادی که معمولا در زمینه، ضعیف تر از سایرین هستند، با این تفکر زندگی می کنند که این نتیجه ای که از زندگی چندین سالۀ آنها حاصل آمده، به دلیل شانس بد آنهاست و کاری در این بین از دست آنها بر نمی آمده است. در واقع هیچ چیز را در این میان مسئول نمی دانند و همه چیز را به گردن شانس می اندازند. اما در مقابل عده ای که در یک زمینه قوی هستند، دلیل قوت خود را معمولا زحمات خود و به ندرت، شانس می دانند. در اینجا تفاوتی وجود دارد. آن عده ضعیف، دلیل ضعف خود را شانس و این عده قوی، دلیل را زحمت می دانند. اما به نظر شما کدام گروه راست می گویند؟

شانس آوردید یا نه؟

اینکه کدامیک راست می گویند و کدام در اشتباهند، شاید نظری شخصی باشد اما چیزی که در این میان تقریبا روشن است، مقصر کردن زمین و زمان است به جای خود. آن گروه ضعیف معتقدند که هر چه به سرشان آمده، ناشی از بدشانسی آنها بوده و آنها همۀ تلاش خود را کرده اند و به نتیجه نرسیده اند. اما چرا کسی از آنها نمی پرسد که “آیا در فلان جا اشتباه نکردید؟ آیا آن کار را که می توانستید انجام دهید، انجام دادید؟ آیا از تمام توان خود استفاده کردید؟ آیا به آنچه در نظر داشتید، جامه عمل پوشانیدید؟ آیا خود را کمتر از دیگران نپنداشتید؟ و …” اینها سوالاتی است که معمولا از طرف افراد شدیدا معتقد به شانس، بی پاسخ می ماند.

به نظر من افرادی که معتقدند همه چیز به شانس وابسته است، خود را گرفتار نوعی جبر می کنند. یعنی از خودشان اراده نداشته و نمی توانند برای خود تصمیم بگیرند. شاید این مورد از اعتماد به نفس بسیار پایین آنها یا عدم اعتقاد به “من می توانم” است. در واقع توانایی در رسیدن به موفقیت و آنچه که انسان می خواهد – کمال در هر چیز – در همه انسانها وجود دارد و این خود انسان است که باید از آن استفاده کند. لذا این استفاده کاملا منوط به فعالسازی این نیرو است. فقط کافی است به این نیرو معتقد باشیم. فقط کافیست بدانیم که ما می توانیم فلان کار را انجام دهیم. باور داشته باشیم که می توانیم و شروع کنیم. این طور نیست که بگوییم باور داریم و سپس منتظر موقعیت باشیم. موقعیت کاملا ساختنی و ایجاد کردنی است. حتی فرصت هایی که فکر می کنیم شانس هستند، به طور غیر مستقیم بوسیله خودمان ایجاد شده اند.

در کل شانس چیزی است که کاملا ساختنی است. من برای خودم شانس نوشتن را فراهم کرده ام. این نوشتن نبود که این شانس را به من داد. شما برای خودتان و با زحمت خودتان شانس خواندن این مطالب را ایجاد کرده اید. در واقع این مطالب نبودند که سراغ شما آمدند. اینگونه است که متاسفانه خیلی از افراد ضعیف و یا متوسط (از هر نظر، مالی، علمی، اجتماعی، شخصیتی و …) بوده و تعداد کمتری از افراد همیشه موفق هستند.

مثلا در مسائل مالی که معمولا مبحث بزرگی در مقولۀ شانس است، مردم گاهی می گویند “فلانی را می شناسی؟ وارد هر شغلی که می شود، خوشبختی خودش به سراغش می آید.” اما در واقع این از باور همان فرد سرچشمه می گیرد که انتخاب خود را دقیق، درست و با بررسی کامل انجام داده است. پس نباید انتظار شکست را از این فرد داشت. اما در مورد افرادی که خود را بدشانس می پندارند و همیشه می گویند ” ما که شانس نداریم…” نباید انتظار موفقیت و پیروزی را داشت؛ وقتی باوری نباشد، نتیجه ای هم نیست.

برخی افراد هم خیلی وابسته به شانس هستند و زندگی خود را وقف آن کرده اند. در منزل، اتومبیل، مغازه و … عروسکها و مهره هایی آویزان دارند و می گویند اینها شانس می آورد. در دست خود حلقۀ شانس دارند و امثال اینها. آما آیا واقعا شانس می آورد؟ من تجربه نکرده ام!

بحث “شانس” موارد بسیار زیادی برای گفتن و نوشتن دارد که شاید به ذهن مثبت من نرسیده باشد. مابقی موارد را به عهده شما می گذارم. دیدگاه خود را مطرح کنید تا دیگران هم از نظر شما برخوردار گردند.

باورها – دو

در دو پست قبل در مورد باورها و تاثیرات آنها در رفتار و کنشها مطلبی را منتشر نمودم. در این پست قصد دارم کمی در مورد چگونگی تاثیر باورها در موفقیت در زندگی بنویسم.

گاهی اوقات باورهای ما نسبت به مسائل شکلی منفی به خود می گیرد و شاید هم واقعیت باشد اما باعث ایجاد نگرش منفی ما نسبت به مسائل روزمرۀ زندگی می شود. برای مثال اگر ما باورمان این است که فقط پول است که آرامش می آورد، این باور تبدیل به تفکر منفی و نگرشی کاملا اشتباه نسبت به زندگی می شود. تفکر منفی هم خود باعث بروز مسائلی دیگر می شود.

مطلب مهم اینجاست که باورها رابطه ای مستقیم با قانون جذب و پروسۀ جذب دارند. به یاد دارید که قانون جذب چه می گوید؟ قانون جذب می گوید : هر فکر و نیتی که ما در ذهن و دلمان می‏گذرانیم دارای انرژی است پس ما با فکر کردن و نیت کردن در ذهن و دل، یک پرتو انرژی به کائنات ساتع می‏نماییم که آن انرژی به صورت تجسم یافته به ما بازخواهد گشت و ما در واقع شکل تجسم یافته و مادی آن انرژی (فکر و نیت) را جذب می‏کنیم.

اما در مورد باورها مصداق تعریف قانون جذب بسیار پررنگ تر است. زیرا دیگر ما فکری را از ذهن خود نمی گذرانیم. بلکه شبانه روز با همان فکر (باور) زندگی می کنیم و هر روز به آن بیشتر بال و پرداده و چاقترش می کنیم. باورها در واقع فکرهایی بسیار قوی و محکم و ریشه دار در اعماق مغز ما هستند که به سختی تغییر می کنند. پس ما با همین افکار شبانه روز مسائل و اتفاقاتی را جذب می کنیم که شکل عینیت یافتۀ باورهای ما هستند.

به طور یقین در مورد باورها فکر نمی کنیم. زیرا آنها در ژرفای وجود ما شکل گرفته و محکم شده اند و ناخودآکاه آنها را مبنای تصمیم گیری های خود قرار می دهیم. حال زمانی را تصور کنید که با اینکه باورهایی منفی داریم، آگاهانه فکری مثبت از ذهن ما ساطع شده و بر اساس قانون جذب، پس از مدتی کوتاه یا بلند نتیجه ای مثبت میگیریم؛ دلیل این نتیجۀ مثبت در واقع چیره شدن فکر ان لحظۀ ما بر باورمان بوده است.

اما آیا باخود فکر نمی کنید که همین فکر مثبت اگر تبدیل به باور شود چه می شود؟ تبدیل به جذب روزانۀ مسائل مثبت و خوب می شود. در اینجاست که بحث تفکر مثبت به میان می آید. تفکر مثبت باید تبدیل به باور مثبت شود.

چگونه باورهایی مثبت داشته باشیم؟

ابتدا باید باورهای خود را پیدا کنیم و در واقع آنها را کشف کنیم. سپس ببینیم کدام ها غلط و منفی و کدام ها مثبت و صحیح هستند. سپس باید باورهای اشتباه و منفی خود را تبدیل به باورهای مثبت کنیم. برای مثال اگر باور ما این است که راستگویی باعث ضرر کردن فرد می شود، این را با تمرین و ممارست تبدیل به یک باور صحیح و درست کنیم و یا اینکه اگر در مورد کمک به همنوع باورمان این است که “اگر دیدی کسی داره مییفته تو چاه، کمکش نباید بکنی که هیچ، یه لگد هم برنی تا بیفته تو چاه”، باید این باور کاملا منفی و اشتباه را با نوع صحیح آن جایگزین کنیم. و اما در مورد مسائلی مهمتر، مثلا اگر باور ما این است که “خر ما از کرگی دم نداشت… من اصلا شانس ندارم” باید ابتدا به موقعیت های بسیار خوبی که در زندگی داشتیم یه نیم نگاهی بکنیم و با تمرین این باور غلط را از ذهنمان دور کنیم. ما باید باور کنیم که همیشه بهترین موقعیت ها نصیب من می شود. و یا اگر باور ما این است که “به ما پولدار شدن نیومده” آنرا با تفکر و باوری کاملا مثبت و برعکس جایگزین کنیم.

خرافات، باورهایی غلط و منفی

خرافات در واقع باور به این است که چیزهایی که اصلا به هم هیچ ربطی ندارند بر همدیگر تاثیر میگذارند. در واقع این باور و اعتقاد ماست که این دو را به یکدیگر ربط می دهد و از لحاظ علمی و منطقی هیچ ربطی به هم ندارند. خرافات باوری بسیار عمیق است که متاسفانه خیلی جالب و راحت از یک نسل به نسل دیگر منتقل می شود. کار مهمی که باید در این رابطه انجام دهیم این است که تا قبل از اینکه دلیل منطقی و درستی در مورد خرافات پیدا نکرده ایم اصلا به انها توجه نکنیم و فقط بشنویم.

نتیجه گیری

زندگی با باورهای منفی غیر از پسرفت و عقب ماندگی هیچ نتیجه دیگری نخواهد داشت. باورهای غلط در مورد همه چیز، از خرافات گرفته تا مسائل زندگی باعث دید منفی و اشتباه نسبت به زندگی شده و در نتیجه زندگی ما را در یک مکعب کوچک محدود خواهد نمود. باید باورهای خود را شناخته، مثبت و صحیح آنها را پرورش داده و باورهای غلط و منفی را پاک کنیم.

چه کنیم تا نگرانی و استرس روزمره رخت بربندد؟

برنامه ریزی یکی از هنرهایی است که چنانچه کسی آنرا در زندگی خود پیاده نماید، شاید تبدیل به موفق‏ترین فرد در زمینه کاری، تحصیلی، زندگی خانوادگی و … شود. حال این هنر بسیار آسیب پذیر بوده و نیاز به مراقبت، ممارست و نگهداری دارد. به این صورت که برنامه‏ریزی باید تبدیل به یک عادت روزانه شده که حتی برای کوچکترین امور هم به کار آید. مثلا خرید روزانه، نظافت منزل، دریافت وام و … .

حال در اثنای این امور نکته‏ای بسیار قابل توجه در مورد کارهای روزمره وجود دارد که شاید در برنامه‏ریزی‏ها مورد کم توجهی قرارگرفته و یا اینکه اصلا به نظر نیاید.

همه کارهای روزانه و امور زندگی به ۴ نوع تقسیم می‏گردندکه از لحاط این نوع تقسیم بندی، از این ۴ حالت خارج نیستند :

۱ – کارهای ضروری و مهم
۲ – کارهای غیر ضروری و مهم
۳ – کارهای ضروری و غیر مهم
۴ – کارهای غیر ضروری و غیر مهم

کارهای ضروری و مهم : کارهایی هستند که به صورت اورژانسی پیش آمده و بدون پیش بینی قبلی خود را نمایان می‏کنند. از جمله : آتش گرفتن منزل، برنده شدن در جایزه بانک، امتحان گرفتن استاد بدون اطلاع قبلی و … .

این دسته از امور آن چنان سریع بوجود می‏آیند که فقط یک انتخاب را برای ما مقدور می‎‏سازند و در واقع ما ناگزیر به انجام همان یک راه هستیم وگرنه تسلیم امور و دغدغه‏های روزانه زندگی شده‏ایم و در صورت تعلل، چیزهای باارزشی را از دست خواهیم داد.

کارهای غیر ضروری و مهم : این دسته از کارها همان اموری هستند که نقش کلیدی در زندگی هر شخص ایفا می‏نمایند. اموری که در نگاه اول فعلا مهم نبوده و نیاز به انجام آنها نیست ولی در عین حال بسیار مهم هستند و در صورت انجام ندادن آنها، تبدیل به کارهای ضروری و مهم شده و دیگر اختیار تصمیم گیری را از ما سلب می‏نمایند.

از جمله : دریافت المثنی برای شناسنامۀ گم شده، درس خواندن در اوقاتی که اجباری نیست، پس انداز پول در ایام ثروتمندی، پنچرگیری لاستیک زاپاس ماشین در حالیکه فعلا هیچ نیازی به آن نیست، خرید کپسول آتش خاموش کن برای احتیاط و …

این امور در نگاه اول اصلا ضروری نبوده و شاید به همین دلیل به وقتی دیگر موکول شده و کم کم فراموش شوند. در حالیکه همین نوع کارها هستند که تبدیل به کارهای ضروری و مهم شده و دیگر اختیار را از دست ما خارج می‏نمایند. مثلا با خود تصور کنید که شما شناسنامه خود را گم کرده‏اید. خب شاید الآن نیازی به آن نداشته و با کارت ملی امور خود را انجام دهید و حتی شاید با خود بگویید “در فرصتی مناسب المثنی آن را میگیرم”. روزها می‏گذرند و شما به دنبال شناسنامۀ المثنی خود نمی‏روید آنگاه یک روز بانک سما اعلام می‏کند که شما برنده یک دستگاه اتومبیل شده‏اید و فقط با در دست داشتن شناسنامه آنرا به شما تحویل می دهیم. آنگاه شما دستپاچه شده (استرس) و صبح زود شال و کلاه کرده و راه می‏افتید. ابتدا به ادارۀ ثبت احوال می‏روید و می‏بینید که مسئول مشغول خوردن صبحانه است. شما شاکی می‏شوید و می گویید “آقا بیا کارمردم را راه بینداز ما عجله داریم” (استرس) سپس شما به عکاسی رفته و عکسی می‏گیرید ناگهان دوربین عکاس خراب می‏شود (استرس) سپس در راه به ترافیکی سنگین بر‏می‏خورید (استرس) و به همین ترتیب شما شانس دریافت جایزه را از دست می‏دهید.

همچنین در مورد تعویض لاستیک زاپاس : دقیقا همان روزی که چک دارید، ماشین شما پنچر شده و در راه می‏مانید(استرس) آنگاه ناگهان به فکر می‏افتید که لاستیک زاپاس هم پنچر است (استرس) سپس لاستیک به دست در خیابان ها راه افتاده و به تاکسی‏هایی که حتی به شما محل نمی‏گذارند ناسزا می‏گویید (استرس) و…

این دو داستان در صورتی با شیرینی به اتمام می‏رسید که شما قبلا با برنامه‏ریزی امور غیر ضوری و مهم خود را انجام داده و آنها را پشت گوش نینداخته بودید.

کارهای ضروری و غیر مهم : از جمله اجبار به شرکت در جلسۀ اداره که شاید در ان جلسه موضوعات مهمی مورد بحث واقع نشود ولی در عین حال ضروری است و هیچ راه فراری ندارد. ( و این امور در زندگی افرادیکه توانایی تصمیم‏گیری دارند کم پیش می‏آید.)

کارهای غیر ضروری و غیر مهم : این دسته از کارها را می‏توان اولین مانع موفقیت در زندگی دانست. مثلا تماشای تلویزیون، خواب بیش از اندازه، خواندن و فرستادن پیامک‏های بی موضوع، خیابان‏گردی و …

در صورتیکه این دسته از امور به طور کامل از زندگی حذف گردند می‏توان گفت که زندگی خود را تبدیل به یک مدینۀ فاضله کرده‏اید. زیرا با حذف این امور و جایگزینی آنها با امور غیر ضروری و مهم کامی بلند در جهت ایجاد آرامش در زندگی برداشته‏اید. اموری که نتیجۀ قابل توجهی نداشته و همچنین خستگی ناشی از آنها می‏تواند توانایی انجام امور دستۀ ۲ را از ما سلب نماید. مثلا آن نتیجه‏ای که از یک فیلم ۳۴ قسمتی می توان گرفت را در یک کتاب ۴۰ صفحه‏ای می‏توان یافت و یا اینکه خیابان‏گردی ۳ ساعته را می‏توان در یک ساعت با مراجعه به بهترین پارک انجام داد.

پس بیایید تا جاییکه میتوانیم با برنامه ریزی قبلی، به کارهای دستۀ ۲ یعنی امور غیر ضروری و مهم بپردازیم.

موفقیت چیست؟

چرا برخی می پندارند که یک مامور شهرداری نمی تواند موفق باشد؟ چرا یک شاگرد تنبل نمی تواند موفق باشد؟ آیا فکر می کنید که آن کسی که ورشکست کرده دیگر نمی تواند طعم موفقیت را بچشد؟ به نظر شما کفاشی سر کوچه موفق نیست؟

هر کسی تعبیری از موفقیت در ذهن خود دارد که زندگی وی بر اساس همان تعبیر شکل میگیرد. بسیاری از افراد میپندارند که موفقیت فقط به معنی رسیدن به اوج و نوک قله، در هر رشته ای که هستند است. مثلا در رشتۀ کفاشی کسی موفق است که یک کارخانۀ بزرگ تولید کفش در کشور داشته باشد و یا در رشتۀ سوپرمارکت، کسی موفق است که بزرگترین سوپرمارکت محله را داشته و بصورت شبانه روزی کار کند.

مثالهایی که در بالا اشاره نمودم، نوعی طرز فکر است که متاسفانه در بعضی افراد باعث کاهش سرعت رشد و گاهی باعث یاس و ناامیدی می شود.

در کل از موفقیت تعابیر متفاوتی ارائه شده است و نیز هر کسی تعریفی از این واژه در ذهن خود دارد. اما تعریفی که من خدمتتان معرفی می کنم بدین شرح است : “زندگی نردبانی است بی پایان که هر پلۀ این نردبان نوعی از موفقیت است و هر کدام امتیاز مخصوص خود را دارند.”

شاید گاهی امتیاز پلۀ سوم از امتیاز پلۀ هفتم بیشتر باشد و نیز برعکس. هر رویدادی که در زندگی ما باعث پیشروی و جلو رفتن، حتی به اندازۀ یک قدم نیز شود، نوعی موفقیت است. هر حادثه ای که باعث تحول ما، حتی به اندازۀ یک دست شستن شود، موفقیت است. موفقیت چیزی نیست که بتوان برای آن معیار تعیین کرد. مامور شهرداری اگر بتواند پس از مدتی مسئول مامورین شهرداری محل خود شود، به موفقیت دست پیدا کرده است. کفاشی سرکوچه اگر بتواند یک مغازۀ کمی بزرگتر برای خود دست و پا کند، به موفقیت دست پیدا کرده است و بهمین ترتیب.

نکته : در صورتیکه فکر می کنید این مطلب و سایر مطالب پورعلی.نت برایتان مفید واقع شده، می توانید با عضویت در خوراک (فید) مطالب را در فیدخوان خود دنبال کنید و همچنین می تواند با عضویت در اشتراک ایمیلی، مطالب جدید را در ایمیل خود داشته باشید.

این موفقیت ها اگر به صورت زنجیروار به یکدیگر متصل شوند، موفقیتی بزرگ را رقم می زنند. اصلا بگذارید واضح بگویم: از قدیم می گفتند “پول، پول می آورد” اما بهتر است که امروز به جای این عبارت بگوییم “موفقیت، موفقیت می زاید”. زیرا وقتی شما پیشرفت خود را، هرچند کوچک، به عنوان یک موفقیت قلمداد کنید، آنگاه از عملکرد خود راضی شده و بنابر اصول فکری، این موفقیت نوعی تجربۀ مفید را برای شما رقم می زند. این تجربۀ مفید خود بخود باعث می شود که شما بخواهید این تجربه را دوباره تکرار کنید و این چنین زنجیرۀ موفقیت ها رقم می خورد.

این کفاش منظور ماست!

تصور کنید وقتی آن کفاش سرکوچه، از اینکه مغازه ای کمی بزرگتر اجاره کرده و کمی کار خود را گسترش داده است، احساس موفقیت کند، سپس از اینکه یک شاگرد برای خود گرفته، احساس موفقیت کند، پس از دو سال که مشتریان او زیاد شدند و مجبور شد مغازه ای بزرگتر تر بگیرد باز هم احساس موفقیت کند، در آخر این کفاش، یک کفاشی بزرگ در حاشیۀ خیابان ولیعصر خواهد زد!

این کفاش هرگز با خود نگفت که ” ای بابا… این کفاشی هم شد شغل؟ من تا آخر عمرم باید کفشهای بوناک مردم رو بدوزم…” و همچنین هرگز با خود اینطور فکر نکرد “من هرگز به محمد آقا کفاش نمی رسم… اون ارث باباش بهش رسید، برای همین پولدار شد…”.

این کفاش همیشه با خود می گفت که “من بالاخره یک روزی بزرگترین کفاشی شهر را خواهم داشت؛ با ۵ نفر کارگر و ۱ نفر آبدارچی، با یک مغازۀ ۵۰ متری که تازه در کنار کفاشی، کیف و کمربند هم تعمیر خواهم کرد (اگر هم سفارش روکش ماشین برایم آمد، قبول می کنم!). نخندید. این همان نقشۀ موفقیت است که در ذهن افراد شکل گرفته و به آنها هرآنچه را که بخواهند می دهد. کسی که نقشۀ موفقیتش فقط در راه رسیدن ارث پدر و پدرزن رقم شکل گرفته و یا کسی که نقشۀ موفقیتش فقط با برنده شدن در قرعه کشی بانک شکل میگیرد، هرگز موفق نخواهد شد.

هر کسی می تواند موفق باشد. حتی گدای سر گوچه. من خودم گدایی را می شناختم که پس از چندین سال مسئول گداهای یک منطقه از شهر شده بود و آنها را سروسامان می داد.پله های موفقیت

شما خودتان حتما این را تجربه کرده اید. فقط پلۀ اول نیاز به کمی تلاش دارد و مابقی پله ها خودبخود طی می شوند. فقط کافیست که قلق موفقیت به دستتان بیاید. همین که نقشۀ موفقیت را در سرتان داشته باشید و فقط متکی به خودتان باشید. به کمک هیچ کس حساب نکنید و مطمئن مطمئن مطمئن باشید که روزی (دیر یا زود) به همان نقطه ای که می خواهید، می رسید. فقط مطلب مهم این است که رسیدن به آن نقطۀ مورد نظر نیاز به رسیدن به چند ایستگاه دارد. پس آن ایستگاهها را با صبر و حوصله طی کنید. هیچ کس یک شبه به آن هدف مورد نظرش نرسیده است.

موفقیت نسبی است. این شما هستید که موفقیت را معنا میکنید.

انتخاب هدف و هدف گزینی موثر

اهداف هر شخص نمایانگر شخصیت درونی او هستند. شخصیتی که حالات بیرونی او را شکل می‏دهند. دستیابی به اهداف هر چند کوچک، باعث ایجاد تفکری مثبت نسبت به خود و در نتیجه بالا بردن ضریب اعتماد بنفس و در نهایت آسان جلوه نمودن همۀ امور می‏شود. اما بی مقدمه، چگونه هدفی هدفی دست یافتنی است ؟ یا به زبانی دیگر اهداف چگونه باید انتخاب شوند تا سریعتر به آنها نائل شده و نتیجۀ بهتری بگیریم ؟

این بحث که چگونه هدف خود را برگزینیم رابطۀ مستقیم با دستیابی به آن دارد. هدفی که از اعتبار کمی برخوردار باشد به زودی کمرنگ شده و در میان راه رسیدن به آن متوقف می‏شویم. بعضی اوقات ما هدفهایمان را با ارزشهایمان اشتباه گرفته و به دنبال ارزشهایمان روز و شب می‏دویم ولی ابتدا باید بدانیم که تعاریف هدف و ارزش هر کدام بطور جداگانه چیست.

ارزش : همان چیزی است که ما برای رسیدن نهایی به آنها تلاش کرده و هدفهایمان را در مسیر کامل شدن ارزشهایمان انتخاب می‏کنیم. ما هم اکنون بسیاری از ارزشهایمان را می‏دانیم مثلا : کمال، رشد، خوشبختی، سعادت و …

هدف : خواسته‏ای دقیق، ملموس، دست یافتنی، دارای اندازه و مختصات دقیق، کاملا روشن و مشخص است.
مثلا هدف در زمینۀ مالی -> می‏خواهید ۱۰ میلیون تومان پول به صورت نقد داشته باشید.
هدف در زمینۀ شغلی -> می‏خواهید یک فروشگاه لوازم خانگی در میدان … شهر با وسایل … داشته باشید.
هدف در زمینۀ اخلاقی -> می‏خواهید دروغ نگویید.

معیار تعیین اهداف چیست ؟

ابتدا باید هدفی را که می‏خواهیم انتخاب کنیم ببینیم آیا ارزش رسیدن دارد یا نه. منظور اینکه ببینیم آیا این هدفی که من انتخاب می‏کنم مرا به ارزشهایم خواهد رساند یا خیر. گزینش این هدف ضرورت دارد؟ آیا من به رسیدن به این هدف نیاز دارم؟ آیا این هدف واقعا ارزشمند است؟ روشنتر عرض کنم، محاسبه کنیم که انتخاب این هدف آب در هاون کوبیدن است یا کار نیکو کردن است که پرش کنیم (کار نیکو کردن از پر کردن است) به این معنا که شدیدا در راه رسیدن به هدفمان تلاش کنیم.

در روانشناسی هدف، کلمۀ انگلیسی SMART  (به معنی باهوش) پایۀ انتخاب اهداف است به این صورت که هر حرف این کلمۀ ابتدای کلیدواژه های انتخاب هدف است :

measure۱ – Specific : هدف باید مشخص و معین باشد. (یک عدد اتومبیل پژو)

۲ – Measurable :  قابل اندازه گیری باشد. یعنی حتی مختصات آنرا هم بتوان از همین حالا تعیین کرد. (اتومبیل پژو سفید مدل ۸۷) – در خیال و توهم نگنجد و مربوط به زمان آینده و قدیم نیز نباشد.

۳ – Attainable : هدف قابل دسترسی و در دسترس باشد. (یک عدد اتومبیل فورد مدل ۲۰۰۹ تقریبا در ایران در دسترس نیست پس پژو سفید انتخابی بهتر است) – خیلی زیاد من هدفم را دوست دارمبزرگ و عجیب نباشد -> رسیدن به اهداف بسیار بزرگ نیازمند کسب موفقیت‏های پی در پی کوچک و در نهایت آمادگی برای رسیدن به اهداف بزرگ و در نتیجه کسب موفقیت‏های بزرگ است.

۴ – Relevant : هدف مطابق با علاقه و خواست ما باشد. (من به اتومبیل سفید بیشتر علاقه دارم، از نوع پژو) – البته علاقه به موارد بیهوده زیاد است مثلا تزیین بیخودی اتومبیل و یا علاقه به داشتن یک عتیقۀ گرانقیمت و بی مصرف. در نقطۀ مقابل، در مواردی که علاقه نداریم اما می‏دانیم هدفی موثر و مفید است، باید با کسب اطلاعات ایجاد علاقه کنیم.

timebound۵ – Time-Bounded : در بازۀ زمانی مشخصی تعیین شود و دستیابی به آن محدود به زمان باشد. (می خواهم یک اتومبیل پژو مدل ۸۷ تا ۳ ماه دیگر داشته باشم) – در بازۀ زمانی یک ماه تا حداکثر یک یا دو سال باشد و همچنین کمتر یا بیشتر نباشد. مثلا ترک سیگار که شاید به یک روز بتوان این کار را انجام داد اما سه روز دیگر دوباره تکرار می‏شود ولی اگر در بازۀ زمانی یک ماهه باشد با کم کردن روزی یک نخ، می‏توان تا حدودی این هدف را عملی کرد.

که نتیجۀ این نوع انتخاب همان انتخاب هوشمندانه است.

چه کنیم تا بهتر و مثمر ثمر هدف انتخاب کنیم ؟

  • بدانیم چه کسی هستیم و چه خصوصیاتی داریم مثلا نقاط قوتی داریم که در رسیدن به این هدف به ما کمک می‏کند پس با قوای بیشتری هدف را دنبال می‏کنیم و یا اینکه نقاط ضعفی داریم که شاید در رسیدن به این هدف ما را خسته کند، پس باید در رفع آنها کوشید. مثلا تنبلی یکی از نقاط ضعف بسیاری از انسانهاست و همچنین ناامیدی.
  • افرادی را برای خود نمونه و الگو قرار دهیم. نه اینکه مثلا آقای … که صاحب کارخانه … است و یا استاد … که صاحب سبک است. همین عباس آقای سرکوچه هم که به هدفی مانند هدف ما رسیده می‏تواند نمونه باشد.
  • با اعتماد بنفس و اطمینان به رسیدن به هدف شروع کنیم و بدانیم که وقتی شروع کردیم، هیچ چیز جلودار ما نیست و هیچ مانعی وجود ندارد که بتواند جلوی ما را بگیرد.
  • قبل از انتخاب هدف در مورد آن تحقیق کرده و سختی‏ها و چالش‏های آنرا بدانیم تا عزم خود را بیشتر جزم کرده و با امید بیشتری شروع بکار کنیم.
  • وسایل لازم برای مسیر را وصلۀ خود کنیم مانند امیدواری، پشتکار، کوشش، تفکر مثبت، جذب.
  • هدف را دستیافته ببینیم و حال بررسی کنیم که این راه به رفتنش می‏ارزد یا خیر.
  • اهداف مهمتر و لازمتر در اولویت دستیابی قرار دارند.

goal-achieving

چند نکته :

-ضرب المثل هندی : هر کاری و خواسته‏ای نیازمند ۱۰۰۰ روز فعالیت است.
-یکی از علتهای دست نیافتن به اهداف، از این شاخه به آن شاخه و از این هدف به آن هدف پریدن است.
-یکی از موانع رسیدن به اهداف عدم مشورت کردن و دیگری عدم کسب اطلاعات کافی برای مسیر رسیدن به هدف است.

(طبق قانون جذب) ما چه کسانی را جذب می‏کنیم؟

بر اساس قانون جذب ما چه کسانی را جذب می‏کنیم و یا چه کسانی جذب ما می‏شوند؟

هر فردی در زندگی یک سری دوستان خاصی دارد که تقریبا همه آن دوستان، از خصوصیاتی نسبتا شبیه به هم برخوردارند و با به عبارتی دیگرمعمولا طیف دوستان و همنشینان هر شخص، افراد خاصی هستند که خصوصیات اخلاقی نسبتا شبیه هم دارند.

قانون جذب فقط منحصر به اشیا و خواسته‏های مادی و معنوی نیست بلکه در مورد افراد نیز صادق است. یعنی ما تا اندازه‏ای می‏توانیم تعیین کنیم که چه کسی را جذب خواهیم نمود.

طبق یافته‏های دانشمندان، هر کسی دربردارندۀ هاله‏ای از انرژی در اطراف خود است که این هالۀ انرژی به تفکرات فرد بستگی دارد؛  تفکرات مثبت هاله‏های انرژی مثبت و تفکرات منفی هاله‏های انرژی منفی را تولید می‏کنند. پس با توجه به اینکه هاله‏های انرژی در اطراف هر شخصی وجود دارد، مجاورت با افراد مثبت‏اندیش یا منفی‏نگر باعث تاثیر در رفتار ما می‏شود. برای مثال با خود تصور کنید که چرا یک کودک در بغل مادر خود احساسی بسیار خوب دارد؟ یقینا به این دلیل است که مادر با عشق خالص و ناب خود به کودک، انرژی خود را به او منتقل نموده و با بغل کردن کودک، وی را در فضای انرژی مثبت خود قرار می‏دهد. همینطور در مورد هاله‏های انرژی افراد خوب، مثبت نگر و … . و نیز هاله‏های انرژی افراد منفی نیز همینطور است. حتما تابحال همنشینی با افرادی که تفکرات منفی دارند همنشین شده‏اید. قطعا تا چند دقیقه یا ساعت دچار نوعی کاهش انرژی شده و حالت شادابی خود را از دست داده‏اید.

قانون جذب می‏گوید :
هر انرژی تمایل به جذب انرژی همانند خود را (در شکل کاملتر) دارد.

به همین دلیل است که قانون جذب به ما می‏گوید شما بخواهید (به خواستۀ خود فکر کنید) سپس ما با تصور کردن و تلقین به نفس و در واقع با تابش انرژی به هستی، آن چیزی که به آن فکر می‏کرده‏ایم را به شکل پرتراکم خود (یعنی جسم و تجسم یافته) به دست می‏آوریم. این اساس قانون جذب است. همچنین یک قانون در علوم پایه وجود دارد که می‏گوید :

همیشه شکل کم تراکم هر انرژی تمایل به جذب شکل پرتراکم و انبوه خود دارد.

در مورد جذب انسانها و اینکه ما چه کسانی را جذب می‏کنیم، نمی‏توان افرادی را که حضورشان در زندگی ما به دست خودمان نبوده و ناچارا در زندگی ما وارد شده‏اند را به حساب آورد، مانند پدر، مادر، برادر، معلم، همسایه و … . اما جذب دوستان و همسر مسئله‏ای است که تا اندازه‏ای می‏توان در آن به صورت اختیاری عمل نمود.

ما همیشه افرادی را جذب می‏کنیم که مانند ما اندیشیده و نیز رفتاری مانند خودمان دارند اما نه تنها دقیقا شبیه خودمان، بلکه بسیار بیشتر و شدیدتر از خودمان در آن رفتار و تفکرات زندگی خود را سپری می‏کنند. برای مثال اگر ما روزی ۵ بار غیبت کرده و دروغ می‏گوییم، فردی را جذب خواهیم کرد که روزی ۵۰ بار دروغ گفته و غیبت می‏کند. همچنین مثلا اگر ما تا اندازۀ ۲۰ نمره امیدوار به رحمت خدا هستیم، فردی را جذب می‏کنیم که به اندازۀ ۲۰۰ نمره به رحمت خدا اطمینان و یقین دارد.

پس در واقع افرادی را که ما ناخودآگاه جذب می‏کنیم، دقیقا همان بازگشت رفتار خودمان است که به صورت یک انسان در حضورمان ظاهر شده است. همان طور که بزرگان و مشاهیر جهان از قدیم گفته‏اند، انسانها و دوستان در واقع آینۀ رفتار ما هستند و دوستان می‏آیند تا ما خود را بشناسیم و جملاتی از این قبیل.

از طرفی طبق ضرب المثل “موش داخل کاسۀ آدم وسواسی میرود”، همیشه حساسیت بیش از حد به یک مسئله یا امری مهم و یا حتی غیرمهم باعث کشاندن و جذب کردن آن مسئله به سمت خودمان است (به دلیل ترس از به وجود آمدن مسئله). برای مثال ما از مریضی می‏ترسیم و همیشه اولین کسی که مریضی خاصی را می‏گیرد، خودمان هستیم و در مورد جذب انسانها، مثلا ما از افراد دروغگو خیلی بدمان می‏آید و همیشه به خود می‏گوییم “من از آدمهای دروغگو حالم بهم می‏خورد” و بالاخره دوستی می‏یابیم که الهۀ دروغگویی است و یا همیشه با خود می‏گوییم “من از انسانهای خسیس بدمان می‏آید” و در واقع این بد آمدن ناشی از ترسِ گرفتار شدن در دام آنهاست و نتیجتا یک انسان که اصلا شلوارش جیب ندارد (!) نصیب ما می‏شود. پس در قدم اول ما با تفکر منفی و ترس از گرفتارِ انسانهایی با اخلاق ناپسند شدن، در واقع به آنها فکر کرده و با قراردادن آن تفکرات در هالۀ انرژی خودمان، آنها را جذب می‏نماییم.

همچنین یکی دیگر از عواملی که بعضی افراد بد (یا به اصطلاح مریض روحی) جذب ما می‏شوند، سرزنش‏های قبلی است که به دیگران کرده‏ایم (طبق قانون کارما). برای مثال دوست ما همسری دارد که بسیار بداخلاق و خشن است. او را سرزنش کرده و مثلا به او می‏گوییم “توباید در انتخاب همسر بیشتر دقت می‏کردی، این چه همسری است که انتخاب کرده‏ای” و با این کار بومرنگ خود را به سمتی پرتاب می‏کنیم که باعث ناراحتی و دلخوری فرد می‏شود و باید منتظر بازگشت بومرنگ خود باشیم (زندگی بازی بومرنگهاست). چه بسا افرادی که در امر انتخاب دوست و یا همسر بسیار بیشتر از ما دقت کرده‏اند اما باز هم گرفتار نوع مشکل‏دار آن شده‏اند (در راستای امتحان الهی).

البته هیچ کس گناهکار و مسئله‏دار به دنیا نیامده است و آن دوستان و اطرافیان ناجور بوده‏اند که وی را به راه خطا کشانده‏اند، پس طبق گفتۀ لوییزهی، بهتر است فرد گناهکار را مریض بنامیم و بدانیم که یک مریض نیازمند درمان جسمی و روحی است.

چه کنیم تا آدمهای خوبتر را جذب کنیم؟

خیلی راحت است؛ خودمان خوب باشیم، همه را دوست داشته باشیم، به بدیهای افراد فکر نکنیم و اصلا از این نترسیم که نکند فردی با این اخلاق ناپسند نصیب ما شود و یا نکند دوستی با این مشخصات در زندگی ما قدم بگذارد. (همیشه بدانیم که ما آنقدر خوب هستیم که افرادی که شاید مریض باشند از همنشینی با ما درمان شوند. پس اصلا به همنشینی با افراد مریض فکر هم نکنیم) البته ناگفته نماند که خالق طبیعت به وسیله‏های گوناگون گاهی افراد را امتحان می‏کند که این از دست ما خارج است.

منبع : سخنان استاد حورایی، برداشتهای شخصی من

قانون جذب یا Law of Attraction (نیل به اهداف)

تا بحال در چندین پست در مورد مباحث جانبی قانون جذب مطالبی عنوان شد اما تا به امروز در مورد خود قانون جذب و اینکه قانون جذب چیست صحبت خاصی به میان نیامده که آن هم به این دلیل بود که بیشتر افراد و بخصوص خوانندگان این وبلاگ در مورد این قانون کم و بیش می‏دانند. اما امروز با توجه به ایمیلی که از یکی از خوانندگان دریافت نمودم؛ لازم دانستم که در مورد قانون جذب یا همان «Law of Attraction» چند خطی را بنویسم.

law of attraction

قانون جذب یکی از سلسله قوانینی است که بر زندگی ما جاری بوده ولی بسیاری از افراد از آن بی‏خبرند. همانند قانون جاذبه زمین که تا قبل از آنکه نیوتن آنرا کشف کند هیچ کس از آن خبری نداشت اما آن قانون به قوت خود بر طبیعت جاری بود. قانون جذب بر زندگی ما جاری و ساری است چه بدانیم و چه ندانیم، ما از آن استفاده می‏کنیم به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه ولی چه بهتر که آنرا بشناسیم و اهداف خود را طبق این قانون برنامه‏ریزی کنیم.

پیشینیان ما از این قانون در زندگی خود استفاده می‏کرده‏اند بدون آنکه از آن خبری داشته باشند و به صورت ناخودآگاه خواسته‏های خود را برآورده شده می‏دیدند پس ما هم می‏توانیم به راحتی از این قانون در زندگی خود کمک بگیریم.

قانون جذب می‏گوید : هر فکر و نیتی که ما در ذهن و دلمان می‏گذرانیم دارای انرژی است پس ما با فکر کردن و نیت کردن در ذهن و دل، یک پرتو انرژی به کائنات ساتع می‏نماییم که آن انرژی به صورت تجسم یافته به ما بازخواهد گشت و ما در واقع شکل تجسم یافته و مادی آن انرژی (فکر و نیت) را جذب می‏کنیم.

به عبارت ساده تر:

هرآنچه که ما تصور کنیم، آنرا تجسم یاقته (به شکل مادی) خواهیم داشت. (=عینیت یافتن ذهنیات)

و یا هر آنچه که در مورد آن فکر کنیم، آنرا به زندگی خود وارد کرده‏ایم؛ تمرکز بیشتر، ورود آن به زندگی قطعی‏تر.

اما کیفیت شکل تجسم یافتۀ آنچه که ما تصورش را کرده بودیم بستگی به شدت تمرکز و توجه ما به نیت و خواسته‏مان دارد. به عنوان مثال اگر ما خواهان یک عدد دوچرخه هستیم، بسته به میزان توجه ما به خواسته‏مان، یعنی در طول روز دنبال آن بودن و پی آنرا از دوست و آشنا گرفتن، خریدن آن، شکل آنرا ترسیم کردن و خیابانها را با آن دور زدن و تمیز کردن آن و … آنرا به شکل بهتر و کاملتر – یا حتی سریعتر – جذب می‏کنیم.

چگونه جذب کنیم؟

اینکه چگونه می‏توان خواسته‏ها و نیات را با کمک این قانون برآورد و در واقع آنها را جذب کرد خود ساعتها جای بحث و گفتگو توسط افراد متخصص و صابنظر دارد که در این پست به ۴ مورد کلی اشاره می‏شود اما به زودی در پستی با مضمون “چگونه جذب کنیم و هدف گزینی و دستیابی به اهداف” به طور کامل مطرح خواهد شد.

۱ – دقیقا بدانیم چه می‏خواهیم (با جزئیات و مختصات).

۲ – از کائنات خواستۀ خود را بخواهیم.

۳ – چنان رفتار کنیم که گویا هم اکنون و مدتی است که این خواسته برآورده شده است.

۴ – آمادۀ دریافت خواستۀ خود باشیم و خواسته را بحال خود رها کنیم (وابسته نشویم).

چه چیزهایی در روند قانون جذب تاثیرگذارند؟

چندین عامل وجود دارد که بر رویۀ جذب خواسته‏ها و نیات ما تاثیرگذارند و در اینجا به چند مورد آن اشاره می‏نمایم.

۱ – اعتقاد کامل به قانون جذب و قدرت فکر : به این معنا که هر چقدر اعتقاد ما به این قانون عمقی‏تر و شدیدتر باشد، روند نیل به اهداف و خواسته‏ها سریعتر و با کیفیت‏تر بوده و باعث برانگیختن کمک کائنات می‏شویم.

۲ – اعتقاد به اینکه در این هستی هرشخصی و هرچیزی در روند نیل به اهداف و خواسته‏ها به کمک ما می‏آیند : این مسئله خیلی مهم است. وقتی ما بدانیم که از لحظه‏ای که سرمان را از بالشت جدا می‏کنیم تمام هستی منتظر ارادۀ ماست تا به کمکمان بیاید، خیلی بهتر جذب می‏کنیم. اصلا باید مطمئن باشیم که تمام کائنات دوست دارند که ما به خواستۀ مثبتمان برسیم. هیچ چیزی و هیچ شخصی و هیچ جریانی نیست که در جهت مخالف ما حرکت کند. مخالفت‏های سطحی هم در جریان موافق ما هستند. برای مثال حتی کلاغ روی درخت هم به ما کمک می‏کند تا کاغذ آگهی فروش اقساطی دوچرخه را برایمان پایین بیندازد. حتی همسایه‏ای که عمری با او مشاجره داشته‏ایم نیز یک روز دوچرخه‏اش را به خاطر گم کردن کلیدش در خانۀ ما ‏می‏گذارد…

۳ – نیت و هدف ما باید مثبت و در جهتی بوده که به ضرر کائنات نباشد : این قسمت نیاز به توضیح خاصی ندارد ولی برای مثال ما به ندرت خواستۀ دزدی بانک سر کوچه را با کمک قانون جذب طلب می‏کنیم!

۴ – خالق کائنات را فراموش نکنیم : بعضی اوقات ما به شدت مطمئنیم که فقط و فقط باید به خواسته‏ای که مد نظرمان بوده برسیم اما می‏بینیم که خواستۀ خود را به نوعی دیگر دریافت نموده‏ایم. مثلا به جای دوچرخه سه چرخه گیرمان آمد و یا یک موتورسیکلت که این قضیه به صلاح ما شکل خواهد گرفت ( تشخیص خالق کائنات و او که بهتر از هرکسی خیر و شر ما را می‏داند). در مورد این موضوع در پست‏های آینده با عنوان “تغییر شکل خواسته‏ها در قانون جذب” مطلبی خواهم نوشت.

از موفقیت‏‏هایمان بیشتر از شکست‏ها می‏آموزیم

آیا این درست است که ما از اشتباهتمان درس می گیریم؟ خوب، ممکن است این درس گرفتن به اندازه ای نباشد که در موفقیت‏هایمان عایدمان می‏شود.

تحقیقات انجام شده بر روی میمون ها نشان داده است که آن دسته از نرون های مغز که مربوط به یادگیری هستند ممکن است اطلاعات را پس از موقیت بهتر و به طور موثرتری از زمان شکست پردازش می کنند و این راهبردی در بهبود رفتار ایجاد می کند.

دانشمندان جهت مطالعه بر چگونگی تغییرات نرونی مغز میمون‏ها به هنگام فراگیری، هر چند ثانیه تصویری را برای حیوان به نمایش گذاشته بطوری که حیوان مورد آزمایش بسته به نوع عکس مجبور به نگاه کردن به سمت راست یا چپ شود. حیوانات مورد آزمایش با سعی و خطا آموختند که چگونه با انتخاب درست سمت نگاه کردنشان، تصاویر را دنبال کنند.

از شکست نترسیم اما به موفقیت بیندیشیم

محققان نرونهای مغز میمون را مانیتور کردند و دریافتند که نرونهایی که در نواحی Prefrontal cortex و basal ganglia قرار دارند تا به چه اندازه جهت یادگیری مهم می باشند. اِرل مایلر محقق انستیتوی مطالعات حافظه و یادگیری MIT در این باره می گوید “وظیفه این نرونها، پیگیری و نگه داشتن موفقیت ها و شکست های اخیر است” .

اما چیزی که محققان را شگفت زده کرد این بود که این نرون ها در زمان دریافت پاسخ صحیح بسیار هماهنگتر از زمانی عمل می کنند که پاسخی ناصحیح دریافت کرده باشند و این بدین معنی می باشد که نرون ها در این حالت قابلیت تمییز و تشخیص بهتری را به میمون های درحال یادگیری اعطا می کند.

مایلر می گوید: “نرون ها در این نواحی در هنگام کسب موفقیت حیوان نسبت به زمان شکست کار کرد بهتری و فراگیری بیشتری را از خود بروز می دهند” همچنین وی می افزاید : ” زمانی که حیوان شکست را تجربه می کند بطور مجازی هیچ تغییری در وضعیت نرون ها رخ نمی دهد بنابراین نرونها هیچ بهبودی در خود ایجاد نمی کنند”.

موفقیت = شکست و آگاهیدر یک بیان کاربردی ارتباط بین بهبود وضعیت نرون ها و رفتار حیوان در این است که میمون ها پس از موفقیت بیشتر علاقه بیشتری را از خود جهت بدست آوردن جواب درست در تلاش بعد را از خود نشان می دادند.

این تحقیق نشان داد که در خلال فرآیند یادگیری فعالیت‏های زود گذری در این نواحی مغز رخ می دهد که تنها به مدت چند میلی ثانیه به طول می انجامد چیزی که دانشمندان متوجه آن نمی شوند این است که چگونه این فعالیتهای کوته عمر می تواند بر رفتار حیوان در خلال آزمایشی که ممکن است در چند دقیقه آتی انجام دهد تاثیر می گذارد.این مطالعه نشان داد که در حقیقت سیگنال های بهم پیوسته مربوط به آموزش برای ثانیه های متمادی پایدار باقی می ماند.

دراین باره مایلر می گوید : “با آزمایش کردن این فعالیت های نرونی دریافتیم که در حقیقت سیگنال‏ها دارای درنگی می باشند که چندین ثانیه به درازا می کشد و این زمان به اندازه ای هست که بین بازخورد حیوان از محیط اطراف و آموزشی که حیوان در لحظات بعد با آن مواجه است ارتباط برقرار کند”؛ “این واکنش های زود گذر ممکن است سبب ایجاد سیگنال هایی جهت آغاز واکنش های پایدار شوند ولی هنوز در این باره اطمینانی نداریم” بنابراین برای پی بردن به اینکه چگونه درنگ سیگنال ها به فعالیت های زودگذر شناخته شده قبلی ارتباط پیدا می‏کند نیازمند آزمایش های آتی می باشیم.

شاید لازم باشد در کنار این مسئله که ما از موفقیت هایمان بیشتر از شکست هایمان می آموزیم توضیح داده شود که چرا گاهی اشتباهاتمان را تکرار می کنیم. چنانکه این آزمایش با باور قدیمی که از اشتباهاتمان درس می گیریم دارای تناقض است. به هر حال این فرض لزوما صحیح نمی باشد، چنانکه مایلر می گوید: ” انواع مختلفی از آموزش وجود  دارد، وقتی می گوییم از اشتباهات درس می گیریم سوال این است که طبیعت اشتباه چیست؟” “در مطالعات ما، همواره موقعیت های تشویق در برابر تنبیه و موفقیت در مقابل شسکت قرار داشته است ولی در بعضی از حالت ها اشتباهاتی وجود دارند که می توانند ما را به سمت نتایج بسیار نامطلوبی هدایت کنند مانند از دست دادن پول یا از دست دادن جوانی، چنین تجربیاتی مکانیزم یادگیری را بر پایه چنین حالت منفی ای پایه گذاری می کنند بنابر این، این حالتی متفاوت است”.

برداشتی از مقاله منتشر شده در نشریه Neuron  – منبع

قانون افزایش (سپاس بیشتر = جذب بیشتر)

قانون افزایش یا Law of Increase همانند قانون جذب، یکی از قوانین جاری بر هستی ماست که شاید بعضی اوقات از قلم افتاده و یا به آن کم توجهی شود در صورتیکه نقشی اساسی در زندگی هر شخصی دارد.

سپاسگذار هستی باشیم

قانون افزایش می گوید : در صورتیکه نسبت به هر آنچه مثبت که داریم سپاسگذار بوده و شکرگذار هستی باشیم، و همچنین همواره هر آنچه مثبت را که داریم بزرگ شمرده و بر زبانمان و دلمان جاری نماییم، آن داشته زیاد شده و روز بروز به نوعی بهتر در زندگیمان تجلی پیدا می کند. در واقع با به زبان و به دل جاری کردن داشته ها، باعث تشدید وجود آنها می شویم.

این زیاد شدن به دلیل این است که طبق قانون جذب، پدیده بر ضمیر ناخودآگاه ما نفوذ کرده و باعث می شود که ذهن داشتن این داشته را بصورت عملی در زندگی نیاز بداند. پس ما به زودی باعث جذب هر چه بیشتر آن داشته می شویم.

در قرآن داریم : لَئن شَکَرتُم لازیدَنَکُم به این معنا که شکر نعمت نعمتت افزون کند… . در تفسیر این آیه : اگر نعمتهایی را که به شما دادم به یاد بیاورید به آنها می افزایم. پس می بینیم که خداوند متعال خود بر روی این مساله تاکید داشته که همانا سپاسگذاری و به یادآوری داشته باعث ازدیاد و افزایش آنها میگردد.

وقتی شخصی مال بسیار دارد و همواره از مال خود تعریف می کند و سپاسگذار هستی می باشد، هستی خودبخود هر آنچه که دارد را به سمت این شخص می بارد. حتما دیده اید.

همچنین است در مورد کسی که مثلا به بیماری ای مبتلاست. یکسره از بیماری خود می گوید و هرکجا که می رسد از دردها و تحمل هایش می گوید و روز بروز حال او وخیم تر می شود. چه بسا اگر این فرد بیماری خود را کتمان می نمود و گویی که چنین بیماری وجود نداشت شاید خیلی زودتر از آن خلاص می شد. دقیقا بیماری ترس مرضی به همین صورت است.

در کل قانون افزایش می گوید : از هر آنچه که داریم صحبت کنیم و فکر کنیم، افزایش می یابد.

منبع : برداشت آزاد از استاد حورایی و منبع

سمبه‏ نشان کردن اهداف

سمبه ابزار می دانید چیست ؟

در صنعت وسیله ای به نام سمبه ابزار وجود دارد که بوسیله آن اثری بسیار ریز و کوچک بر روی فلز، شیشه، چوب های صیقلی و … می گذارند (دستی یا توسط دستگاه) تا هنگام سوراخ کردن آن قطعه، سر مته دقیقا همانجا را سوراخ نماید و اینطرف و آنطرف نرود و در واقع مته مسیر خود را به راحتی پیدا کند.

سمبه نشان نیز نام اثری است که توسط سمبه ابزار بر روی همان قطعه ایجاد نموده ایم تا آنرا سوراخ نماییم.

ما به سختی می توانیم بدون وجود سمبه نشان یک قطعه مثلا فلز یا شیشه را بوسیله های مختلف سوراخ نماییم. شاید بتوان بدون سمبه نشان کردن اینکار را انجام داد اما سوراخ دقیقا در همان نقطه مد نظر ما ایجاد نخواهد شد.

در زندگی قبل از نفوذ به هر کاری، قبل از شروع هر عملی، قبل از رخنه در هر دلی، قبل از شروع هر اقدامی جهت نیل به اهداف، باید آنرا نشانه گذاری کرده و هدف را با مقیاس دقیق آن اندازه گیری و مشخص نماییم. پس از آن می توانیم به راحت سوراخ را ایجاد نماییم. بدون هیچ انحرافی و اتلاف وقت و انرژیی. در صورت عدم مشخص کردن دقیق هدف، شاید به نتیجه برسیم ولی نه آن نتیجه مطلوبی که ما مد نظرمان بوده است.

مثلا هدف من خرید یک واحد آپارتمان است. اما آیا همین کافیست ؟

من این هدف را به این صورت سمبه نشان می کنم : من یک منزل ۱۰۰ متری با ۲ اتاق خواب طبقه اول یا دوم یک آپارتمان که دارای پارکینگ هم باشد و همچنین در حاشیه خیابان نبوده و در نزدیکی آن مدرسه نباشد و همچنین یک پارک چه کوچک و چه بزرگ در نزدیکی این اپارتمان باشد و مبلغ آن حداکثر ۱۳۰میلیون باشد.

من دقیقا همین مشخصات را به بیش از ۲۰ مشاور املاک داده و همچنین در راستای هدفم صبحها در ساعات بیکاری ام به صفحات نیازمندیهای روزنامه مراجعه کرده و عصرها به سایر مشاورین املاک سر میزنم. و در آخر پس از یک یا دوماه با من تماس گرفته می شود و می گویند : آقا منزلی که مد نظر شما بود پیدا شده، تشریف بیارید برای معامله.

بلی همین است. اهداف باید مشخص شده با جزئیات کامل و ریزه کاریها انتخاب شوند. در غیر اینصورت شاید به هدف مدنظرمان برسیم اما نتیجه آن دقیقا همانی نخواهد بود که ما در نظر داشتیم.