قدر زر زرگر شناسد قدر زحمت را …

در زمینه کاری، هر کسی مهارت هایی دارد که شاید حتی به اندازه یک درصد از دیگری فراتر است. یکی در زمینه فنی، یکی کامپیوتر، دیگری معماری و یکی پزشکی… اما چیزی که مشهود است این است که هر کس تا اندازه ای کار خود را قبول دارد و میداند که در همان زمینه می تواند توانایی خود را به نمایش گذارد.

حتما گهگاه پیش آمده که کاری را برای مشتری انجام داده اید و پس از زحمت فراوان و انتظار برای دستمزد، مشتری با لحنی ناخوشایند گفته “شما که کاری نکردی… این که دیگه اینقد هزینه نداره”. این کلام مشتری یعنی خراب شدن تمام زحمات شما و نادیده گرفتن تخصصتان. برای مثال دو ساعت نشسته اید و کامپیوتر مشتری را بهم ریخته اید و سپس یک فایل مخرب را یافته اید که سه ماه مشتری شما را درگیر کرده بوده است. حال مشتری می آید و می گوید “با یک آنتی ویروس قوی هم میشد اینو از بین برد” (!) سپس می گوید “چقد میشه” شما میگید ۳۰ هزار تومان. مشتری می گوید “اووو. مگه چیکار کردی آقا…”. سپس جمعا به شما ۱۵۰۰۰ تومان با منت می دهد و باناراحتی بیرون می رود.

در اینجا دو حالت وجود دارد : ۱ – شما سادگی کرده و همان اول با مشتری محترمان “طی / تی” نکرده اید. یعنی توافق سر قیمت نکرده اید و موضوع را تا حدی روشن ننموده اید. در اینجا عقل حکم می کند که به مشتری بگویید “هزینه تعمیر این مورد …… می شود. اگر کمتر زمان برد، مبلغ کمتری دریافت می شود اما حداکثر ….. تومان است. سپس مشتری را با خاطری آسوده به خدا بسپارید و بگویید “اگر هم درست نشد، مبلغتان را برمی گردانیم.” این به نظرم درست است. یعنی مشتری می داند که شما تلاش می کنید اما در نهایت اگر هم نشد هزینه را به مشتری برمی گردانید.

۲ – اینکه پس از انجام کار (مانند برخی از کسبه محترم) به مشتری هزار تا مساله و روضه بخوانید که اینجوری و اونجوری، فلانی خراب کرده بوده، اینجا اینطوری بود و … تا آخرش مشتری باور کند که شما زحمت کشیده اید. این کار کمی ناپسند است نزد مشتری. حتما تجربه کرده اید.

به نظرم خودتان دریافته اید که مورد شماره یک یعنی “طی/تی” کردن با مشتری بهترین راه است که نه اجر شما ضایع می شود و نه مشتری کار شما را نادیده میگیرد.

قدر زر زرگر شناسدمثال : می توانید در برخی مواقع پزشکی را مثال بزنید که با یک پاره کردن شکم (اصطلاحا) ۵ میلیون تومان پول میگیرد. کاری هم نمی کند (به قول همان مشتری ها) و فقط یک غدۀ کوچک را از شکم بیرون می کشد! چرا به آن پزشک نگفتند “شما که کاری نکردی…” ؟

مثال ۲ : حتما شده که اتومبیلتان نقص کوچکی پیدا کرده و آنرا به بیش از ۳ یا ۴ مکانیک نشان داده اید، هر کدام کاری کرده اند و هزینه ای روی دستتان گذاشته اند و باز هم درست نشده. در نهایت پیش “فلانی” رفته اید و وی با یک ضربۀ چکش بر روی یکی از قطعات اتومبیل شما را صحیح و سالم کرده و مشکلش را برطرف نموده است. آیا این آخری، مستحق مبلغی بیش از آنچه که قبلا به نفرات دیگر داده اید نیست؟ اما گاهی ما خودمان نیز بی انصافی می کنیم و می گوییم “حاجی کاری نکردی که… یه چکش زدی…! ” نه؟

در نهایت باید سعی کنیم برای کار خود ارزش قائل شویم و قیمتی برای آن در نظر گیریم که با زحمتی که می کشیم جور در آید. زیرا این ما هستیم که قدر کار خودمان را میدانیم.

تا جاییکه می توانید بخواهید!

بخواهید. در مقابل جذب میکنید.

این چیزی است که تجربه کرده ایم و قریب به ۹۹٫۹% افرادی را که به جایی رسیده اند می شناسم که همگی متفق القول بیان کردند “ما خواستیم، اینطور شد”. آری، خواستن می توان گفت که ۱۰۰% کسب کردن است. این همان intention یا عزم است. عزمی که می تواند کوهها را از سر راه بردارد، می تواند از سنگ آب بسازد و میتواند چنان کند که گویی خداست. خواستن همان توانستن است.

خواستن توانستن است

کاری به این نداشته باشید که چقدر خواسته شما بزرگ است (البته با رعایت هدف گذاری smart). این شما هستید که مسیر موفقیت خود را می سازید. کافی است “نیت راسخ” داشته باشید. یعنی بخواهید. بسیار پیش آمده که تصمیم به انجام کاری گرفته ایم ۲۰% هم پیشرفت کرده ایم اما در میانه راه با کوچکترین مشکل (مثلا پیدا نکردن چیزی یا مسائل اداری) کار را کنار گذاشته و به کاری دیگر روی آورده ایم. بعدها دیده ایم که شخص یا اشخاص دیگری به دنبال هدف ما رفته و آنرا کاملا انجام داده اند و موفقیت های بزرگی کسب کرده اند. تفاوت در اینجا بوده که آنها عزم راسخ داشته اند و ما نداشتیم.

آیا تصور می کنید که یک نمکی (نان خشکی!) نمی تواند برای خود زندگی و سامانی راه اندازد؟ می توانید یقینا، فقط باید بخواهد. مگر نبوده اند کفاشانی که کفش من و شما را واکس می زدند و اکنون صاحب بزرگترین کمپانی های کفش دنیا هستند؟ مگر نبودند مولفان و مترجمانی که هیچ انتشاراتی کتاب ها و نوشته های آنان را نمی خرید و اکنون نامشان سردر دفتر بزرگترین روزنامه های جهان حک شده است؟ و از این قبیل.

می توانید. فقط اگر بخواهید.

ریشه‏‏‎‏‏کن نکنی، ریشه‏‏‏‏‏‎ات را می‎کند

مشکل، چیزی که به تعبیر من اصلا وجود ندارد، و صحیح این است که بگوییم معما، گاهی آنچنان در زندگی جا باز می کند که تمام فکرمان را مشغول می سازد. معماهای کاری، معماهای مشترک زن و شوهر و …

گاهی اوقات هم به راحتی حل نشده باقی مانده و به ظاهر به ورطۀ فراموشی سپرده می شود. اما این طور نیست. این معماها در صورتیکه روی هم تل انبار شوند، کوهی از معما را بوجود می آورند که دیگر نمی توان انرا از سر راه برداشت و دیگر نمی توان آنها را با دست و فکر حل نمود. معماهای زیادی وجود دارد و مهمترین انها اختلاف بین زن و شوهر است. امروزه بسیار مشاهده می شود که معماهای زیادی در روابط زن و شوهرهای جوان بوجود می آید که فقط باعث چند ساعتی بحث شده و سپس به فراموشی سپرده می شود اما پس از اندی مجددا باز می گردد و این بار چه بازگشت شکوهمندانه ای. یک شبانه روز و یا شاید بیشتر را به خود اختصاص می دهد تا جاییکه شاید زوج با یکدیگر صحبت هم نکنند ؛(چه بسا به روی هم نگاه هم نکنند.)

اینجا چه باید کرد؟ مسئله روشن است. باید معما را حل که کردیم بماند، ریشه کن کنیم. یعنی به گونه ای حل کنیم که دیگر جرات بازگشت نداشته باشد. البته معماها در زندگی زیاد است اما اگر همانجا حل شد که شده است وگرنه فضای زیادی از ذهن افراد را به خود اختصاص می دهند.

پانوشت

قابل توجه آنهایی که دائما در حال بحث و مشاجره اند با هم و دلیلش را نمی دانند. در حالیکه شاید دلیل این بحث و مشاجره فقط یک معما (همان مشکل حل نشده) باشد که اینک به اینجا کشیده شده است. گاهی شاید نتوان مسئله را به تنهایی حل نمود لذا کمک گرفتن و مشاوره با دیگران می تواند راهکار خوبی باشد.

سطحی نگری، آفت جامعه

این درست نیست که هر آنچه در نگاه اول درمی یابیم، عاملی برای نتیجه گیری از برداشتمان باشد. اگر مثلا رنگی را سیاه می بینیم و یا آسمانی را آبی، به این معنا نیست که دقیقا همین است که می بینیم. ما نمی توانیم رابطه بین حواس پنج گانه را با پدیده های اطراف انکار کنیم اما در عین حال نیز نمی توان گفت که هر آنچه حس می کنیم، همان درست است.

مقدمه فوق را برای warm up ذهنی عرض کردم تا کمی به مساله نزدیک شویم. روزانه با افراد زیادی سر و کار داریم که با نگاه اول و گوش دادن به چیزی، تمامی انچه را که باید بدانند کسب می کنند اما نمی دانند که این یافته هایشان فقط به اندازه بسیار کمی قابل اعتماد است. اینطور نیست که هرآنچه از زندگی، افراد، جامعه و … می بینیم دقیقا همین است. بسیاری از زشتیها و پلیدی ها در ظاهری زیبا رخ نمایان کرده اند و بسیار زیاد است که زیبایی ها و صافی ها در هاله ای از تاریکی مخفی شده اند.

اینجاست که سطحی نگری خود را نشان می دهد. برداشت های زودهنگام، ایراد نظرهای فوری و عمومی کردن آن، نتیجه گیری از رفتار افراد با یک نگاه به آنان و …. اشتباه بزرگ اینجاست که نتیجه گیری فقط در عرض چند ثانیه و یا دقیقه صورت می گیرد. بدون هیچ توجهی به حالات و موقعیت؛ بسیاری از رفتارهای زشت در موقعیتهایی شکل می گیرند که فرد خود راضی به انجام آنها نیست اما شرایط حاکم اینطور جبر می کنند که فرد ناگزیر از انجام آن هاست.

سطحی نگری جهل به همراه خواهد داشت

اینکه به شخصیت افراد را از روی رفتار لحظه ایشان پی ببریم، کاری اشتباه است. زیرا همانطور که عرض شد رفتار در شرایط مختلف متفاوت است. رفتار یک پدیده استاتیک نیست بلکه دائما در حال تغییر است. خوب است قبل از برداشت، به سابقه افراد کمی بنگریم. حالتی را در نظر بگیرید که یک نفر برای شما موضوعی را با آب و تاب فراوان از رفتار غلط یک فرد تعریف می کند و شما نیز به راحتی و با برداشتی کاملا سطحی آنرا قبول می کنید. اما آیا به جوانب رفتار فرد نیز دقت کرده اید؟ آیا می دانید که چرا چنین رفتاری از وی سر زده است؟

سطحی نگری اکنون تا جایی پیش رفته که مسائل مهمی همچون ارزشها و باورها را زیر سوال برده است. چیزهایی که عمری فرد با آنها می زیسته است، اکنون با یک کلام یا دید منفی، کاملا برعکس شده و ضد ارزش تلقی می گردد. عاقبت سطحی نگری نوعی خودباختگی و تن در دادن به پوچی خواهد بود.

دید درست و نگرش عمقی به مسائل – هر مساله ای – از کوچک گرفته تا بزرگ، باعث تعالی شخصیتی انسان شده و بصیرت وی را نسبت به زندگی و ایده آل های آن بالا ببرد.

(توضیحات بیشتر در باب جامعه مصرف گرا، بورژوازی، مصرف گرایی در نوشته های آتی عرض خواهد شد.)

پدیده ای به نام انعام

(باز هم…) از آنجایی که علی رغم شعار این وبلاگ که تفکر مثبت است، به دغدغه ها و مسائل منفی نیز می پردازم، اکنون نیز درباره مساله ای که توجه بسیاری از مردم را به خود جلب می کند می نویسم.

این روزها که چه عرض کنم، خیلی از روزها، به اماکن مختلف که به نوعی کارمان به آنجا وابسته است و یا بعدا ممکن است وابسته باشد می رویم، نهایتا در مراحل آخر خروج، یک نفر هست که می گوید “انعام ما فراموش نشه!” این جمله حتما برای شما آشنا و با بعضی ها اجین است. یکی از مصداق هایش که جزء جدانشدنی آن حرفه محسوب می گردد، کارواش است. پس از شستشوی اتومبیل، فرد آخری که دستمال را می کشد، با پررویی می گوید “انعام ما حاجی…” و شما دست می کنید که ۵۰۰ تومان به او بدهید اما او خوشش نمی آید. گاهی اوقات هم که خود مسئول کارواش این Special Offer را می دهد و شما را به خیر عظیمی دعوت می کند.

پول چایی یادت نره!

حال کارواش که زیاد مهم نیست. (برخی از) نمایندگی های خودرو یکی دیگر از مکان هایی است که شما بعدها نیز با آنها سروکار دارید. مثلا برای سرویس اولیه یا سایر موارد. جالب اینجاست که این انعام الزامی است و شما را برای دفعات بعد بیمه می کند. همچنین متاسفانه در برخی ادارات و شرکتهای بزرگ نیز این مورد گهگاهی به چشم می خورد.

به همین صورت است که طرف با اینکه دستش به دهانش می رسد، باز هم چشم انتظار دست دیگران است. این است دام گداپروری که متاسفانه افراد، بی توجه به آن گرفتار می شوند. عادت می کنند که همیشه چشمشان به دست دیگران باشد که شاید چیزی از آن بریزد. همیشه به دنبال این هستند که برای شخصی خاص (که کمی بیشتر دارد) کاری را بهتر انجام دهند تا در نتیجۀ آن علاوه بر حقوقی که می گیرند، مبلغی یا چیزی به عنوان انعام دریافت دارند؛ به عنوان “مازاد بر درآمد”. این چیست؟ گدایی؟ چشم به دست دیگران بودن؟ نامش مهم نیست. عملش جالب و دوست داشتنی است!

متاسفانه این طور است که یک خانواده و یک نسل به این بلا دچار می شوند. زیرا این یکی از آن چیزهایی است که نسل اندر نسل منتقل می شود و اگر پدری انعام بگیر باشد، به صورت کاملا طبیعی، فرزندش هم همینطور خواهد شد. زیرا یکی از راههای درآمد بیشتر را اینطور باور می کنند.

اما آیا این درست است؟ برخی این قضیه را اینطور توجیه می کنند که در ازای کار بیشتر و بهتر، مبلغی را بیشتر دریافت می دارند که این مبلغ را حق خود می دانند. اما مگر فرد نباید همیشه بهترین دستمایه اش را نثار مشتری کند؟ مگر غیر از این است؟ گداصفتی متاسفانه یکی از صفات فوق العاده ناپسند است که متاسفانه در برخی مشاغل بسیار به چشم می خورد و اصلا گاهی اینطور تصور می شود که انگار برخی مشاغل برای همین کار ساخته شده اند. ولی اینطور نیست.

البته نکته ای که قابل توجه است، این است که گاهی خود فرد دلش می خواهد مبلغی را به عنوان هدیه بپردازد که این جای خود دارد و بسیار خوب است و موجب تشویق می شود. اما اینکه بگویند “انعام ما…” کار را خراب می کند.

حال دو کلام خطاب به شما که انعام می دهید: چرا انعام می دهید؟ چرا انعام بگیران را پررو می کنید؟ چرا گداصفتی را پرورش می دهید؟ چرا فرهنگ چشم به دست دیگران دوختن را پرورش می دهید؟ مگر آنها خود حقوق ندارند؟ درآمد ندارند؟ اگر می گویند بده، شما ندهید. نکنید.

خون مرغ هم جادو می کند

نمی دانم در شهر شما روال چیست در شهر ما اگر می خواهی بفهمی که رانندگان اتومبیل ها، ماشین خود را تازه خریده اند یا نه، کافیست به پلاک آن توجه کنید. اگر کمی خون مالیده شده و قرمز باشد، به این معناست که طرف اتومبیل خود را تازه خریده است. خیلی جالب است که وقتی از خود راننده می پرسید “چرا خون مرغ می مالید” ابتدا می گوید “رسمه دیگه…” و اگر کمی پیله کنید، می گوید “راستش باید گوسفند بکشی، حالا که نداری، مرغ می کشی” بعد اگر از او بپرسید “در کل چرا خون می مالی” می گوید “برای رفع خطر، برای اینکه بیمه شود!”

اینجاست که با خود می گویید “مگر خون جادو می کند؟؟” و آیا واقعا خون جادو می کند؟

ما شنیده ایم که صدقه دادن فواید بسیار زیادی دارد، (البته نه این صدقه ای که ما تصور می کنیم فقط کمک به فقراست، بلکه صدقه به معنای وسیع آن، حتی صدقه علم، صدقه لبخند) اما اینکه خون مالیدن به پلاک اتومبیل باعث دفع بلا می شود، حقیقتا برای من سوال است.

سنت مخلوط شده با خرافات همیشه هم خوب نیست بخصوص اگر کورکورانه پذیرفته شود. این یک مثال کوچک بود از دریای خرافات کورکورانه پذیرفته شده که با سنت مخلوط شده و تصویری غلط از دنیای مادی به ما داده است. مثلا آن راننده حقیقتا با خود تصور می کند که اگر خون نکند، ۱۰۰% بلایی سرش می آید، اما من تا بحال برای اتومبیلهایی که عوض کرده ام، خون که نکرده ام هیچ، صدقه که نداده ام هیچ، بلایی هم سرم نیامده!

خرافات به نم دیوار هم رحم نمی کند

خرافات گاهی آنچنان در نسوج باورهای ما نفوذ کرده که کاملا با آن زندگی می کنیم و بدون اینکه بدانیم، به آن عمل می کنیم. ریشه خرافات در واقع عدم آگاهی و گاهی ترس است. ترس از آنچه که نمی دانیم. اما این دلیلی نیست که بتوان همه چیز را بدون تحقیق و بررسی قبول کرد. عدد ۱۳ یکی از بزرگترین خرافاتی است که همیشه در اکثر فرهنگ ها باعث آزار مردم بوده است. (من خودم با این عدد خیلی موافقم!) متاسفانه این خرافات به راحتی با دین و مذهب مخلوط می شود زیرا دین یکی از حساسترین پدیده هایی است که همیشه در معرض آسیب بوده است. نه فقط دین اسلام بلکه منظور دین به معنای عام است.

در اینجاست که وقتی دین با خرافات مخلوط می شود، التفات به اینکه آیا این عمل سنت است، خرافات است یا حکم دینی، کاری دشوار می شود و لذا در صورتیکه خرافات باشد و با عقل سلیم جور در نیاید، باعث می شود که تصور عامۀ زودباور و گاهی مترقی نسبت به دین چیزی برخلاف واقعیت شود و این قضیه به سرعت باعث دین زدگی می گردد. لذا تحقیق و تفحص در مسائلی که به راحتی همه قبول می کنند امری مهم است که باید مورد نظر قرار گیرد. نباید مسائل خرافی را با زندگی روزمره مخلوط نمود.

این قضیۀ خون مالیدن به لاستیک ها و پلاک اتومبیل ها برای من خیلی جالب است. بخصوص این روزها که اتومبیل صفر زیاد شده، این مساله به وفور به چشم می خورد. آیا اگر همین مبلغ مرغ را به یک نفر نیازمند بدهند، دیگر بیمه نمی شوند؟ آیا اگر همین مبلغ را یک کتاب مثبت خریداری کرده و به نیازمند علم بدهند، بیمه نمی شوند؟ باور کنید که می شوند.

خاطره: نمایشگاه دائمی ذهن

نمایشگاههای دائمی مکان هایی هستند که افراد می توانند هر زمان که دلشان خواست به آنجا مراجعه کرده و از تماشای آثار هنرمندان و صنعتگران لذت ببرند. یک نمایشگاه بسیار بسیار بزرگ هم در ذهن یکایک ماست. آیا تابحال به آنجا رفته اید؟

هر کسی حداقل هفته ای دو یا سه بار به این نمایشگاه می رود (البته به نظر من) و لذت می برد. اما آیا می دانید چه چیزهایی را می توان در این نمایشگاه یافت؟ آثار هنرمندان؟ صنایع دستی؟ موسیقی؟ …؟ بله. تمام این چیزها بعلاوه گنجینه ای از خاطرات را می توان در این نمایشگاه کاملا خصوصی و بزرگ یافت. صحنه های خوشی، تصاویر عزیزانمان، لحظات موفقیت و پیروزی، صحنه های تلخی و ناکامی، نقطه های عطفی که زندگی ما در آنجاها دگرگون شد و …

خاطره ها: نمایشگاهی در ذهن

چقدر از حادثه ای که آن روز برایتان افتاد ناراحت شدید؟ به خاطر دارید؟ آن روز سخت را که شکست خوردید؟ همه تنهایتان گذاشتند؟ شما ماندید و کوله باری از اندوه. اما اکنون که به این غرفه از نمایشگاه نگاه می اندازید، با خود چه می گویید؟ می خندید یا اشک می ریزید؟ چقدر خوب شد که گذشت. اگر این حادثه برایتان اتفاق نمی افتاد الان اینجا که هستید نبودید. من نمی دانم در چه وضعیتی هستید؛ بهتر یا بدتر از گذشته اما چیزی که می خواهم بگویم این است که “چه آموختید؟”  اکنون که روزها و ماهها و شاید سالها از آن موضوع می گذرد، چه پیامی از آن گرفته اید؟ آیا باز هم آن اشتباه را تکرار می کنید؟

آن ماجرای شیرین چطور؟ خیلی خوش گذشت. اما حیف که خوشی چندی نپایید و به سرعت تبدیل به ناراحتی شد. هیچ فکرش را می کردید که آن روزهای خوش به آن سرعت از بین بروند و برایتان ایام ناکامی به جا گذارند؟ چه آموختید؟ سعی می کنید دیگر گول نخورید؟

بروید به غرفۀ دوران تحصیل. آن دوستتان که دو سال تحصیل در کنارش می نشستید را خاطرتان هست؟ چقدر خوب بود. خاطرات اذیت کردن معلمان و درس نخواندن ها و امتحان کنسل کردن ها. کمی فشار بیاورید به ذهنتان. کم کم همه چیز رنگی می شود. مسیر مدرسه، هجوم بچه ها به سوپر مارکت مدرسه…

اما کمی عقب تر، دوران کودکی و دوران فهم واقعی. آیا به خاطر دارید که چقدر همه چیز را می فهمیدید؟ چقدر راحت قبول می کردید و چقدر آسان از یاد می بردید. دورانی که اگر تا بزرگسالی ادامه پیدا می کرد، دنیا گلستان می شد.

تمام این خاطرات می تواند در پنج دقیقه مرور شود. لحظاتی که کسل هستید و خسته و یا لحظاتی که خیلی خیلی شاد هستید، کمی به گذشته بازگردید تا تعادل به شما بازگردد. گذشته ای که چراغ راه آینده است. این نوشته فقط یک دعوتنامه تکراری است که شاید خودتان همه روزه به این نمایشگاه جذاب بروید اما گاهی فراموش می کنیم که چنین گنجینۀ گرانبهایی از آثار ذهنی را در خود داریم.

و معتقدم که
هر انسان در نوع خود یک هنرمند است که دیوارهای ذهنش را پر از تصاویری می کند که فقط خودش می داند آنها چیستند. بیایید با خوشی، هنرهای خود را ماندگار کنیم.

راه را شروع کنید و تا انتهای مسیر پیش روید

یکی از چیزهایی که همه ما به دنبال آن هستیم، موفقیت است. بشر رو به سوی موفقیت دارد و مشتاقانه تلاش می کند تا آن را از آن خود کند. اما چرا؟ دلیل روشن این است که وقتی چیزی را بدست می آوریم، به خود افتخار کرده، حس خوبی به ما دست می دهد و به مرحله بالاتری از مهارت، احترام و فرصت ها گام می گذاریم. داشتن بعضی چیزها در زندگی ضروری است زیرا ما بشر هستیم و همیشه نیازمند و خواستار پیشرفت و تعالی.

با اینکه انسان ها برای رسیدن به علائق شان مشتاقانه تلاش می کنند، اما گاهی به آنچه که نیاز دارند و می خواهند، نمی رسند. تا به حال با چنین افرادی مواجه شده اید؟ مثلا من کسی را می شناختم که شدیدا به یادگیری موسیقی علاقه مند بود، به همین دلیل در سن ۱۴ سالگی ویولونی خرید و شروع به یادگیری کرد. اما ۸ سال بعد، نه تنها بهتر نمی نواخت بلکه نسبت به ابتدای کار، بدتر هم شده بود. در ابتدای کار، بسیار علاقه مند بود اما اکنون، ویولون در کمد خانه اش خاک می خورد.

عده بسیاری از مردم با شور و شوق فراوان شروع به کار می کنند اما چند روز، هفته و یا ماه بعد، دلسرد می شوند و کم کم از آن کار دست می کشند. مثلا وقتی تصمیم به خواندن کتابی علمی و یا حتی ادبی می کنند، با اشتیاق و شور آنرا خریداری می کنند اما چند سال بعد وقتی به قفسه کتاب های خود نگاه می کنند، درمی یابند بسیاری از آنها را هرگز نخوانده اند.

انتهای مسیر، آن بالای بالاست

همانطور که می بینید هیچ مشکل و قدم اشتباهی در شروع کار وجود ندارد. هیجان زدگی و اشتیاق، از لوازم مهم برای رسیدن به اهداف است. اما مشکل اینجاست که هیجان و اشتیاق به راحتی ازبین رفته و کم کم ناپدید می شوند، در نتیجه احساس می کنیم که ادامه دادن راه، بی اهمیت و بی ارزش است و سپس در میانه راه دست از کار می کشیم.

تمام کردن کاری که شروع کرده ایم، آسان نیست و نیازمند رغبت و نظم و ترتیب است. گاهی اوقات واقعا مجبوریم بیشتر از حد معمول تلاش کنیم و اگر بر روی هدفمان تمرکز کنیم، به پایان راه می رسیم. گاهی هم بخاطر طولانی بودن راه، افسرده و خسته می شویم و می خواهیم دست از ادامه کار برداریم. اما اگر هدفمان را مرور کنیم و بر آن متمرکز شویم و گام به گام جلو برویم، در نهایت به نتیجه مطلوب می رسیم.

در کل تا کاری به اتمام نرسد و نتیجه آن عملی نشده و مورد استفاده قرار نگیرد، انرژی صرف شده روی آن به ما بازنمی گردد و در نتیجه احساس خستگی و درماندگی در انتهای کار چیزی مشهود است.

همچنین در مسیر دستیابی به هدف خود، ممکن است با موانع بزرگ و زیادی رو به رو شویم، اما نباید به آنها توجه کنیم. گاهی هم مجبوریم زمانی بیش از حد انتظار صرف کنیم، اما دیر یا زود به انتهای مسیر می رسیم.

اگر با شکیبایی مراحل را تا انتهای مسیر طی کنیم، در نهایت به ارزش موفقیت خود پی می بریم و انرژی صرف شده روی کار، کاملا به ما باز می گردد.

آنجا همه با هم دعوا دارند

این مطلب اشاره به محل و مکان و شهر خاصی ندارد و تصور کنید که در جایی دور از کرۀ زمین، همه روزه اتفاق می افتد.

در خیابان راه می رود، نگاهش به چشم عابری دیگر می افتد. آن عابر آنچنان نگاهی آمیخته با خشم و نفرت به او می کند که گویی قاتل اجدادش است. اینجا گویی این دو نفر قبلا با هم دعوا داشته اند.

هنگام پارک کردن اتومبیل است. آرام آرام دنده عقب می گیرد اما می بیند که اتومبیل دیگر باید کمی آنطرف تر برود. از او خواهش می کند اما او با نگاهی وحشتناک و با اکراه کمی اتومبیل خود را کنار می کشد. اما بیشتر از این هم جا دارد ولی با خود می گوید “همین قدر بس است”. ممکن است این دو نفر با هم دعوا داشته باشند.

حالا در یک خیابان یک طرفه دارد رانندگی می کند. می بیند اتومبیلی به صورت خلاف از روبرو می آید. با اینکه کمی کنار می کشد تا آن اتومبیل به خلاف خود ادامه دهد، رانندۀ خلافکار سرش را از اتومبیل بیرون می آورد و می گوید “…” احتمالا این دو نفر هم با هم دعوا دارند.

حالا وارد سوپرمارکت می شود. فروشنده طوری نگاه می کند که طرف می ترسد دست به اجناس بزند! شاید هم با او دعوا دارد.

اینجاست که وارد یکی از اداراتی که کارش آنجا گیر است می شود. ابتدا فرد پاسخگو چنان با اکراه و از روی بی حوصلگی جواب می دهد که حال مراجعه کننده خراب می شود. سپس او که درخواست راهنمایی کرده بود، به فرد دوم مراجعه می کند و فرد دوم اینقدر سوالات بی مورد از او می پرسد که دیگران صدایشان در می آید. احتمالا این دو نفر با هم دعوا داشته اند.

در مرحله بعد همسایه کیسۀ زباله اش را چهار ساعت قبل از وقت معمول جلو درب خانه آنها می گذارد. او می بیند و گوشزد می کند اما با اینکار شر دنیا را به جان خود می خرد. (اینجا را بخوانید)

در همین زمینۀ زباله، خدا نکند که شخصی زباله اش را از اتومبیل بیرون بریزد و یک نفر علاقمند به ارتقای کیفیت زندگی شهری به او گوشزد کند. سپس با ناسزا و بد و بیراه رانندۀ بی فکر مواجه میشود. بله. او نباید گوشزد می نمود.

در کل در آنجا به هر کسی که مسئله ای مثبت و درست را گوشزد کنی، انگار کفر گفته ای و باید مثل زمانی که خربزه می خوری، پای لرزش هم بنشینی. البته تعدادی آدم اهل زمین به آنجا رفته اند و در حال گسترش رفتارهای صحیح اجتماعی هستند اما هنوز راه زیادی در پیش است.

در نهایت هم با خود می گوید “اصلا به من چه که کی چیکار می کنه و کی چیکار نمی کنه…” و کلا گوشزد کردن را فراموش کرده و پی کار خودش می رود. همچنین با توجه به ضرب المثل “خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو”، خودش هم مانند آن هایی که دعوا دارند شده و یک نفر به دعوایی ها اضافه می شود و در آن جامعه همچنان همه با هم دعوا خواهند داشت.

خدا نکند که ما دچار این مشکلات و دعواها شویم!

تصورات و باورهایی غلط از سرطان

نماد بین المللی سرطانسرطان نوعی بیماری است که در آن برخی سلول ها بطور غیر قابل کنترل رشد کرده ، از طریق خون در بدن پخش شده و به بافت های بدن صدمه می زنند. همین سه ویژگی است که سرطان را از تومور مجزا می کند. زیرا تومور قابل کنترل بوده و در دیگر نقاط بدن گسترش نمی یابد. بسیاری از سرطان ها موجب تومور می شوند ولی بعضی هم مثل سرطان خون، اینطور نیستند. در اینجا به ۱۰ تصور غلط درباره سرطان می پردازیم.

۱٫ همه سرطان ها شبیه هم هستند

شاید این بزرگترین تصور غلط بشر باشد زیرا وقتی حرف از علاج سرطان زده می شود، همه به اشتباه گمان می کنند یک نوع درمان برای یک نوع بیماری است، در حالیکه بیشتر از صد نوع سرطان وجود دارد و همه آنها از یکدیگر بسیار متفاوت اند و علاج هرکدام به دو چیز بستگی دارد، اول اینکه چقدر آن نوع سرطان شناخته شده است و دوم اینکه احتیاجات بیمار چیست. علم پزشکی در بعضی سرطان ها مثل سرطان سینه پیشرفت زیادی کرده است ولی در سرطان هایی مثل سرطان مری و لوزالمعده ، هنوز اطلاعات زیادی بدست نیامده زیرا افراد کمتری به این سرطانها مبتلا شده اند.

۲٫ هیچ علاجی وجود ندارد

این تصور کمی گیج کننده است زیرا ما در عصر تکنولوژی زندگی می کنیم و بیماری هایی که تاکنون علاجی نداشته اند، حال درمان یافته اند. پس بیماران سرطانی نیز می توانند درمان پذیر باشند. حتی اگر علاج ناپذیر هم باشند هرگز نباید بیمار را ناامید کنیم. تا به حال بیماران زیادی درمان یافته اند و مشخص شده است که بهبودی بیماری پنج سال پس از اولین تشخیص است، اگر پس از درمان و بعد از آن پنج سال، اثری از سرطان نبود سپس می توان اعلام کردکه بیمار علاج یافته است. بعضی سرطان ها مثل سرطان پوست، به سادگی با برداشتن تومور قابل درمان است. سرطان های خون و سینه نیز ۸۰ تا ۹۰ درصد علاج پذیرند و بیماران پس از درمان قطعی، به زندگی خود ادامه می دهند.

۳٫ تلفن همراه باعث سرطان می شود

موبایل و سرطانجواب قطعی در این باره وجود ندارد ولی اکثر افراد با این تصور غلط مخالفند. حقیقت اینست که تکنولوژی تلفن همراه به سرعت در حال پیشروی است و در حال حاضر، درصد سرطان زایی آن نسبت به قبل کمتر است. اگرچه بررسی ارتباط بین تلفن همراه و سرطان مغز بسیار مشکل است ولی مطالعات اخیر نشان داده که هیچ ارتباطی بین تلفن همراه و سرطان مغز وجود ندارد. اما بعید نیست که هر اشعه ای و هر موجی برای مغز خطرناک باشد.

۴٫ هر نوع توده ای که در بدن شناسایی شود، سرطانی است

هر وضعیت غیر عادی ، نشانه سرطان نیست بلکه شاید غده ای باشد که با یک جراحی ساده می توان آن را برداشت. همچنین تومورهای خوش خیم سرطان زا نیستند اما بعنوان مرحله قبل از سرطان شناخته می شوند، به همین خاطر آزمایشات متوالی مهم هستند.

۵٫ شیرین کننده های مصنوعی سرطان زا هستند

این تصور غلط از سال ۱۹۷۰ بطور متوالی تیتر اخبار بوده است زیرا شیرین کننده ها یکی از رایج ترین طعم دهنده ها هستند که تقریبا در بیشتر مواد خوراکی امروزی یافت می شود. در سال ۱۹۶۹ آزمایشی بر روی موش ها انجام شد. در این آزمایش برای چندین هفته هر روز معادل ۸۰۰ قوطی لیموناد رژیمی به آنها داده می شد. نتایج آزمایشات نشان دادند که مقدار متعادل شیرین کننده های مصنوعی سرطان زا نیستند و فقط در صورتی ممکن است سرطان زا باشند که از این مواد (یا هر ماده دیگری) به مقدار بسیار زیاد استفاده شود.

تفکر مثبت

۶٫ تنهاچیزی که برای بهبود سرطان لازم دارید، نگرش مثبت است نه درمان و معالجه پزشکی

طرز فکر خوب بطور شگفت انگیزی به بهبود حالت بیمار کمک می کند. به همین علت پرستاران بیمارستان همیشه خوش برخورد هستند و سعی می کنند رفتاری دلپذیر داشته باشند ، زیرا این کمک می کند که بیمار دیدگاه مثبتی نسبت به دوران درمان داشته باشد. اگرچه مبحث سرطان چیزی فراتر از این اینهاست ولی تحقیقات ثابت کرده اند که نگرش امیدوار و مثبت، موثرترین راه درمان است.

۷٫ جراحی باعث می شود که سرطان در دیگر نقاط بدن شیوع یابد

در دهه های پیش، این اتفاق می افتاد زیرا متخصصین می توانستند فقط قسمتی را که سرطان بیش از بقیه نقاط رشد کرده بود ، تشخیص دهند. در آن زمان درمان سرطان بسیار ابتدایی و بدون وسایل پزشکی مدرن انجام می شد. ولی در حال حاضر تجهیزات پزشکی کامل تر شده اند و می توان تمامی مسیر توده های سرطانی را تشخیص داد و بطور کامل آنها را از بین برد.

۸٫ فقط زنان به سرطان سینه مبتلا می شوند

زنان صد بار بیشتر از مردان در خطر ابتلا به سرطان سینه هستند ولی مردان نیز ممکن است به این بیماری دچار شوند. آمار نشان می دهد در آمریکا هر ساله ۲۰۰۰ مرد به سرطان سینه مبتلا می شوند.

۹٫ ابتلا به سرطان در حال افزایش است

درست است که در حال حاضر نسبت به گذشته موارد بیشتری از سرطان وجود دارد ولی باید بدانیم که عوامل نیز افزایش یافته اند، مثل افزایش آلودگی. وقتی آلودگی را با گذشته مقایسه می کنیم درمی یابیم که در آن زمان خطر ابتلا به سرطان کمتر بوده. البته این تصور غلط به زودی فراموش می شود چراکه درمان انواع سرطان روز بروز در حال پیشرفت است.

۱۰٫ علم پزشکی درمانی برای سرطان دارد ولی از اجرای آن مضایقه می کنند

این یک دسیسه غلط است زیرا پزشکان سوگند یاد می کنند که جان انسان ها را نجات دهند. همچنین هیچ داروسازی نیست که نخواهد دارویش بعنوان اولین داروی سرطان روانه بازار شود. اخیرا دارویی بر روی چهار سگ که شدیدا مبتلا به سرطان بودند، آزمایش شد و همگی آنها کاملا بهبود یافتند، امید است که این داروها بر روی انسان ها نیز موثر واقع شوند.

منبع

چگونگی عملکرد یک مدیر مدبر

این روزها عشق مدیریت و ریاست بسیار فراگیر شده و همه دوست دارند که بعنوان مدیر در سمت های مختلفی نقش آفرینی کنند اما باید به نکاتی هرچند معمولی و تکراری توجه شود.

وقتی دبیر، رییس یا مدیر گروهی مثل  گروههای دانشجویی، ورزشی، فکری، کاری و … هستید و با عده ای از همکاران، فعالیت خاصی را مدیریت می کنید، باید بتوانید بار مسئولیت را بر دوش خود حمل کنید زیرا گاهی انتظارات افراد فراتر از توان شماست.

مدیر یا رییس بودن چیزی نیست که بتوان آن را با آموزش فرا گرفت و یا بخواهید با پیروی از الگوهای خاصی از عهده آن برآیید. بلکه باید انتظارات گروه یا سازمانتان را برآورده کرده و راهی برای رسیدن به اهداف موردنظر بیابید. باید بعنوان یک مدیر یا راهبر بتوانید راهنمای افراد باشید و قواعد بازی را به آنها بیاموزید.

مدیریت

چه چیزهایی باعث می شود که مدیر خوبی باشیم؟ مدیر بودن مستلزم چه ویژگی هایی است؟

اول از همه مدیر یا رییس باید در زمینه ی مدیریت استعداد داشته باشد تا بتواند معقولانه دیدگاهها و نظرات اشخاص را نظم بخشد، در لحظه عمل گروه را هدایت کند، اجازه ندهد افراد از مسیر اصلی که رسیدن به اهداف است منحرف شوند، موانع و مشکلات را شناسایی کند و آنها را از سر راه بردارد. باید  با استدلال و دلایل و تحلیل های منطقی قادر باشد در مواقع حساس با در نظر گرفتن همه عوامل، تصمیمات درستی را اتخاذ کند. مهمترین مساله اینست که بهبود و پیشرفت را حتی در موقعیت های بحرانی ایجاد کند و اعتماد به نفس خود را از دست ندهد.

با این حال همه توقع دارند که مدیران و رؤسا از هر لحاظ کامل باشند، ولی نباید انتظار داشت که آنها همیشه در تصمیم گیری درست عمل کنند زیرا بخاطر موقعیت کاری، تحت فشار زیادی هستند و و در هر لحظه مجبورند با اتفاقات و مسائل متفاوتی سر و کله بزنند، پس بی عیب بودن در چنین شرایطی غیر ممکن است.

بطور کلی رییس یک گروه و مدیر خوب کسی است که با توانایی های خود ، مسئولیت ها را در راستای رسیدن به اهداف، بطور صحیح نظم بخشد و وظایف دیگران را بطور کامل مدیریت کند و در تمام لحظات، جهت مسیر را بازنگری کرده تا گروه را به سمت مقصد هدایت کند.

همه بر این باورند که رییس یک گروه یا مدیر یک سازمان، در تصمیم گیری توانایی قابلی دارد. همچنین از وی انتظار دارند که مانند یک مربی، صبورانه شنوای نظرات همه اعضای گروه باشد و برای تفکرات آنها ارزش قائل شود. و در نهایت با روشنفکری، نظر نهایی را اعلام کند و آنچه را که برای سازمان یا گروه بهترین است، برگزیند. اندیشیدن بطور مستقل و هدایت افکار دیگران، باعث می شود که هر شخصی مدیر و مدبر خوبی باشد.

مدیریت یک گروه همیشه مستلزم فرمان دادن و تصمیم گیری درباره همه چیز نیست بلکه گاهی نظرات دیگران نیز مقدم بر نظر اوست. چنین شخصی باید با در نظر گرفتن همه ی نظرات و عقاید اعضای گروه، تصمیم نهایی را که درست ترین و معقول ترین است، انتخاب کند.

همیشه این رییس یا مدیر یک سازمان است که خوب و بد را برای گروه تشخیص می دهد و تصمیم می گیرد که سازمان در چه جهتی پیش رود. اما فراموش نکنیم که ما در هر موقعیت و سمتی، مدیری هستیم برای افراد زیر نظرمان. بکوشیم تا مدیری مدبر باشیم تا به سمت جامعه ای ایده آل حرکت کنیم.



ما شانس داریم؟

“میگن بنده خدا خیلی خوش شانسه. اینقدر کارش گرفته که نگو…”، “ما که اصلا شانس نداریم! خر ما از کره گی دم نداشت…” ، “راستی تو چقدر خوش شانسی که منو پیدا کردی! “

جملات کوتاه بالا معمولا در مکالمات روزمره شنیده و گفته می شود. اما آیا واقعا چیزی به نام شانس وجود دارد؟ آیا اینکه ما بعضی اوقات می گوییم ما شانس داریم یا مثلا بدشانسیم، درست گفته ایم؟

این سوالات همیشه در ذهن بسیاری از افراد وجود دارد. اما عده قلیلی از افراد به این نتیجه رسیده اند که هرگز شانس وجود ندارد و در واقع همه چیز حاصل چیزی دیگر است و هر چیزی دارای سرمنشایی است که در واقع دلیلی دارد. در کل طبق قانون علت و معلول هر چیزی دلیلی دارد و هیچ چیز بدون دلیل و از هوا نمی آید.

سالهاست که بسیاری از افرادی که معمولا در زمینه، ضعیف تر از سایرین هستند، با این تفکر زندگی می کنند که این نتیجه ای که از زندگی چندین سالۀ آنها حاصل آمده، به دلیل شانس بد آنهاست و کاری در این بین از دست آنها بر نمی آمده است. در واقع هیچ چیز را در این میان مسئول نمی دانند و همه چیز را به گردن شانس می اندازند. اما در مقابل عده ای که در یک زمینه قوی هستند، دلیل قوت خود را معمولا زحمات خود و به ندرت، شانس می دانند. در اینجا تفاوتی وجود دارد. آن عده ضعیف، دلیل ضعف خود را شانس و این عده قوی، دلیل را زحمت می دانند. اما به نظر شما کدام گروه راست می گویند؟

شانس آوردید یا نه؟

اینکه کدامیک راست می گویند و کدام در اشتباهند، شاید نظری شخصی باشد اما چیزی که در این میان تقریبا روشن است، مقصر کردن زمین و زمان است به جای خود. آن گروه ضعیف معتقدند که هر چه به سرشان آمده، ناشی از بدشانسی آنها بوده و آنها همۀ تلاش خود را کرده اند و به نتیجه نرسیده اند. اما چرا کسی از آنها نمی پرسد که “آیا در فلان جا اشتباه نکردید؟ آیا آن کار را که می توانستید انجام دهید، انجام دادید؟ آیا از تمام توان خود استفاده کردید؟ آیا به آنچه در نظر داشتید، جامه عمل پوشانیدید؟ آیا خود را کمتر از دیگران نپنداشتید؟ و …” اینها سوالاتی است که معمولا از طرف افراد شدیدا معتقد به شانس، بی پاسخ می ماند.

به نظر من افرادی که معتقدند همه چیز به شانس وابسته است، خود را گرفتار نوعی جبر می کنند. یعنی از خودشان اراده نداشته و نمی توانند برای خود تصمیم بگیرند. شاید این مورد از اعتماد به نفس بسیار پایین آنها یا عدم اعتقاد به “من می توانم” است. در واقع توانایی در رسیدن به موفقیت و آنچه که انسان می خواهد – کمال در هر چیز – در همه انسانها وجود دارد و این خود انسان است که باید از آن استفاده کند. لذا این استفاده کاملا منوط به فعالسازی این نیرو است. فقط کافی است به این نیرو معتقد باشیم. فقط کافیست بدانیم که ما می توانیم فلان کار را انجام دهیم. باور داشته باشیم که می توانیم و شروع کنیم. این طور نیست که بگوییم باور داریم و سپس منتظر موقعیت باشیم. موقعیت کاملا ساختنی و ایجاد کردنی است. حتی فرصت هایی که فکر می کنیم شانس هستند، به طور غیر مستقیم بوسیله خودمان ایجاد شده اند.

در کل شانس چیزی است که کاملا ساختنی است. من برای خودم شانس نوشتن را فراهم کرده ام. این نوشتن نبود که این شانس را به من داد. شما برای خودتان و با زحمت خودتان شانس خواندن این مطالب را ایجاد کرده اید. در واقع این مطالب نبودند که سراغ شما آمدند. اینگونه است که متاسفانه خیلی از افراد ضعیف و یا متوسط (از هر نظر، مالی، علمی، اجتماعی، شخصیتی و …) بوده و تعداد کمتری از افراد همیشه موفق هستند.

مثلا در مسائل مالی که معمولا مبحث بزرگی در مقولۀ شانس است، مردم گاهی می گویند “فلانی را می شناسی؟ وارد هر شغلی که می شود، خوشبختی خودش به سراغش می آید.” اما در واقع این از باور همان فرد سرچشمه می گیرد که انتخاب خود را دقیق، درست و با بررسی کامل انجام داده است. پس نباید انتظار شکست را از این فرد داشت. اما در مورد افرادی که خود را بدشانس می پندارند و همیشه می گویند ” ما که شانس نداریم…” نباید انتظار موفقیت و پیروزی را داشت؛ وقتی باوری نباشد، نتیجه ای هم نیست.

برخی افراد هم خیلی وابسته به شانس هستند و زندگی خود را وقف آن کرده اند. در منزل، اتومبیل، مغازه و … عروسکها و مهره هایی آویزان دارند و می گویند اینها شانس می آورد. در دست خود حلقۀ شانس دارند و امثال اینها. آما آیا واقعا شانس می آورد؟ من تجربه نکرده ام!

بحث “شانس” موارد بسیار زیادی برای گفتن و نوشتن دارد که شاید به ذهن مثبت من نرسیده باشد. مابقی موارد را به عهده شما می گذارم. دیدگاه خود را مطرح کنید تا دیگران هم از نظر شما برخوردار گردند.