ریشه‏‏‎‏‏کن نکنی، ریشه‏‏‏‏‏‎ات را می‎کند

مشکل، چیزی که به تعبیر من اصلا وجود ندارد، و صحیح این است که بگوییم معما، گاهی آنچنان در زندگی جا باز می کند که تمام فکرمان را مشغول می سازد. معماهای کاری، معماهای مشترک زن و شوهر و …

گاهی اوقات هم به راحتی حل نشده باقی مانده و به ظاهر به ورطۀ فراموشی سپرده می شود. اما این طور نیست. این معماها در صورتیکه روی هم تل انبار شوند، کوهی از معما را بوجود می آورند که دیگر نمی توان انرا از سر راه برداشت و دیگر نمی توان آنها را با دست و فکر حل نمود. معماهای زیادی وجود دارد و مهمترین انها اختلاف بین زن و شوهر است. امروزه بسیار مشاهده می شود که معماهای زیادی در روابط زن و شوهرهای جوان بوجود می آید که فقط باعث چند ساعتی بحث شده و سپس به فراموشی سپرده می شود اما پس از اندی مجددا باز می گردد و این بار چه بازگشت شکوهمندانه ای. یک شبانه روز و یا شاید بیشتر را به خود اختصاص می دهد تا جاییکه شاید زوج با یکدیگر صحبت هم نکنند ؛(چه بسا به روی هم نگاه هم نکنند.)

اینجا چه باید کرد؟ مسئله روشن است. باید معما را حل که کردیم بماند، ریشه کن کنیم. یعنی به گونه ای حل کنیم که دیگر جرات بازگشت نداشته باشد. البته معماها در زندگی زیاد است اما اگر همانجا حل شد که شده است وگرنه فضای زیادی از ذهن افراد را به خود اختصاص می دهند.

پانوشت

قابل توجه آنهایی که دائما در حال بحث و مشاجره اند با هم و دلیلش را نمی دانند. در حالیکه شاید دلیل این بحث و مشاجره فقط یک معما (همان مشکل حل نشده) باشد که اینک به اینجا کشیده شده است. گاهی شاید نتوان مسئله را به تنهایی حل نمود لذا کمک گرفتن و مشاوره با دیگران می تواند راهکار خوبی باشد.

دسته بندی شده در: مهارتهای زندگی

سطحی نگری، آفت جامعه

این درست نیست که هر آنچه در نگاه اول درمی یابیم، عاملی برای نتیجه گیری از برداشتمان باشد. اگر مثلا رنگی را سیاه می بینیم و یا آسمانی را آبی، به این معنا نیست که دقیقا همین است که می بینیم. ما نمی توانیم رابطه بین حواس پنج گانه را با پدیده های اطراف انکار کنیم اما در عین حال نیز نمی توان گفت که هر آنچه حس می کنیم، همان درست است.

مقدمه فوق را برای warm up ذهنی عرض کردم تا کمی به مساله نزدیک شویم. روزانه با افراد زیادی سر و کار داریم که با نگاه اول و گوش دادن به چیزی، تمامی انچه را که باید بدانند کسب می کنند اما نمی دانند که این یافته هایشان فقط به اندازه بسیار کمی قابل اعتماد است. اینطور نیست که هرآنچه از زندگی، افراد، جامعه و … می بینیم دقیقا همین است. بسیاری از زشتیها و پلیدی ها در ظاهری زیبا رخ نمایان کرده اند و بسیار زیاد است که زیبایی ها و صافی ها در هاله ای از تاریکی مخفی شده اند.

اینجاست که سطحی نگری خود را نشان می دهد. برداشت های زودهنگام، ایراد نظرهای فوری و عمومی کردن آن، نتیجه گیری از رفتار افراد با یک نگاه به آنان و …. اشتباه بزرگ اینجاست که نتیجه گیری فقط در عرض چند ثانیه و یا دقیقه صورت می گیرد. بدون هیچ توجهی به حالات و موقعیت؛ بسیاری از رفتارهای زشت در موقعیتهایی شکل می گیرند که فرد خود راضی به انجام آنها نیست اما شرایط حاکم اینطور جبر می کنند که فرد ناگزیر از انجام آن هاست.

سطحی نگری جهل به همراه خواهد داشت

اینکه به شخصیت افراد را از روی رفتار لحظه ایشان پی ببریم، کاری اشتباه است. زیرا همانطور که عرض شد رفتار در شرایط مختلف متفاوت است. رفتار یک پدیده استاتیک نیست بلکه دائما در حال تغییر است. خوب است قبل از برداشت، به سابقه افراد کمی بنگریم. حالتی را در نظر بگیرید که یک نفر برای شما موضوعی را با آب و تاب فراوان از رفتار غلط یک فرد تعریف می کند و شما نیز به راحتی و با برداشتی کاملا سطحی آنرا قبول می کنید. اما آیا به جوانب رفتار فرد نیز دقت کرده اید؟ آیا می دانید که چرا چنین رفتاری از وی سر زده است؟

سطحی نگری اکنون تا جایی پیش رفته که مسائل مهمی همچون ارزشها و باورها را زیر سوال برده است. چیزهایی که عمری فرد با آنها می زیسته است، اکنون با یک کلام یا دید منفی، کاملا برعکس شده و ضد ارزش تلقی می گردد. عاقبت سطحی نگری نوعی خودباختگی و تن در دادن به پوچی خواهد بود.

دید درست و نگرش عمقی به مسائل – هر مساله ای – از کوچک گرفته تا بزرگ، باعث تعالی شخصیتی انسان شده و بصیرت وی را نسبت به زندگی و ایده آل های آن بالا ببرد.

(توضیحات بیشتر در باب جامعه مصرف گرا، بورژوازی، مصرف گرایی در نوشته های آتی عرض خواهد شد.)

دسته بندی شده در: اجتماعی و شخصیت

پدیده ای به نام انعام

(باز هم…) از آنجایی که علی رغم شعار این وبلاگ که تفکر مثبت است، به دغدغه ها و مسائل منفی نیز می پردازم، اکنون نیز درباره مساله ای که توجه بسیاری از مردم را به خود جلب می کند می نویسم.

این روزها که چه عرض کنم، خیلی از روزها، به اماکن مختلف که به نوعی کارمان به آنجا وابسته است و یا بعدا ممکن است وابسته باشد می رویم، نهایتا در مراحل آخر خروج، یک نفر هست که می گوید “انعام ما فراموش نشه!” این جمله حتما برای شما آشنا و با بعضی ها اجین است. یکی از مصداق هایش که جزء جدانشدنی آن حرفه محسوب می گردد، کارواش است. پس از شستشوی اتومبیل، فرد آخری که دستمال را می کشد، با پررویی می گوید “انعام ما حاجی…” و شما دست می کنید که ۵۰۰ تومان به او بدهید اما او خوشش نمی آید. گاهی اوقات هم که خود مسئول کارواش این Special Offer را می دهد و شما را به خیر عظیمی دعوت می کند.

پول چایی یادت نره!

حال کارواش که زیاد مهم نیست. (برخی از) نمایندگی های خودرو یکی دیگر از مکان هایی است که شما بعدها نیز با آنها سروکار دارید. مثلا برای سرویس اولیه یا سایر موارد. جالب اینجاست که این انعام الزامی است و شما را برای دفعات بعد بیمه می کند. همچنین متاسفانه در برخی ادارات و شرکتهای بزرگ نیز این مورد گهگاهی به چشم می خورد.

به همین صورت است که طرف با اینکه دستش به دهانش می رسد، باز هم چشم انتظار دست دیگران است. این است دام گداپروری که متاسفانه افراد، بی توجه به آن گرفتار می شوند. عادت می کنند که همیشه چشمشان به دست دیگران باشد که شاید چیزی از آن بریزد. همیشه به دنبال این هستند که برای شخصی خاص (که کمی بیشتر دارد) کاری را بهتر انجام دهند تا در نتیجۀ آن علاوه بر حقوقی که می گیرند، مبلغی یا چیزی به عنوان انعام دریافت دارند؛ به عنوان “مازاد بر درآمد”. این چیست؟ گدایی؟ چشم به دست دیگران بودن؟ نامش مهم نیست. عملش جالب و دوست داشتنی است!

متاسفانه این طور است که یک خانواده و یک نسل به این بلا دچار می شوند. زیرا این یکی از آن چیزهایی است که نسل اندر نسل منتقل می شود و اگر پدری انعام بگیر باشد، به صورت کاملا طبیعی، فرزندش هم همینطور خواهد شد. زیرا یکی از راههای درآمد بیشتر را اینطور باور می کنند.

اما آیا این درست است؟ برخی این قضیه را اینطور توجیه می کنند که در ازای کار بیشتر و بهتر، مبلغی را بیشتر دریافت می دارند که این مبلغ را حق خود می دانند. اما مگر فرد نباید همیشه بهترین دستمایه اش را نثار مشتری کند؟ مگر غیر از این است؟ گداصفتی متاسفانه یکی از صفات فوق العاده ناپسند است که متاسفانه در برخی مشاغل بسیار به چشم می خورد و اصلا گاهی اینطور تصور می شود که انگار برخی مشاغل برای همین کار ساخته شده اند. ولی اینطور نیست.

البته نکته ای که قابل توجه است، این است که گاهی خود فرد دلش می خواهد مبلغی را به عنوان هدیه بپردازد که این جای خود دارد و بسیار خوب است و موجب تشویق می شود. اما اینکه بگویند “انعام ما…” کار را خراب می کند.

حال دو کلام خطاب به شما که انعام می دهید: چرا انعام می دهید؟ چرا انعام بگیران را پررو می کنید؟ چرا گداصفتی را پرورش می دهید؟ چرا فرهنگ چشم به دست دیگران دوختن را پرورش می دهید؟ مگر آنها خود حقوق ندارند؟ درآمد ندارند؟ اگر می گویند بده، شما ندهید. نکنید.

دسته بندی شده در: اجتماعی و شخصیت

خون مرغ هم جادو می کند

نمی دانم در شهر شما روال چیست در شهر ما اگر می خواهی بفهمی که رانندگان اتومبیل ها، ماشین خود را تازه خریده اند یا نه، کافیست به پلاک آن توجه کنید. اگر کمی خون مالیده شده و قرمز باشد، به این معناست که طرف اتومبیل خود را تازه خریده است. خیلی جالب است که وقتی از خود راننده می پرسید “چرا خون مرغ می مالید” ابتدا می گوید “رسمه دیگه…” و اگر کمی پیله کنید، می گوید “راستش باید گوسفند بکشی، حالا که نداری، مرغ می کشی” بعد اگر از او بپرسید “در کل چرا خون می مالی” می گوید “برای رفع خطر، برای اینکه بیمه شود!”

اینجاست که با خود می گویید “مگر خون جادو می کند؟؟” و آیا واقعا خون جادو می کند؟

ما شنیده ایم که صدقه دادن فواید بسیار زیادی دارد، (البته نه این صدقه ای که ما تصور می کنیم فقط کمک به فقراست، بلکه صدقه به معنای وسیع آن، حتی صدقه علم، صدقه لبخند) اما اینکه خون مالیدن به پلاک اتومبیل باعث دفع بلا می شود، حقیقتا برای من سوال است.

سنت مخلوط شده با خرافات همیشه هم خوب نیست بخصوص اگر کورکورانه پذیرفته شود. این یک مثال کوچک بود از دریای خرافات کورکورانه پذیرفته شده که با سنت مخلوط شده و تصویری غلط از دنیای مادی به ما داده است. مثلا آن راننده حقیقتا با خود تصور می کند که اگر خون نکند، ۱۰۰% بلایی سرش می آید، اما من تا بحال برای اتومبیلهایی که عوض کرده ام، خون که نکرده ام هیچ، صدقه که نداده ام هیچ، بلایی هم سرم نیامده!

خرافات به نم دیوار هم رحم نمی کند

خرافات گاهی آنچنان در نسوج باورهای ما نفوذ کرده که کاملا با آن زندگی می کنیم و بدون اینکه بدانیم، به آن عمل می کنیم. ریشه خرافات در واقع عدم آگاهی و گاهی ترس است. ترس از آنچه که نمی دانیم. اما این دلیلی نیست که بتوان همه چیز را بدون تحقیق و بررسی قبول کرد. عدد ۱۳ یکی از بزرگترین خرافاتی است که همیشه در اکثر فرهنگ ها باعث آزار مردم بوده است. (من خودم با این عدد خیلی موافقم!) متاسفانه این خرافات به راحتی با دین و مذهب مخلوط می شود زیرا دین یکی از حساسترین پدیده هایی است که همیشه در معرض آسیب بوده است. نه فقط دین اسلام بلکه منظور دین به معنای عام است.

در اینجاست که وقتی دین با خرافات مخلوط می شود، التفات به اینکه آیا این عمل سنت است، خرافات است یا حکم دینی، کاری دشوار می شود و لذا در صورتیکه خرافات باشد و با عقل سلیم جور در نیاید، باعث می شود که تصور عامۀ زودباور و گاهی مترقی نسبت به دین چیزی برخلاف واقعیت شود و این قضیه به سرعت باعث دین زدگی می گردد. لذا تحقیق و تفحص در مسائلی که به راحتی همه قبول می کنند امری مهم است که باید مورد نظر قرار گیرد. نباید مسائل خرافی را با زندگی روزمره مخلوط نمود.

این قضیۀ خون مالیدن به لاستیک ها و پلاک اتومبیل ها برای من خیلی جالب است. بخصوص این روزها که اتومبیل صفر زیاد شده، این مساله به وفور به چشم می خورد. آیا اگر همین مبلغ مرغ را به یک نفر نیازمند بدهند، دیگر بیمه نمی شوند؟ آیا اگر همین مبلغ را یک کتاب مثبت خریداری کرده و به نیازمند علم بدهند، بیمه نمی شوند؟ باور کنید که می شوند.

دسته بندی شده در: آرمان شهر

خاطره: نمایشگاه دائمی ذهن

نمایشگاههای دائمی مکان هایی هستند که افراد می توانند هر زمان که دلشان خواست به آنجا مراجعه کرده و از تماشای آثار هنرمندان و صنعتگران لذت ببرند. یک نمایشگاه بسیار بسیار بزرگ هم در ذهن یکایک ماست. آیا تابحال به آنجا رفته اید؟

هر کسی حداقل هفته ای دو یا سه بار به این نمایشگاه می رود (البته به نظر من) و لذت می برد. اما آیا می دانید چه چیزهایی را می توان در این نمایشگاه یافت؟ آثار هنرمندان؟ صنایع دستی؟ موسیقی؟ …؟ بله. تمام این چیزها بعلاوه گنجینه ای از خاطرات را می توان در این نمایشگاه کاملا خصوصی و بزرگ یافت. صحنه های خوشی، تصاویر عزیزانمان، لحظات موفقیت و پیروزی، صحنه های تلخی و ناکامی، نقطه های عطفی که زندگی ما در آنجاها دگرگون شد و …

خاطره ها: نمایشگاهی در ذهن

چقدر از حادثه ای که آن روز برایتان افتاد ناراحت شدید؟ به خاطر دارید؟ آن روز سخت را که شکست خوردید؟ همه تنهایتان گذاشتند؟ شما ماندید و کوله باری از اندوه. اما اکنون که به این غرفه از نمایشگاه نگاه می اندازید، با خود چه می گویید؟ می خندید یا اشک می ریزید؟ چقدر خوب شد که گذشت. اگر این حادثه برایتان اتفاق نمی افتاد الان اینجا که هستید نبودید. من نمی دانم در چه وضعیتی هستید؛ بهتر یا بدتر از گذشته اما چیزی که می خواهم بگویم این است که “چه آموختید؟“  اکنون که روزها و ماهها و شاید سالها از آن موضوع می گذرد، چه پیامی از آن گرفته اید؟ آیا باز هم آن اشتباه را تکرار می کنید؟

آن ماجرای شیرین چطور؟ خیلی خوش گذشت. اما حیف که خوشی چندی نپایید و به سرعت تبدیل به ناراحتی شد. هیچ فکرش را می کردید که آن روزهای خوش به آن سرعت از بین بروند و برایتان ایام ناکامی به جا گذارند؟ چه آموختید؟ سعی می کنید دیگر گول نخورید؟

بروید به غرفۀ دوران تحصیل. آن دوستتان که دو سال تحصیل در کنارش می نشستید را خاطرتان هست؟ چقدر خوب بود. خاطرات اذیت کردن معلمان و درس نخواندن ها و امتحان کنسل کردن ها. کمی فشار بیاورید به ذهنتان. کم کم همه چیز رنگی می شود. مسیر مدرسه، هجوم بچه ها به سوپر مارکت مدرسه…

اما کمی عقب تر، دوران کودکی و دوران فهم واقعی. آیا به خاطر دارید که چقدر همه چیز را می فهمیدید؟ چقدر راحت قبول می کردید و چقدر آسان از یاد می بردید. دورانی که اگر تا بزرگسالی ادامه پیدا می کرد، دنیا گلستان می شد.

تمام این خاطرات می تواند در پنج دقیقه مرور شود. لحظاتی که کسل هستید و خسته و یا لحظاتی که خیلی خیلی شاد هستید، کمی به گذشته بازگردید تا تعادل به شما بازگردد. گذشته ای که چراغ راه آینده است. این نوشته فقط یک دعوتنامه تکراری است که شاید خودتان همه روزه به این نمایشگاه جذاب بروید اما گاهی فراموش می کنیم که چنین گنجینۀ گرانبهایی از آثار ذهنی را در خود داریم.

و معتقدم که
هر انسان در نوع خود یک هنرمند است که دیوارهای ذهنش را پر از تصاویری می کند که فقط خودش می داند آنها چیستند. بیایید با خوشی، هنرهای خود را ماندگار کنیم.

دسته بندی شده در: تفکر خلاق